درباره من
***
هرکجای ایران پهناور که زندگی کنی، وقتی دلت با ذکر «یا رضا» بلرزد، به سوی ارض اقدس میایستی و دست بر سینه خم میشوی و کلامت را به ذکر زیبای «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)» مزین میسازی، ...
تا قد خمیده ات از تو تندیسی بسازد با یاد سلام بر غریب طوس.
پـيـونـدهـــا
موضوعات
- گفتگو و گزارشهای رضوی
- سرود و نوای رضوی
- سیره رضوی
- نکته ها از سیره ی امام رضا (ع)
- خادم الرضا
- بانوي كرامت حضرت معصومه(س)
- کتابشناسی ومعرفی کتاب رضوی
- داستانهای کوتاه رضوی
- اشعارو شاعران رضوی
- زائرين و آداب زيارت
- احادیث و روایات رضوی
- حرم شناسی رضوی
- گالری و فایل های تصویری رضوی
- کلام وگفتار رضوی
- آشنای با زندگی امام
- زائران و خاطرات زيارت
- فایلهای چند رسانه ای
- نامه اي به امام رضا (ع)
- كرامات رضوي
- امام رضا(ع) و تفسیر قرآن کریم
- سفری از مدینه تا مرو
- در مكتب امام رضا(ع)
- دلنوشته ها ی رضوی
- متن و قطعه ادبی رضوی
- مقالات و پژوهش های رضوی
- سبک زندگی در سیره امام رضا (ع)
- امام رضا (ع) و اقتصاد مقاومتی
- امام رضا (ع) و بیداری اسلامی
- نرم افزار رضوی
- امام رضا (ع) و خانواده
- فیلم انیمیشن کلیپ
- توصیه ها ی بهداشتی امام رضا (ع)
نوای رضوی
مشهدی کریمخانی - ای حرمت
صلوات خاصه امام رضا - مرحوم انصاریان
صدای دور ضریح مطهر
صلوات خاصه امام رضا -حسن زاده
آمد مرید مرده دل
حسرت ديدن گنبد طلا حرمت
امام رضا - حامد زمانی
سرود امام رضا
گريه يك مرد
زين العابدين نجار، اهل فسا، نوع بيماري: فلج بدن، كم سويي چشم، اختلال در حافظه و سنگيني در تكلم، تاريخ شفا: 14/6/1373
خسته نبينمت، زينالعابدين، دل شكسته و غمگين. هرگز! سالهاست كه به تو عادت كردهام. سالهاي دوري است كه ترا ميشناسم، از آن روزهايي كه خيلي كوچك بودم و هر روز صبح، در راه مدرسه از جلوي مغازه عكاسي تو ميگذشتم. يادت هست زينالعابدين؟
مرا صداي ميزدي، حالم را ميپرسيدي و دست در جيبت ميبردي و شكلاتي به من ميدادي. هنوز طعم شيرين آن شكلاتها را زير زبانم حس ميكنم. پيشانيام را ميبوسيدي و اجازه ميدادي تا عكسهاي داخل ويترين مغازهات را تماشا كنم، و من چقدر به آن عكسها علاقهمند بودم، خصوصاً به عكس آن كودكي كه هنوز هم نتوانستهام بفهمم كه آيا گريه ميكرد يا ميخنديد.
خيلي دلم ميخواست، عكس مرا هم بزرگ ميكردي، قاب ميگرفتي و در ويترين مغازهات نصب ميكردي. اما هميشه خجالت ميكشيدم كه اين آرزويم را با تو در ميان بگذارم.
خسته نبينمت زينالعابدين، نه دل شكسته، نه غمگين، هرگز! سالهاست كه ديدن تو برايم عادت شده است، دوست دارم هميشه، شاد ببينمت، خندان و مهربان.
چگونه باور كنم نگاه بيسويت را زينالعابدين، نه هرگز باورم مباد، آخر ميدانم كه تو به چشمانت بيش از هر چيز ديگري نياز داري و به پاهايت. چگونه باورم باشد كه پاهايت را ياراي حركت نيست؟
هنوز از خاطرم نرفته است كه در مراسم و جشنها چقدر به اين سو و آن سو ميدويدي و براي ثبت خاطرات مدام فلاش ميزدي.
