درباره من

غریب طوس 

با عرض سلام و خیر مقدم خدمت بازدید كنندگان عزیز ، پایگاه  غریب طوس  با هدف گسترش فرهنگ غنی رضوی شروع به فعالیت نموده و  همیشه اطلاع رسانی قوی از  سیره رضوی  داشته و در این راه با کاربران خود  در تعامل بوده و نظرات عزیزان در پیشرفت این وبلاگ نقش گسترده ای داشته  و دارد ، امیدوارم که این  پایگاه بتواند نقشی هرچند کوچک در کسترش فرهنگ رضوی در بین دوستداران اهل بیت ایفا نماید.

***
هرکجای ایران پهناور که زندگی کنی، وقتی دلت با ذکر «یا رضا» بلرزد، به سوی ارض اقدس می‌ایستی و دست بر سینه خم می‌شوی و کلامت را به ذکر زیبای «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)» مزین می‌سازی، ...
تا قد خمیده ات از تو تندیسی بسازد با یاد سلام بر غریب طوس.

نوای رضوی

مشهدی کریمخانی - ای حرمت

صلوات خاصه امام رضا - مرحوم انصاریان

صدای دور ضریح مطهر

صلوات خاصه امام رضا -حسن زاده

آمد مرید مرده دل

حسرت ديدن گنبد طلا حرمت

امام رضا - حامد زمانی

سرود امام رضا

امکانات وبلاگ



  • -----------------------------------


    -----------------------------------

    نام و ایمیل خود را وارد نمایید





    Powered by WebGozar

    باعضويت در خبرنامه  از  آخرین اخبار پايگاه غریب طوس در ايميل خود با خبر شويد

     

  • كتابي در آستين

    من حسن هستم؛ حسن‌بن‌علي‌الوشا. تمام ديشب را با خودم فكر مي‌كردم، من به امامت ايشان يقين ندارم، شايد دلم مي‌خواهد ايشان را محك بزنم. مدت‌هاست كه مسائل امامان(ع) را در كتابي نوشته و جمع‌آوري كرده‌ام. اگر ايشان امام هستند حتماً از مسائلي كه پدرانشان روايت كرده اند، مطلع‌اند.
    كتاب را در آستينم پنهان كردم. در دلم غوغايي بود. بارها تا نيمه راه رفتم و خواستم برگردم، چند قدم به عقب برداشتم و باز به خود نهيب زدم: از چه مي‌ترسي؟ مگر نمي‌خواهي پاسخ سؤالت را بگيري؟ باز به راهم ادامه دادم تا سرانجام به منزل امام(ع) رسيدم. عده‌اي در خانه نشسته بودند و با هم صحبت مي‌كردند. حيران و سرگردان بودم كه چگونه مي‌توان تنها با امام صحبت کرد؛ اصلاً مي‌شود رفت و به غلامان گفت من با اباالحسن(ع) صحبت خصوصي دارم؟ با خود كلنجار مي‌رفتم كه غلامي از خانه بيرون آمد. كتابي در دستش بود. يعني با چه كسي مي‌تواند كار داشته باشد؟ كتاب را كه در دست غلام ديدم، به ياد كتاب درون آستينم افتادم. ناگهان غلام فرياد كرد: كداميك از شما حسن‌بن‌علي الوشا و پسر دختر ياسر بغدادي است؟ برخاستم و گفتم: منم! گفت: مأمور شده‌ام كه اين كتاب را به تو برسانم. با تعجب كتاب را از دست غلام گرفتم. چه مي‌توانست باشد؟خداي من ! امام(ع) از كجا مي‌دانستند من چه كسي هستم؟ از خانه امام(ع) كه بيرون آمدم از اشتياق و كنجكاوي به‌خانه‌نرسيده، گوشه‌اي نشستم و كتاب را باز كردم. ا...‌اكبر، اين‌ها همان مطالبي است كه مي‌خواستم از اباالحسن(ع) بپرسم. سرم را به زير انداختم، اشك روي صورتم مي‌غلتيد و به زمين مي‌ريخت. خدايا، چرا به امام شك كردم؟

