درباره من
***
هرکجای ایران پهناور که زندگی کنی، وقتی دلت با ذکر «یا رضا» بلرزد، به سوی ارض اقدس میایستی و دست بر سینه خم میشوی و کلامت را به ذکر زیبای «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)» مزین میسازی، ...
تا قد خمیده ات از تو تندیسی بسازد با یاد سلام بر غریب طوس.
پـيـونـدهـــا
- نیاد بین المللی فرهنگی هنری امام رضا (ع)/قزوین
- مجله کرامت
- ادب و اخلاق
- وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
- بنیاد بین المللی فرهنگی هنری امام رضا (ع)
- دوهفته نامه الکترونیکی باب الجواد (ع)
- رضوینا
- وب سایت یا ضامن آهو
- کبوتر حرم
- فوتوبلاگ رضوی
- پایگاه اطلاع رسانی آستان قدس
- سایت فرهنگسرای مجازی
- کبوتر حرم
- خواهر خورشيد
- مؤسسه فرهنگي ثقلين
- قدس آنلاین
- دخت خورشید
- مشرقی ترین بهشت
- خورشید هشتم
- ضریح الرضا
- قطعه ای از بهشت
- انیس النفوس
- امام رئوف
- انيس النفوس
- هشتمین مراد
- آفتاب هشتم
- محبان الرضا
- آخر زمان و بیداری اسلامی
- پناه غریبان
- حجت ثامن
- پایگاه سراج الله
- خورشید هشتم
- ضامن هشتم
- هشتمین آفتاب
- ولایت عشق
- زائر بارانی
- وقف
موضوعات
- گفتگو و گزارشهای رضوی
- سرود و نوای رضوی
- سیره رضوی
- نکته ها از سیره ی امام رضا (ع)
- خادم الرضا
- بانوي كرامت حضرت معصومه(س)
- کتابشناسی ومعرفی کتاب رضوی
- داستانهای کوتاه رضوی
- اشعارو شاعران رضوی
- زائرين و آداب زيارت
- احادیث و روایات رضوی
- حرم شناسی رضوی
- گالری و فایل های تصویری رضوی
- کلام وگفتار رضوی
- آشنای با زندگی امام
- زائران و خاطرات زيارت
- فایلهای چند رسانه ای
- نامه اي به امام رضا (ع)
- كرامات رضوي
- امام رضا(ع) و تفسیر قرآن کریم
- سفری از مدینه تا مرو
- در مكتب امام رضا(ع)
- دلنوشته ها ی رضوی
- متن و قطعه ادبی رضوی
- مقالات و پژوهش های رضوی
- سبک زندگی در سیره امام رضا (ع)
- امام رضا (ع) و اقتصاد مقاومتی
- امام رضا (ع) و بیداری اسلامی
- نرم افزار رضوی
- امام رضا (ع) و خانواده
- فیلم انیمیشن کلیپ
- توصیه ها ی بهداشتی امام رضا (ع)
برچسبها
نوای رضوی
مشهدی کریمخانی - ای حرمت
صلوات خاصه امام رضا - مرحوم انصاریان
صدای دور ضریح مطهر
صلوات خاصه امام رضا -حسن زاده
آمد مرید مرده دل
حسرت ديدن گنبد طلا حرمت
امام رضا - حامد زمانی
سرود امام رضا
موقعيت سوم: ناكامي در هدف و بازگشت به مواضع نياكان
هدف مأمون از واگذاري ولايتعهدي به عليّ بن موسي الرضاعليه السلام كاملاً روشن بود. او علاوه بر مأيوس كردن دسيسه چينان بغداد كه سرگرم كودتايي بر ضد وي بودند، قيامهاي علوي را آرام ساخت و إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام را بلاگردان قرار داد تا خود را از مخاطرات دشمنانش مصون نگه دارد. ولايتعهدي عليّ بن موسي الرضاعليه السلام در شرايطي كه اقبال مردمي از بني عباس فرورجال الكشّي: كرده بود و خود نيز آهنگ جدايي از پيكره خاندان عباسي نواخته بود بيش از يك عامل بازدارنده براي مأمون