حالا چگونه ميتوانم بپذيرم كه تو، آن زينالعابدين شاد، اينگونه محزون و غمگين روي ويلچري نشستهاي و نگاه بيسويت به روبرو خيره مانده است. چگونه باور كنم كه ديگر هرگز پشت دوربين عكاسيات قرار نخواهي گرفت تا زمان و خاطرات را براي هميشه ثبت نمايي؟
نه، زينالعابدين، هرگز... هرگز. مخواه كه باور كنم، هرگز مخواه!
* از جلوي مغازهات كه ميگذشتم، ترا ديدم كه بر ويلچري نشسته بودي و نگاهت چه مات، به روبرو خيره مانده بود، تعجب كردم، به سويت آمدم و در يك لحظه خاطرات گذشته در ذهنم زنده شد، حس كردم كودكي شدهام كه ميل زيادي به چشيدن شكلاتهاي تو دارد.
دوست دارد عكسهاي خاطره انگيز تو را به تماشا بايستد و اين بار بدون هيچ خجالتي از تو بخواهد كه عكسي هم از او بگيري و قاب كني و بر ويترين مغازهات بياويزي.
اما نه. من ديگر آن كودك نبودم، حالا بزرگ شده بودم و ديگر ميلي هم به تماشاي عكسهاي قاب گرفته و خاك گرفته و آن لبخندهاي مصنوعي و نگاههاي مات و قيافههاي دروغين، نداشتم. من تو را دوست داشتم زينالعابدين، تو را كه مختصري از خاطرات كودكيام متعلق به توست.
جلو آمدم و سلام كردم.
تا صدايم را شنيدي مثل ابر بهار گريستي، آه ... ترا چه شده بود مرد؟
پرسيدم، گريستي و گفتي: بلا... بلا... بلا نازل شده.
وه چه سخت است تحمل گريه، گريه يك مرد. شكست يك مرد.
همانطور كه ميگريستي گفتي: «همه چيز به يكباره اتفاق افتاد، مثل يك بلاي ناگهاني، مثل يك حادثه ناگوار، سرم گيج رفت و بيهوش بر زمين افتادم و وقتي به هوش آمدم، فهميدم كه بلا نازل شده است. نيمي از بدنم فلج شده بود و پاهايم را ياراي حركتي نبود، چشمانم بي سو شده بود و ديگر به زحمت اجسام را ميديدم، قدرت تشخيصم به حداقل رسيده بود و اين ضايعه براي من كه حرفهام عكاسي است يعني بلا، يعني مرگ.»
سرت را به آغوش گرفتم و پيشانيات را بوسيدم، هيچوقت تحمل گريهات را نداشتم، ديدن گريه يك مرد برايم سخت و عذابآور بود، پس برايت دعا كردم، دعا. جز اين كاري از من ساخته نبود؟
* هميشه شاد باشي زينالعابدين؛ خوشحال و سر حال؛ امروز همه چيز مثل گذشته است، همه چيز بوي قديم ميدهد، بوي آن روزهاي شاد كودكي. از جلوي مغازهات كه گذشتم، ترا ديدم كه شاد و خندان به هر سو ميدويدي و به همه شيريني تعارف ميكردي اصلاً باورم نميشد تو، روي پاهاي خودت ايستاده بودي و نگاهت همه را ميديد. جلو آمدم. آري بايد باور ميكردم، خودت بودي و ديگر از ويلچر، خبري نبود. روي پاهاي خودت ايستاد بودي و راه ميرفتي و چشمانت...!