    منبع: عيون اخبار الرضا


    برچسب‌ها: كتابي در آستين
    توسط ، با موضوع داستانهای کوتاه رضوی | لينک ثابت

    گفتگو با قاسم رفیعا

    بچه محله امام رضایُم
    مي‌گوید: اگر من شعر را رها کنم، شعر مرا رها نمي‌کند. همیشه از مردن در وادی ادبیات مي‌ترسم و احساس مي‌کنم باید در این فضا بمانم و نفس بکشم‌. قاسم رفیعا که از بچه‌های با‌صفای طرقبه است، با شعر بچه محل امام رضا(ع) معروف شد و هنوز که هنوز است این شعر را زمزمه مي‌کند. او اعتقاد دارد استعداد شاعري او را دیگران کشف کردند.
    مي‌گوید: حقیقتا این موضوع را من متوجه نشدم و دیگران کشف کردند و فهمیدند. معتقد است شعر اول باید با مخاطب ارتباط برقرار کند و بعد توجهش را به یک لهجه معطوف کند و ادامه مي‌دهد:ادبیات مثل لباس بر تن آدم است. شاید من اصلا ضرورتی ندیدم که با شما با لهجه کاملا محلی صحبت کنم چون لزومي‌ندارد.
    او هنوز که هنوز است خاطره شیرین دیدار با رهبری را از خاطرنبرده است و شعر بچه محله امام رضا‌(ع) را که به خاطر شیرینی اش، از آن دیدار دهان‌به‌دهان چرخید. البته خودش در این باره نظردیگری دارد: من احساس مي‌کنم مطرح‌شدن اين شعر به خاطر ارتباط و دیدار با مقام معظم رهبری بود که مردم هم دیدند و با آن ارتباط برقرار کردند. به نظر من شعرهای دیگری هم هست که قوت و حتی ساختار ادبی قوی‌تری در مقايسه با اين شعر دارد؛ البته بالاتر از همه این‌ها این است که فکر مي‌کنم لطف خود حضرت هم شامل حال من شده است.
    اینکه چطور ایده شعر در ذهن او شکل گرفت سؤال بعدی من است که رفیعا آن را هم بی پاسخ نمي‌گذارد: خیلی اتفاقی بود؛ یکی از همشهریان ما از حرم امام رضا(ع) کبوتر برداشته بود و او را گرفته بودند. به ذهنم آمد که اگر خود امام رضا‌(ع) بود، چه مي‌گفت؛ این اتفاق در ذهنم مانده بود و دست‌مایه آن شعر شد.
    با اینکه فکر مي‌کردیم این اثر تنها اثر ماندگار قاسم رفیعاست، خودش ادعا دارد آثار دیگری هم در زمینه امام رضا(ع) دارد که «مشهد مهربونی‌ها» که به‌صورت کتاب و سی‌دی منتشر شده، از آن‌هاست و خواننده‌های مختلف با لهجه مشهدی آن شعرها را مي‌خوانند.
    و بعد شروع به خواندن همان شعر معروف مي‌کند که کلی صدا کرد:
    مورِ می‌بینی که شر و با‌صفایُم
    بچه محله امام رضایُم
    زلزله‌یُم، حادثه‌یُم، بلایُم
    بچه محله امام رضایُم
    هر روز جمعه دلومه مبندُم
    به پینجله طلا و وَرمگردم
    کار و بارم ردیفه با خدایُم
    بچه محله امام رضایُم


    برچسب‌ها: امام رضا, شعر
    توسط ، با موضوع گفتگو و گزارشهای رضوی | لينک ثابت

    زمان وقوع بلاي الهي

    قال الرضا(ع): كان رسول الله(ص) يقول: اذا امتي تواكلت الامر بالمعروف و النهي عن المنكر، فلياً ذنوا بوقاع من الله تعالي.
    از امام رضا(ع) روايت شده است كه رسول خدا بارها مي فرمود: هرگاه امت من امر به معروف و نهي از منكر را به يكديگر وانهند، بايد منتظر بلاي الهي باشند.(1)
    ـــــــــــــــــــــــــ