كارايي داشت. مأمون در زير لواي اقتدار معنوي إمام به خود وحكومتش مشروعيت مي بخشيد. اين اعتبار علاوه بر استحكام پايه هاي حكومت مأمون ضعف هويّتي او را كه ناشي از بي اصالتي خاندان مادري اش بود، جبران مي كرد. آنچه منابع، درباره گرايش و اظهار علاقه مأمون به خاندان عليّ بن أبي طالب بيان كرده اند بدون در نظر داشتن موقعيتهايي كه مأمون در آن قرار داشت و بي توجه به نيازمندي او براي رسيدن به شرايط مطلوب، جويندگان حوادث اين برهه از تاريخ سياسي اسلام را دچار نوعي تناقض مي كند. پرواضح است كه محور اين تناقض را در پذيرش ولايتعهدي از سوي عليّ بن موسي الرضاعليه السلام نبايد جست بلكه آن را بايد در شخصيّت مأمون يافت او سياستكاري مكار بود و خود را فرهيخته اي وانمود مي كرد كه هدفي جز خدمت به خاندان عليّ بن أبي طالب و جبران ستمهايي كه نياكانش بر اين خاندان روا داشته اند ندارد.
( تذكرة الخواص به ضميمه مطالب السؤول في مناقب آل الرسول، ص 355؛ بحار الأنوار: 12/عليه السلام - صلي الله عليه واله 28. )
مسلماً، پرهيزكاري او در نوجواني نسبت به امين و ساير خلفاي سلفش و اوقاتي كه مأمون صرف فراگيري علوم مي كرد و نيز ساير جنبه هاي فردي او كه نوعي تقدس و تعالي به او بخشيده بود از عواملي است كه اين چهره مأمون را قوّت مي بخشد و اين خصلتها در تحليل و بررسيهاي تاريخي، مورّخان را به يك سونگري كشانده و آنها را از شناخت چهره واقعي مأمون بازداشته است. با انتخاب إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام به ولايتعهدي، مأمون به اهداف عمده خود دست يافت. اين عامل سوم اگر چه توانسته بود در كوتاه مدت رقباي عباسي را از صحنه خارج كند و مدعيان علوي را خلع سلاح نمايد، اما خود شرايط ديگري را فراهم آورد كه عملاً مأمون را در ازاي امتيازهاي كوتاه مدت با شكست هاي اساسي روبرو ساخت. در واقع ولايتعهدي إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام براي مأمون يك شمشير دو دم بود كه دم آشكار آن در راستاي اهداف مأمون قرار داشت (آن چنان كه او محاسبه كرده بود) اما دم پنهان آن در مسيري بود كه إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام آن را هدايت و رهبري مي كرد (بي آنكه إمام عليه السلام خواسته باشد با پذيرش ولايتعهدي اين موضع را اتّخاذ كند، بلكه بعد از پذيرش تحميلي ولايتعهدي، همچنانكه از قبل مواضع خود را درباره ولايتعهدي اعلام كرده بود، اين سياست را نيز بعداً ادامه داد). هدف إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام همواره اثبات حقانيت ولايت و امامت خاندانش بود آن چنان كه در طول مسير سفرش از مدينه به مرو شاهدش بوديم. حادثه نيشابور و حديث سلسلة الذهب و همچنين دست نوشته و بيانيه افشاگرانه إمام در پشت عهدنامه ولايتعهدي از جمله صريحترين مواضعي است كه امام عليه السلام اتّخاذ كرد. اهداف إمام نه تنها شاهرگ حياتي مأمون را مي زد، بلكه ريشه هاي بنيادين حيات سياسي حكومتي بني عباس را يك جا قطع مي كرد.