انگار هيچ اتفاقي نيفتاده بود، تو بودي، همان زينالعابدين قبل، همان زينالعابدين سالم، قبراق و شاد، همان زينالعابدين مهربان، مرا كه ديدي، به سويم آمدي، شاد. در آغوشم گرفتي و مرا بوسيدي، گرم. چقدر بوي گذشته را ميدادي. بوي مهرباني، شيرينياي تعارفم كردي و من همچنان مبهوت، ترا مينگريستم. دستم را گرفتي و روي صندلياي نشانديام. كنارم نشستي و برايم از حال خودت گفتي؛ چقدر شيرين حرف ميزدي و صحبتهايت چه عطر دلانگيزي داشت.
ـ تمام بيمارستانهاي فسا و جهرم را رفتم، همه دكترها جوابم كردند، وقتي كه نااميد شدم و دلم شكست با خداي خودم خلوت كردم و از ته دل گريستم. در حالت گريه و غصه به خواب رفتم، در خواب نوري ديدم كه از آسمان به زمين آمد. صدايي از نور برخاست و گفت: دواي درد تو در مشهد است. شفايت را از امامت بخواه.
از خواب بيدار شدم، ملتهب و منقلب. تعبير اين خواب چه بود؟ جز التجاء به درگاه امام هشتم، رضا(ع)؟
ترديد لازم نبود، حقيقت خواب روشن بود و واضح، جاي تأمل نبود، بايد راهي ميشدم. بايد دواي درد خود را از امام هشتم، طلب ميكردم. راهي مشهد شدم و دخيل شافي همه دردها، رضا(ع). شنيده بودم كه امام هميشه در خواب به ديدار دخيل بستگان درگاهش ميآيد، پس سعي كردم تا بخوابم، اما خواب به چشمانم نميآمد، باز هم سعي كردم، اما فايدهاي نداشت پلكهايم را روي هم گذاشتم و با امام به درد دل نشستم؟
ـ اي امام، اي شافي، آنكه مرا به سوي تو رهنمون كرده است به حتم سفارش مرا هم نزد تو كرده است، پس اين من هستم، بنده ضعيف و ذليل درگاه خداوند، زينالعابدين؛ و كرم تو، بنده خاص خدا، يا رضا(ع)! صدا، همهمه و زمزمه عاشقانه ملتجيان درگاه شمس الشموس به گوشم ميآمد و صدايي كه از ميان آن زمزمهها شنيده ميشد، كسي مرا ندا ميداد:
ـ برخيز
ـ نميتونم
ـ برخيز، تو ميتواني
پلكهايم را باز كردم، جاي شگفتي بود. جمعيت و زوار را به وضوح ميتوانستم ببينم، دست بر ضريح امام گرفتم و از جا برخاستم، خداي من، من ميتوانستم روي پاهاي خودم بايستم. ديگر جاي ترديد نبود، من شفايافته بودم. بياختيار فريادي كشيدم و خودم را به ضريح حرم چسباندم.
زوار ذكرگويان و تكبير زنان بر سر و رويم ريختند. لباسهايم تكه و پاره شد. فقط صداي نقارهخانه را ميشنيدم كه شادي مرا مينواخت.
آخـرين مطالب ارسالـي
پيوند روزانه
- آيين خويشاوندى و صله رحم در سیره رضوی
- رفتارهای اقتصادی امام رضا عليه السلام
- توصیههای امام رضا (ع) در باب مشاجره
- روش تغذیه و طرز خوردن از نگاه امام رضا علیه السلام
- تبین جایگاه اقتصادی خانواده در نگاه امام رضا
- مباني و اصول جهاد اقتصادي در سیره رضوی
- تحرک صحیح اقتصادی در سیره رضوی
- راز طول عمر و سلامت انسان در کلام امام رضا علیه السلام
- امام رضا (ع) الگويي براي اخلاق
- سنتهای ازدواج در سیره رضوی
- امام رضا(علیه السلام) و تربيت فرزند
- سيره تربيتي امام رضا علیه ا لسلام
- اي تكيه گاه هشتمين
- اي غريب نواز!
- کعبه آمال دلدادگان
- حكايتي دارد دلبستگيهاي من و تو
- لحظه هايي كه تكرار نمي شوند
- پياده در راه عشق
- نور رضوی
- نگاه كنیم...
- تمام پيوندها