    ۱- اصول كافي، ج5، ص 59


    برچسب‌ها: بلاي الهي
    توسط ، با موضوع احادیث و روایات رضوی | لينک ثابت

    ضامن عشق غزال

    سائلم،دل دست ايمان مي نهم
    سر به دامان خراسان مي نهم
    از بيابان هاي گرم عاشقي
    رو به سوي عشق بستان مي نهم
    در حريم ضامن عشق غزال
    درد خود برده و درمان مي نهم
    با صد آه و گريه و اشك و طلب
    مهر حق بر عهد و پيمان مي نهم
    ضامن ميثاق و عهدم شو رضا
    پاي عهد و قول خود جان مي نهم
    عهد بندم عزم ميدان مي كنم
    نيزه بر چشمان شيطان مي نهم
    تا كه زنجير گناهم بشكنم
    آن دمي كه پا به زندان مي نهم
    ديده هاي پست و ناپاك (افق)
    اشك باران روي قرآن مي نهم
    محمدسجاد احمدپور


    برچسب‌ها: غزال
    توسط ، با موضوع اشعارو شاعران رضوی | لينک ثابت

    چشم‌هاي معطر

    «آنجا كه همه وسايل به كار گرفته شدند و آنجا كه دست‌ها از همه جا كوتاه شد و به بن‌بست رسيد. دل از همه و همه بريده‌اي، نااميد از همه جا و همه‌كس به جايي پناه آورده‌اي كه محل رفت و آمد فرشتگان است. محل آرامش و قرار دل‌هاي متلاطم، اينجا، جايي است كه رشته‌هاي بي‌نهايت آرزو و اميد به مشبك‌هاي ضريح دل‌ها پيوند خورده و هر آن پرتوهاي كرامت بي‌دريغ مولا بر سر دردمندان و حاجت‌مندان نورافشاني مي‌كند. توسل و دعا چراغ اميد را در دل آنها روشن مي‌سازد و...»

    كبوتران حرم، گرد گنبد طلايي كه همچون نگين جلوه‌گري مي‌كرد مي‌چرخيدند. پرچم بالاي گنبد منور، با نوازش باد به اين سو و آن سو مي‌رفت. محمد نگاه ملتمسش را به گنبد طلايي دوخت، حرم با گل‌هاي ياس و محمدي فرش شده بود. عطر گل‌هاي محمدي در هوا جاري بود و نسيمي، عطر حرم را با خود مي‌برد و در اطراف پراكنده مي‌كرد. همه جا باراني بود. خيلي دلش مي‌خواست خودش را به مشبك‌هاي فولادي برساند و آنها را در پنجه خود بفشارد. دلش مي‌خواست شانه‌هاي خسته‌اش را به آن جا تكيه دهد، به سوي پنجره فولاد رفت، ناگاه زمين و زمان از حركت باز ايستاد، رعد از گوشه آسمان جهيد و همه جا لرزيد. صحن از وسط دو نيم شد؛ مرد با عجله به سوي مشبك‌ها دويد؛ اما هر چه تلاش كرد نتوانست به آن برسد، آسمان رعدي ديگر زد و همه جا تاريك شد، مرد به يكباره نشست، ملحفه را پس زد، دكمه‌هاي لباسش را باز كرد. گردنش را لمس كرد، تند تند نفس مي‌كشيد؛ دانه‌هاي عرق بدنش را پوشانده بود. احساس مي‌كرد دارد خفه مي‌شود؛ گلويش خشك شده بود. با سر انگشتاني لرزان، ليوان آب را جستجو كرد، آب كه خورد آرام‌تر شد، انگشتانش را قلاب كرد و زير چانه‌اش فشرد.

    خاطرات ده روز پيش در ذهنش جان گرفت. شاليزار زير نور غروب خورشيد زيباتر به نظر مي‌رسيد. محمدقاسم و همكارانش خسته از كار روزانه گوشه‌اي نشسته و مشغول چاي خوردن بودند.