پرواضح است كه مخالفت عباسيان متعصّب بيجا نبود، آنها يا از سر تعصّبي كه داشتند و يا براساس تحليلهاي حساب شده به اين واقعيت پي برده بودند كه ولايتعهدي إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام يك خطر كاملاً جدّي است و حتي بعضي از آنها تا پاي جان براي اثبات اين واقعيت با مأمون جدال كردند و بي جهت نبود كه خاندان عباسي براي حفظ بقاي خود با إبراهيم بن مهدي دست بيعت دادند و گروهي نيز در دارالخلافه مأمون با ابزار اعتراض و مخالفت كوشيدند مأمون را از اين خطر آگاه كنند. مأمون در موقعيتي قرار داشت كه اين تهديد را علي رغم كياستش احساس نمي كرد، چرا كه او دم پنهان شمشيري را كه به دست گرفته بود نمي ديد و بيشترين توجه او در آن زمان به دم آشكار آن معطوف شده بود و با همه قوا قصد داشت بر پيكره عباسيان بغداد كه همواره او را حقير مي شمردند زخم بزند و عقده هاي روحي و رواني خود را التيام بخشد و از سويي خود را از آسيب علويان در امان نگاه دارد. اين عوامل يعني انتقام و ايمني به گونه اي كام او را شيرين ساخته بود كه تلخي و سوزش زخمهاي تيغ پنهان را احساس نمي كرد. اما هنگامي كه طعم آن شيريني پايان پذيرفت جلوه هاي تلخي تيغ پنهان، ظاهر شد و مأمون دريافت كه ولايتعهدي عملاً نه تنها سپري بلاگير نبوده، بلكه عاملي براي نفوذ شخصيّت علمي و معنوي إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام در جامعه و حتي در ميان مخالفان مذهبي و ساير اديان و فرق اسلامي در مناظراتي كه عمدتاً از سوي مأمون برگزار مي گردد ( عيون اخبار الرضا7، 448/2 - 427، 476/7؛ بحار الأنوار: 260/12 - 236؛ الارشاد، 251/2؛ منتهي الآمال، ص 326، 341 - 329؛ حديقة الشيعة، ص 653. )
تبديل شده است، تا جايي كه اين نفوذ در ميان پيكره حكومت او نيز به چشم مي خورد. از سوي ديگر مأمون با ولايتعهدي إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام پلهاي پشت سر خود را ويران كرد و زماني كه از حوادث بغداد آگاه شد و دانست كه سياستهاي جاه طلبانه فضل بن سهل و برادرش كه از بغداد تصويري آرام و مطيع ترسيم كرده بودند، دروغين است چاره اي جز بازگشت از مواضع اوليّه براي خود نديد، اما لازم بود اين بازگشت تدريجي باشد، چرا كه او مي خواست همان طور كه در آغاز بتدريج علَم گرايش به علويان را بالا برده بود، آن را به تدريج پايين آورد.
بنابراين، ابتدا فضل بن سهل را در حمام سرخس تيغ زد و از بيم افشاي سياست خود نسبت به فضل بن سهل و برادرش كه منشأ قدرت سياسي و نظامي بودند مجريان طرح قتل فضل بن سهل را كه به قول طبري چهار تن از عاملان و خدم و حشم خود او بودند، گردن زد.
( تاريخ طبري، 11/عليه السلام 102؛ مناقب آل أبي طالب، 8/3عليه السلام 4؛ اثبات الوصية، ص عليه السلام 20؛ تجارب الامم، صلي الله عليه واله /443. )
شرايط روحي مأمون بي شك در اين زمان به يك شكست خورده اي مي ماند كه مي پنداشت فاتحانه از ميدان بازگشته است و در افق آرزوهايش سرأبي يافته بود كه وسعت قلمرو غربي حكومتش و در پشت سرش سايه هولناكي از اقتدار علويان كه هم اينك خراسان (ايران) را پايگاه خود قرار داده بودند. او عميقاً دريافته بود كه تاكنون بر روي طنابي بازي مي كرده كه يك سرش در خراسان و سر ديگرش در بغداد گره خورده بود و براي رسيدن به هر كدام بايد ديگري را قطع كند. بريدن از بغداد (عبّاسيان) او را به سمت علويان مي كشاند؛ كساني كه هيچ گاه مشروعيت او را پذيرا نبودند، به خصوص زماني كه خود نيز بناچار لب به اعتراف و حقانيت خاندان علي عليه السلام گشوده بود.