    ناگهان همه جا لرزيد و رمق از دست و پايش رفت و ديگر چيزي نفهميد. به هوش كه آمد، همه جا تاريك بود و فقط صداي گريه مادر و همسرش به گوش مي‌رسيد؛ اما همين كه صدايشان زد همه جا پر شد از سكوت، دست مهربان مادر، نوازشگر محمدقاسم شد.

    ـ اين‌جا كجاست مادر؟ چرا نمي‌توانم چشمانم را باز كنم و جايي را ببينم؟ مادر با صدايي لرزان گفت: توكل به خدا كن پسرم، همه چيز درست مي‌شه! صداي پسر كوچولوي مرد رشته افكارش را پاره كرد.

    ـ بابا! بابا! ببين لباسم چقدر قشنگه! كودك به سوي پدر دويد و خودش را در آغوش او رها كرد.

    محمدقاسم با دست لباس را لمس كرد و گفت: به به چقدر قشنگه! مثل خودت مي‌مونه، قشنگه، قشنگه، قشنگه.

    مرد صورت پسرك را غرق بوسه كرد و فرياد شادي او سكوت سنگين اتاق را شكست.

    مادر وارد اتاق كه شد گفت: بشين بچه، اين‌قدر بابا رو اذيت نكن. بعد به طرف قاسم رفت و گفت: اين شربت را بخور. ليوان را به دست همسرش داد. بوي گلاب شربت مرد را به ياد خوابش انداخت. زن گفت: محمدقاسم مادرم مي‌خواهد برود مشهد از ما هم خواسته كه با او همراه شويم. تصوير گنبد و بارگاه در چشم محمد جان گرفت خيلي دلش هواي زيارت داشت.

    ... درهاي چوبي حرم را كه لمس كرد چيزي در درونش شكست؛ دانه‌هاي اشك، مسلسل‌وار صورتش را شست؛ قلبش تند و تند مي‌زند، ديوار حرم را لمس كرد و از يك گوشه با لمس ديوارها خود را به مشبك‌هاي فولاد رساند، از خانواده‌اش خواسته بود اين روز آخر را تنها باشد. صداي قرآن و زيارت‌نامه در هم آميخته بود و آوائي ملكوتي به وجود آورده بود. بوي كندر و اسپند فضا را پر كرده بود. مرد مثل آهويي سرگردان بود. عطر حرم او را با خود مي‌برد، صلوات از گوشه گوشه حرم اوج مي‌گرفت. نمي‌دانست چرا، ولي يك حس خوب در رگ‌هايش دويده بود، يك حس خدايي. مشبك‌هاي پنجره فولاد را در پنجه فشرد ناله و التماسش بيشتر شد؛ آقاجان به جان مادرت از خدا بخواه چشمانم را به من برگرداند، به سقاي كربلا قسمت مي‌دهم! «صداي ناله محمد در صداهاي ديگر گم شده بود. فكر اين كه تاريكي براي هميشه ميهمان وجودش شده است لحظه‌اي راحتش نمي‌گذاشت. گويي همه جا شب بود و دنيا را رنگ سياه زده بودند و به يقين كسي جز خدا نمي‌توانست اين سياهي‌ها را بشويد و روشنايي را به چشمان او بازگرداند. هر چه گريه مي‌كرد نه تنها آرام نمي‌شد، بلكه بي‌تاب‌تر مي‌شد، ثانيه‌ها به دقايق و دقايق به ساعت‌ها تبديل شد. محمدقاسم همانطور كه ايستاده بود و راز و نياز مي‌كرد، ناگهان گر گرفت، عرق كرد، لرزشي مانند پيچك خودش را از پاهاي او بالا كشيد؛ پاهايش سست شد بر سنگ فرش حرم نشست. احساس كرد برق جهيدن گرفت و يكباره پرده سياهي‌ها را شكافت همه جا نور شد. مرد دست بر چشمانش گذاشت، همه جا تاريك شد؛ دوباره نور بود و روشنايي در حرم غوغا بود، محمدقاسم تمام حواسش را جمع كرد و ايستاد، نگاهش را به گنبد و گلدسته‌ها پاشيد و فرياد زد: قربونت برم امام رضا...