در اين شرايط مأمون بغداد را انتخاب كرد. او براي بازگشت از موضع گذشته خود، بايد مانعي را كه بر سر روابطش با بغداد ايجاد كرده بود از ميان بردارد و آن ماجراي ولايتعهدي عليّ بن موسي الرضاعليه السلام بود.
در اين كار هيچ چاره اي جز توسّل به شيوه نياكان خود نداشت، او با طرح توطئه قتل پنهاني إمام طي يك حادثه اي بظاهر طبيعي، إمام را به شهادت رساند. طرّاحي ماجراي شهادت امام عليه السلام به گونه اي ماهرانه بود كه حتي تا امروز بسياري از مورّخان براي پيدا كردن ردّ پاي او ناموفق مانده اند. مأمون با شركت در مرإسم تشييع جنازه آن حضرت و مجالس سوگواري كه خود ترتيب داده بود بسياري از سوءظنهاي ( تاريخ يعقوبي، 1/2عليه السلام 4. )
احتمالي را خنثي كرد. اين اقدامات، آغاز راه تازه اي بود كه مأمون بعد از شهادت إمام رضاعليه السلام در آن گام مي زد، وي سرانجام آخرين حلقه اتّصالش به علويان را كه لباس سبز بود گشود و با بيرون كردن آن از تن براي هميشه لباس سياه پوشيد.
( كامل تاريخ اسلام و ايران، 303/10. )
موقعيّت دوم: دوران تلاطم سياسي و نياز به عامل توازن و تعديل
بعد از كشته شدن محمّد امين در محرم (صفر) سال 198 و بازگشت قدرت به مأمون، فضل بن سهل كه شاهد اين اعتراف بوده است، عهد و نذري كه مأمون با خداي خود بسته بود، به او خاطر نشان مي كند. اين كه فضل بن سهل با چه انگيزه اي اين عهد را يادآور مي شود نياز به بررسي جداگانه اي دارد، ولي بي شك همانگونه كه منابع خبر مي دهند تمايل فضل بن سهل نسبت به انتقال خلافت از عباسيان به علويان قابل تأمّل است و فضل بن سهل عامل مهمّي در اين تصميم گيري به شمار مي رود.
فضل بن سهل خواست كه خلافت را از عباسيان بگرداند و به علويان منتقل سازد و به مأمون گفت: در حضور من نذر كرده بودي و سوگند خورده بودي كه اگر خداوند حكومت را از برادرت به تو بازگرداند ولايتعهدي را به علويان بسپاري.
( تاريخ بيهقي، 192/1؛ بحار الأنوار: 134/12، عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 2/صلي الله عليه واله 38. )
بي شك مأمون رد اين زمان در شرايط اوليه خود، يعني در شرايطي كاملاً بحراني كه با خداي خود عهد و پيمان بسته بود قرار نداشت، زيرا عامل تهديد كننده حيات و قدرت سياسي او؛ محمّد امين از ميان رفته بود، اگر چه ساير عوامل تهديدكننده اي كه از قبل و يا همزمان با جنگ ميان او و برادرش ظهور كرده بودند همچنان پابرجا بودند مانند خيزش علويان كه همچون آتش زير خاكستر كانونهاي قيام را در پهنه قلمرو غربي حكومت وي گرم مي كرد با وجود اين آيا در چنين شرايطي مأمون همچنان بر نيت پاك خود باقي مانده بود؟ آنچه از ظاهر رخدادها به دست مي آيد چنين است:
مأمون به طاهر و هرثمه نامه نوشت كه مؤتمن (وليعهد سوم) را از ولايتعهدي خلع كنند و هر دو در ماه ربيع الأوّل سال 198 او را از ولايتعهدي خلع كردند.... ( كامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، 231/10. )
مأمون چون در خاندان بني عباس و علويان غور كرد كسي سزاوارتر از عليّ بن موسي عليه السلام نيافت...