    برچسب‌ها: چشم‌هاي معطر
    توسط ، با موضوع داستانهای کوتاه رضوی | لينک ثابت

    وقتي كه بارقه اميد درخشيد

    سرطان در وجودش رخنه كرده بود و شمع زندگيش را به ديار خاموشي و به جايي مي‌كشاند كه حتي بانگ جرس هم به گوش نمي‌رسيد و نغمه پرنده‌اش فضايش را پر نمي‌ساخت.

    همه چيز آشكار بود. آخر ديگر چيزي پشت پرده‌اي نبود كه مخفي مانده باشد، صادق بيماري سخت و لاعلاجي گرفته بود و هر روز لحظه‌اي با اين غول دهشتناك دست و پنجه نرم مي‌كرد. ديگر مجال پرسيدن از كسي نمانده بود.

    چرا كه مي‌بايست حال او را جويا مي‌شدند. ديروز نه امروز، امروز نه فردا و يا پس از چند روز ديگر او رفتني بود! چرا كه به علت خونريزي زياد در ناحيه مثانه امانش بريده شده بود. شايد ديگر راهي براي بازگشت نداشت! يا هر نفسي كه مي‌كشيد سايه مرگ را هم چون خفاشي خون آشام بر بالاي سر خود حس مي‌كرد.

    وقتي پسر بزرگش پرويز به او نگاه مي‌كرد، قطره قطره در خود آب مي‌شد. پرويز در درون قلبش آرزو داشت كاش يك بار ديگر پدرش سلامتي‌اش را باز مي‌يافت و كاش نگاه پدرانه‌اش به دور از غم‌ها و رنج‌هاي كوبنده در نگاهم موج مي‌زد و درس زندگي را پدرانه در گوشم زمزمه مي‌نمود.

    كاش بساط چاي هم چون گذشته‌هاي نه چندان دور برقرار و كانون خانواده از خنده پدر پر مي‌شد... اما افسوس، افسوس كه انگار دير شده بود.

    چشمان پسر را نمي از اشك احاطه مي‌كرد اما در مقابل چشمان كنجكاو پدر جرأت ايستادن نداشت. چرا كه غم او را بيشتر و بيشتر مي‌ساخت و توانش را هر چه سريعتر مي‌گرفت.

    همسر صادق بارها و بارها در خلوت اشك مي‌ريخت و عاجزانه سلامتي شوهرش را از خداوند سبحان و امام غريبان(ع) مي‌طلبيد.

    گاه خانه كه روزي مركز شور و حال و خنده و بازي بچه‌ها بود در چنان سكوتي فرو مي‌رفت كه بي‌اختيار انسان را بياد قبرستان‌هاي كهنه و متروك مي‌انداخت. با اين حال صادق يك لحظه از خدايش جدا نبود.

    در نماز صبح، ظهر و شام او را صدا مي‌زد و كمك مي‌طلبيد و چه سخت و طاقت‌فرسا است اين همه رنج را تحمل كردن و هشداري است براي آنانكه در غرقاب صدها فريب و نيرنگ خود را باخته‌اند، چرا كه هر لحظه مرض و بيماري ممكن است همانند صاعقه‌اي فرود آيد و هست و نيست خانواده‌اش را به باد فنا دهد.