( تاريخ بيهقي، 190/1؛ عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 385/2؛ بحار الأنوار: 131/12. )
مأمون در پاسخ به فضل بن سهل مي گويد: «اين كار به صواب است.» و سپس تصميم مي گيرد آن عهد و پيمان را عملي كند. اين يك بعد ماجرا است ابعاد ديگر اين ماجرا را مي توان از شرايطي كه مأمون بعد از پيروزي با آن روبرو شد دريافت. در سال 198 نصر بن سيّار، در نواحي حلب سر به شورش برداشت و سپاه طاهر را تا «رقه» وادار به عقب نشيني كرد. حسن هرشي با شعار «الرضا من آل محمّد» در عراق خروج كرد. ابن طباطبا در سال 199 در كوفه قيام كرد و أبو السرايا (سري بن منصور) كه از فرماندهان سپاه هرثمة بن اعين بود به او پيوست و دامنه اين قيام بشدّت بالا گرفت به طوري كه ساير علويان به اين نهضت پيوستند و سرانجام در ايالت بصره و اهواز زيد بن موسي بن جعفرعليه السلام ، در يمن إبراهيم بن موسي بن جعفرعليه السلام ، در فارس إسماعيل بن موسي بن جعفر، در مكه حسن بن افطس و در مدائن محمّد بن سليمان به قدرت رسيدند و ديري نپاييد كه شهرهاي ديگر نيز در امواج اين خيزشها و شورشها سقوط كرد، مدينه (حجاز) به دست محمّد بن جعفر افتاد و أحمد بن عمر بن خطاب ربعي بر نصيبين و توابع آن چيره شد. در موصل سيد بن انس، در ميافارقين موسي بن مبارك يشكري، در ارمنستان عبد الملك بن حجاف سلمي، در آذربايجان محمّد بن رواد ارزي، در عراق عجم (ايالت جبال ايران) أبو دلف عجلي و...
( تاريخ يعقوبي، 2/2 - 0صلي الله عليه واله 4؛ كامل تاريخ اسلام و ايران، 242/10، 244، عليه السلام 24، 249، 2 - 250؛ تاريخ طبري (چاپ تهران)، 29/13صلي الله عليه واله 5، 38صلي الله عليه واله 3، 0صلي الله عليه واله صلي الله عليه واله 5 و (چاپ بيروت)، 123/5، عليه السلام 13؛ مروج الذهب، 2/2 - 401، 418، 441، 442؛ اخبار الطوال، 443 - 433؛ مقاتل الطالبيين، ص عليه السلام 49 - 5عليه السلام 4 و 541 - 501 و ساير قيام علويان، ص 4 - 493، عليه السلام 49، 501، 535؛ عمدة الطالب في انساب آل أبي طالب (چاپ بمبئي)، ص 152، 205؛ ساير قيام علويان، ص 8 - عليه السلام 11؛ 4 - 203، صلي الله عليه واله 20، 243؛ جمهرة انساب العرب، ص 53، 85؛ مناقب آل أبي طالب (چاپ نجف)، 1/3عليه السلام 4؛ تاريخ بغداد، 115/2؛ الاعلام، 5/9عليه السلام و354/5. )
علويان تنها منبع خطر به شمار نمي آمدند، بلكه خاندان عباسي نيز عاملي تهديدكننده بودند. عباسيان اختلاف ديرينه اي با مأمون داشتند و متعصّبان آنان هيچ گاه او را يك عباسي اصيل ندانسته بلكه او را تنها يك كنيززاده به حساب مي آوردند. كشتن امين و چرخاندن سر او در شهر، كانونهاي توطئه را در بغداد گرمتر كرد و خشم عباسيان متنفذي را كه در اطراف مادر امين (زبيده) گرد آمده بودند برانگيخت.
( مروج الذهب، 2/3 - 401، 404؛ تاريخ الخلفاء، ص 303؛ تاريخ يعقوبي، 2/2صلي الله عليه واله 1. )
اين حوادث به همان اندازه كه از اعتبار بني عباس مي كاست بر مهر و علاقه مردم نسبت به خاندان عليّ بن أبي طالب عليه السلام مي افزود، مأمون در برابر پايگاه عباسيان در بغداد، مرو را انتخاب كرده بود، اگر چه نژاد ايراني مادرش پشتوانه اي براي او در مرو و خوارزم بود اما اين امتياز در برابر نيروي قدرتمندي كه در بغداد و ساير نواحي حكومت عباسي بر ضد او دسيسه چيني مي كرد، چندان جدي به حساب نمي آمد. در چنين شرايطي مأمون بناچار حيات و بقاي حكومت خود را تنها در حمايت از علويان ديد، از اين رو برخلاف ميل عباسيان، ناگهان تغيير روش داده و بشدّت متمايل به علويان شد. اگر چه مأمون پايگاهي در ميان علويان نداشت و آنها در قيام خود او را به چشم يك غاصب مي نگريستند، اما مأمون كوشيد تا با تغيير موضع و نشان دادن گرايش زياد به علويان تعادل و توازن سياسي خود را براي مدت زماني هر چند كوتاه حفظ كند.
در چنين طوفاني كه مأمون در آن گرفتار بود، نزديكي به عليّ بن موسي الرضاعليه السلام تنها راه نجات و يگانه روزن اميد او بود، ولي اين همسويي در چنين مرحله اي از زمان توأم با تمايل نبود. اگر چه مأمون قبلاً در توبه نامه خود با انديشه اي پاك، در اين باره با خداي خويش عهد و پيمان بسته بود، اما بي شك در اين شرايط آن انديشه دگرگون شده بود. بر اين اساس عباراتي همچون: علاقه شديد مأمون به إمام باعث شد تا او را بر فرزندان و خويشان خود مقدّم دارد و وليعهد خود قرار دهد، كه اربلي به نقل از ابن طاووس در كشف الغمة آورده و يا ابن جوزي در ( بحار الأنوار: 12/صلي الله عليه واله 28. )
تذكرة الخواص بيان داشته، سطحي و غير محققانه است، چرا كه مأمون در شرايط اوليه، خلافت و حيات خود را در حال نابودي مي ديد. اما در شرايط نوين كه خلافت و حيات دوباره خود را به دست آورده بود بشدّت نياز داشت آن را با چنگ و دندان حفظ كند و تنها پيشنهاد خلافت و سپردن ولايتعهدي به عليّ بن موسي عليه السلام اين نياز را برآورده مي ساخت زيرا نزديكي جستن به آن حضرت هم رقباي عباسي را از صحنه خارج مي كرد و هم مدعيان علوي را خلغ سلاح مي نمود.
( تاريخ روضة الصفا، 3/3 - 42، 8 - عليه السلام 4، 458. )
اين موضوع را مي توان از سخنان مأمون نيز دريافت. وي در پاسخ عدّه اي از مخالفان ولايتعهدي عليّ بن موسي الرضاعليه السلام كه او را از مخاطرات اين امر آگاه مي كردند و مي گفتند: مبادا اين شرافت و عظمت را از خاندان بني عباس خارج كني كه كاري بي سابقه در ميان خلفا خواهد شد و اگر خلافت به خاندان علي عليه السلام منتقل شود خود و خانواده ات را نابود كرده اي مي گويد: عليّ بن موسي به خاطر فاصله اي كه با ما داشت مردم را به سوي خود مي خواند، او را وليعهد خود كردم تا مردم را به جانب من دعوت كند و اقرار به خلافت و زمامداري ما نمايد و...