    اگرچه صادق تجربه‌اي الهي را پشت سر مي‌گذاشت شايد خود او هم اين را نمي‌دانست. روزها و شب‌هاي سخت و كشنده به سختي مي‌گذشت. انگار قانون روزهاي دشوار و سخت اين چنين است كه كندتر طي شوند. اما نه، اين بيماري است كه ثانيه‌ها و لحظه‌ها را طولاني‌تر جلوه مي‌دهد، همانگونه كه روزهاي خوش در نظر هر كس زودگذر است و مثل برق و باد طي مي‌شوند. بالاخره صادق توان اين همه رنج را ندارد و تصميم مي‌گيرد با سفري به مشهد، شهر نور و شهادت، شهر هميشه بيدار و شهر هميشه جاودان، غم را با امام غريبان، كه از اقصي نقاط جهان براي زيارت او مي‌آيند در ميان بگذارد. بي‌اختيار بغضش مي‌تركد و اشكش سرازير مي‌شود. اشك‌هاي گرمي كه حاكي از دل پردرد يك پدر نسبتاً سالخورده است. پدري كه فراز و نشيب روزگار را چشيده است و نمي‌خواهد در لحظاتي كه مي‌تواند با زندگي در كنار خانواده بهترين خاطرات را داشته باشد. از آن بي‌بهره باشد. پسر زير چشمي نگاهي به پدر مي‌افكند. سرنشينان اتوبوس با ديدن حرم مطهر و گنبد بارگاه منور صلواتهاي بلندي مي‌فرستند. بويژه صادق كه ديگر اميدي برايش باقي نمانده بود. مگر رهگذار كوي دوست و حامي غريبان و دردمندان.

    نزديك‌هاي ظهر اتوبوس به مشهد وارد و در ترمينال مستقر شد. مسافران يكي پس از ديگري از اتوبوس پياده شده هركس كوله باري بر دوش كيفي در دست راهي را در پيش گرفت تا خود را زودتر به امام(ع) برساند.

    غريو شادي و همهمه در همه جا پيچيده شده بود. انگار زمستان غم و اندوه رنگ و جلوه بهاري به خود مي‌گرفت و شب تاريك سختيها به صبحي درخشان مبدل مي‌شد.

    اين بار سراب نبود. خواب و خيال و يا روياي غيرواقع به نظر نمي رسيد. صادق و پسرش امام را از راهي نه چندان دور لمس مي‌كردند و قلبشان را بگرو مي‌گذاشتند. آنها ديگر محبوب خود را يافته بودند. آن امام مقدسي كه مي‌تواند از فرسنگ‌ها راه دور قلب‌ها را به خود جلب كند و عنان و اختيار را از عاشقان بر گيرد.

    آيا مگر مي‌شود همه چيز را درون كلام و يا با قلم بيان كرد.

    مگر مي‌شود درون مغزها و سينه‌ها را شكاف و قلب عاشقان راستين را كاوش كرد! مگر مي‌شود رابطه‌اي غيبي و الهي را به تصوير كشيد... نه و باز هم نه هرگز.

    صادق به همراه پسرش در يكي از مسافرخانه‌هاي اطراف حرم مطهر اتاقي گرفتند. غذايي خوردند و سپس با فكري مملو از عشق به امام(ع) به حرم مشرف شدند، اشك ريختند، زار زار گريستند. دردمندان ديگر نيز آمده بودند و هر يك طلب حاجتي از آقا امام رضا(ع) را داشتند. چند روز به همين منوال گذشت و صادق در پشت پنجره فولادي بست مي‌نشست تا اينكه بارقه اميد درخشيدن گرفت.

    هيچ‌كس ندانست چطور، چگونه، اما ديگر اثري از بيماري در وجودش مشاهده نمي‌شد.