( بحار الأنوار: 2/12 - 1عليه السلام 1. )
بررسي چند موقعيت
موقعيّت اوّل: دوران بحران و طرح انديشه اوّليه ولايتعهدي (خلافت)
همچنان كه در بحث طراحي ولايتعهدي گفته شد، مأمون هنگامي تصميم گرفت «خلافت مسلمين را به محلي كه خداوند قرار داده است، بازگرداند» كه خود در ( عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 2/صلي الله عليه واله 38؛ تاريخ بيهقي، 191/1. )
شرايطي كاملاً بحراني قرار داشت. سپاه و لشكريان او رو به هزيمت گذاشته بودند و هرثمة بن اعين گريخته بود. مركز حكومت او؛ خراسان توسط صاحب السرير تهديد مي شد و عيسي بن ماهان سردار سپاه محمّد بن امين به قصد دستگيري او عازم بود، تا وي را به بغداد نزد امين برد و مأمون در انديشه پناهنده شدن به امير كابل بود.
( كامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، 10/عليه السلام 21؛ اخبار الطوال، ص 441 - صلي الله عليه واله 43؛ تاريخ يعقوبي، 2/2 - 450؛ مروج الذهب، 391/2؛ عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 391/2؛ تاريخ بيهقي، 192/1؛ بحار الأنوار: 12/صلي الله عليه واله 12 - 124. )
مأمون در چنين وضعيتي تصميم مي گيرد، حكومت و خلافت را به جايگاه اصلي آن كه حق اولاد عليّ بن أبي طالب عليه السلام است باز گرداند. خاستگاه مأمون در اين زمان بنابر اعتراف و اقرار خود كه «با نيّت پاك با خداي خود عهد كردم»، صادقانه به نظر مي رسد.
برپايي نماز عيد
عليّ بن إبراهيم از ياسر خادم و ريان بن أبي صلت نقل مي كند كه: پس از آن ( اصول كافي، 2/عليه السلام 40. )
كه مأمون حضرت را به ولايتعهدي منصوب كرد، چون عيد پيش آمد مأمون كس به نزد آن حضرت فرستاد كه سوار شود و براي خواندن نماز عيد و خطبه آن بيرون رود. حضرت براي مأمون پيام داد كه تو خود شروطي كه ميان من و تو است در پذيرفتن وليعهدي مي داني. (قرار بر اين بود كه من از اين گونه امور معاف باشم) مرا از نمازخواندن با مردم معذور دار. مأمون گفت جز اين نيست كه مي خواهم دلهاي مردم در وليعهدي شما مطمئن و محكم شود و هم بدين وسيله فضل و برتري تو را بشناسند. و پيوسته فرستادگان در اين باره ميان آن حضرت و مأمون بودند. حضرت پيغام داد، اگر مرا معذور داري دوست تر دارم و اگر معذورم نداري، من چنان كه رسول خداصلي الله عليه واله و امير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام (براي نماز عيد) بيرون رفتند، بيرون خواهم رفت. مأمون گفت هر طور مي خواهي برو و به سرلشكران، پرده داران و ديگر مردمان دستور داد كه بامداد براي نماز به در خانه حضرت رضاعليه السلام بروند.