    توسط ، با موضوع داستانهای کوتاه رضوی | لينک ثابت

    زمان تحت سيطره امام عصر(عج) است

    یکی از مفاهیمی که مفسران برای «والعصر» ارائه داده اند این است که خداوند به عصاره خلقت که وجود مقدس حضرت حجت است قسم خورده است ؛آمدن او موید این است که وجودش عصاره همه انبیاست و با دم مسیحایی همان می کند که مسیح .
    ضرورت حکومت عدل را چطور می توان تبیین کرد؟
    عدالت همواره جزو آرمان‌های حكيمان و فيلسوفان بزرگی چون ارسطو و افلاطون بوده به طوری که مدینه فاضله آن‌ها عدالت محور بوده است. علاوه بر این ضرورت اول همه ادیان الهی عدالت پروری بوده است؛ اصلا عدالت خواسته همه ملت‌هاست و در جهان امروز همه ملت‌ها تشنه عدالت هستند و همه به این اشراف دارند و واقف هستند که در جهان بی‌عدالت، زمینه‌اي برای رشد فراهم نیست.
    چرا در عصر انبیای گذشته، حکومت عدل جهانی تحقق نیافت؟
    همه انبیای الهی و بزرگان ادیان دیگر براي رسیدن به حکومت نهایی در آخر الزمان(عج) تلاش مي‌کردند. امام با بررسی خصوصیات بشر پی مي‌بریم که انسان هنوز به آن سطح عالی از فهم و درک برای رسیدن به این هدف کامل نرسیده است، زیرا بشر از ابتدای خلقت دو شرط اساسی تطبیق عدل کامل را که شامل شناخت عدل به صورت کامل و آمادگی برای فداکاری در راه تطبیق و پیاده کردن عدالت پس از شناخت آن مي‌شود، نداشته است. در نتیجه بشر تا کنون به شرایط اساسی برای تشکیل حکومت جهانی دست نیافته است.
    ظهور امام زمان(عج) با ابزار و اسباب سنتی، نمادين است. امروزه استفاده از شمشیر در جنگ بی معناست و دیگر کسی در رويارويي با پیشرفته‌ترین سلاح‌های جنگی، از آن‌ بهره نمي‌گیرد. اسب امروزه کاربردی در میدان کارزار ندارد و جای آن را تانک‌ها، زره پوش‌ها و ادوات نفوذناپذیر نظامي ‌پر کرده است. ظهور حضرت صاحب الزمان(عج) با اسب و شمشیر نمادين است و قرار نیست ایشان برای مقابله با موشک و هواپیما از اسب و شمشیر استفاده کند.
    حقیقت انتظار راستین، چه مفهومي‌دارد؟
    اندیشه پیروزی نهایی حق بر باطل و گسترش عدالت و استقرار مدینه فاضله و جامعه ایده آل که در روایات اسلامي‌از آن به حکومت مهدوی هم یاد شده، حقیقت انتظار است. این اندیشه مبتنی بر اطمینان به آینده و انتظار همراه با تعقل شکل مي‌گیرد که در ادیان الهی دیگر هم یاد شده است و همه به امید آمدن منجی موعود ادامه حیات مي‌دهند؛ چنانچه در دین اسلام بهترین عمل، انتظار فرج صاحب الزمان(عج) مطرح شده است.
    حضرت پس از ظهور چه خواهند کرد؟
    وجود پیامبرگرامي‌(ص)به عنوان خاتم الانبیا و امام زمان(عج) به عنوان خاتم الاوصیا مبین یک ماموریت است و هر دو رحمت للعالمين هستند. اسلام باید با آمدن پیامبر(ص)عالمگیر مي‌شد و تمامي‌جهانیان از اسلام پیروی مي‌کردند، اما عمر حضرت کوتاه بود و با مسائلی که پس از رحلت ایشان پیش آمد این امر محقق نشد.
    پس این گونه مسائل باید به وسیله امام زمان(عج) مطرح شود؛ ضمن اینکه آمدن ايشان موید این است که او عصاره همه انبیاست و با دم مسیحایی همان مي‌کند که مسیح کرده است؛ بنابراين قلب‌ها و زمینه‌ها آن‌قدر آماده است که مردم گروه‌گروه به دین اسلام مي‌گروند و به اجبار و زور نیازی نیست.
     آمادگی برای ظهور شامل چه مواردی شود؟
     آمادگی باید در همه سطوح اجتماعی ایجاد شود و همه تشنه برقراری حکومت عدل جهانی باشند. از جمله این آمادگی‌ها مي‌توان به این موارد اشاره کرد: آمادگی فکری و فرهنگی؛ یعنی سطح افکار مردم جهان چنان تعالی یابد که مسئله نژاد یا منطقه جغرافیایی مورد توجه نباشد و آمادگی اجتماعی؛ يعني در این شرایط مردم باید از ظلم و عناد خسته شده و عدالت را از اعماق وجود بخواهند.


    برچسب‌ها: امام عصر, والعصر, حکومت عدل
    توسط ، با موضوع | لينک ثابت

    انتظار در كلام امام رضا علیه السلام

    انتظار در كلام امام رضا(ع) از زيرساخت‌هاي خاصي برخوردار است كه به پاره‌اي از آن‌ها اشاره مي‌شود.
    خودسازي فردي
    منتظر واقعي مي‌داند كه اصلاح جهان و پايان‌دادن به مظالم و نابساماني‌ها، كاري بزرگ و تحولي زيربنايي است. چنين تحولي پيش از هرچيز به انسان‌هاي آزاده وارسته‌اي نيازمند است كه بتوانند بار سنگين چنان اصلاحات وسيعي را در جهان به دوش كشند، امام(ع)مي‌فرمود: آنچه انتظار مي‌كشيد، واقع نمي‌شود جز هنگامي كه در بوته آزمايش قرار گيريد و امتحان شويد و از بوته امتحان جز افراد بسيار كم پيروزمندانه بيرون نمي‌آيند.
    خودياري‌هاي اجتماعي
    شخص منتظر مي‌داند برنامه‌اي كه چشم‌به‌راه آن است، برنامه‌اي فردي نيست، بلكه برنامه‌اي است كه تمام عناصر تحول بايد در آن شركت جويند. پس به ناچار اول اينكه دشمنان خود را بهتر مي‌شناسد و دوم اينكه هر نوع تسليم و سرسپردگي در برابر آنان را از خود نفي مي‌كند تا براي به‌دست‌گرفتن سرنوشت خويش آمادگي پيدا كند.
    محمدبن ابي نصر گويد: حضرت امام رضا(ع) فرمود: چقدر نيكوست صبركردن و به انتظار گشايش ماندن، مگر فرمايش خداوند عزوجل را نشنيده‌اي؟! پس منتظر باشيد كه من هم با شما از منتظرانم.
    سازش‌ناپذيري با انحرافات محيط
    انتظار به مفهوم واقعي آن، مانع حل‌شدن آدمي در محيط فساد يا تسليم‌شدن در برابر آن‌هاست؛ زيرا اميد مهم‌ترين حربه دفاعي اهل انتظار است كه پيوسته آن‌ها را به مقاومت و خويشتن‌داري دعوت مي‌كند و در برابر امواج نيرومند فساد و تباهي مصونشان مي‌دارد.
    انسان در حركت تكاملي خود به مصونيت شديد نياز دارد تا از ركود و سستي محفوظ بماند. گاه فساد محيط ممكن است افراد پاك را همرنگ خود كند و به تدريج آن‌ها را به سوي گناه بكشاند.انتظار موجب مي‌شود كه آدمي از اين آفت بركنار بماند؛ زيرا منتظر واقعي با اميد داشتن به اصلاح، نهايت تلاش خود را براي حفظ خويش يا اصلاح محيط به كار مي‌برد و در محيط حل نمي‌شود.
    امام رضا(ع) فرمود: هركس زمان او را درك كند، بايد به دين و مذهب او چنگ زند و راه تسلط شيطان را بازنكند. درباره امام زمان ترديدي به خود راه ندهد؛ زيرا اگر به شك و ترديد گرفتار شود از دين و آيين من بيرون مي‌رود، همچنان كه شيطان پدر شما را از بهشت بيرون كرد و خداوند شيطان را دوست افراد بي‌ايمان قرار داده است.


    برچسب‌ها: انتظار, امام رضا, امام عصر
    توسط ، با موضوع مقالات و پژوهش های رضوی | لينک ثابت

    لوگودونی

     

    غریب طوس

    پایگاه های رضوی

    .........................



















    ویژه ولادت حضرت فاطمه معصومه (س)

    آماده تبادل لینک و لوگو  با پایگاه های رضوی و ارزشی هستیم

    حمایت می کنیم