رواي مي گويد: مردم براي ديدار حضرت رضاعليه السلام بر سر راهها و بالاي بامها نشسته بودند و زنان و كودكان نيز همگي بيرون ريخته و چشم به راه آمدن آن حضرت بودند و همه سرلشكران و سربازان نيز به در خانه آن بزرگوار آمدند و سوار بر مركبهاي خود ايستاده بودند تا اين كه آفتاب زد. پس حضرت رضاعليه السلام غسل كرد و جامه خويش پوشيد و عمامه سفيدي از كتان بر سر بست و يك سر آن را به سينه و سر ديگر آن را ميان دو شانه انداخت و كمي عطر نيز بزد. انگاه عصايي مخصوص به دست گرفت و به همراهان و مواليان خود فرمود شما نيز چنين كنيد كه من كردم پس آنان (همان كردند كه حضرت دستور فرموده بود) و به همراه او آمدند و آن حضرت پاي برهنه در حالي كه زير جامه خود را تا نصف ساق پا بالا زده و دامن لباسهاي ديگر را به كمر زده بود به راه افتاد. اندكي بعد سر به سوي آسمان بلند كرد و تكبير گفت. و همراهان و مواليان او نيز تكبير گفتند، سپس به راه افتاد تا به در خانه ( اصول كافي، 408/2. )
رسيد. سربازان كه حضرت را بر آن حال و هيأت ديدند همگي از مركبها فرود آمده كفشهاي خود را بيرون آوردند و خوشحالترين آنان در آن وقت كسي بود كه چاقويي همراه داشت كه بدان وسيله بند كفش خود را ببرد و پابرهنه شود، پس حضرت عليه السلام تكبير گفت و مردم نيز با او تكبير گفتند (و چنان صدايي از تكبير مردم بلند شد) كه گويا آسمان و در ديوار با او تكبير مي گفتند. مردم كه حضرت رضاعليه السلام را با آن حال ديدند و صداي تكبيرش را شنيدند، چنان صداها را به گريه بلند كردند كه شهر مرو به لرزه درآمد، خبر به مأمون رسيد، فضل بن سهل ذوالرياستين گفت، اي امير المؤمنين اگر عليّ بن موسي الرضاعليه السلام با اين وضع به مصلّي برود مردم شيفته او خواهند شد (و ممكن است بر ما بشورند و خون ما را بريزند) پس كسي را نزد او فرست كه بازگردد. مأمون كس فرستاد و گفت: ما شما را به زحمت و رنج انداختيم و ما خوش نداريم كه سختي و رنج و مشقتي به شما برسد شما بازگرديد و هر كس كه هميشه با مردم نماز مي خوانده اكنون نيز نماز عيد را خواهد خواند. حضرت رضاعليه السلام كفش خود را طلبيده و پوشيده، آن گاه سوار مركب شده و بازگشت و آن روز مردم پراكنده شدند و نماز عيد مرتبي خوانده نشد.
( الارشاد، 2/عليه السلام - صلي الله عليه واله 25؛ بحار الأنوار: 123/12؛ روضة الواعظين، ص 3عليه السلام 3؛ مسند الإمام الرضاعليه السلام ، 93/1؛ حديقة الشيعة، ص صلي الله عليه واله - 55صلي الله عليه واله ؛ منتهي الآمال، ص عليه السلام - صلي الله عليه واله 32؛ اختيار معرفة الرجال، ص 491؛ رجال نجاشي، ص 315؛ تاريخ روضة الصفاء، 44/3؛ اثبات الوصية، ص عليه السلام - صلي الله عليه واله 39؛ مناقب آل أبي طالب، 9/3 - 8عليه السلام 4. )
ملاحظاتي پيرامون ماهيّت ولايتعهدي و شهادت حضرت رضا عليه السلام
ماهيّت ولايتعهدي إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام موضوعي است كه كمتر مورد توجّه مورّخان و نويسندگان قرار گرفته است. بيشتر علاقه مورّخان به وقايع نگاري و شرح رخدادهاي ماجراي ولايتعهدي معطوف شده است.
بحث و اظهارنظر پيرامون علل و شرايط پذيرش ولايتعهدي و فرجام آن (شهادت حضرت رضاعليه السلام ) غالباً با نگاهي يك جانبه و با انگيزه اي واحد و بي توجه به ساير انگيزه ها، شرايط و موقعيّتهاي مختلف ديده شده است.
اين نوع نگرش در بررسيهاي تاريخي، مورّخ را از رسيدن به حقايق نهفته در روح حوادث بازداشته و او را استنباطي سطحي و تك بعدي از حادثه اي چند جانبه، پيچيده و عميق تنها مي گذارد.
در رابطه با ماهيّت ولايتعهدي بطور كلي دو نوع نگرش در ميان مورّخان و نويسندگان رواج دارد. عدّه اي خاستگاه مأمون را از طرح ولايتعهدي، كاملاً صادقانه يافته اند و به همين دليل، شهادت إمام رضاعليه السلام را نيز بدون دخالت مأمون و بدور از اراده او و يا آن را توطئه عبّاسيان متعصّب و مخالفان سياسي إمام رضاعليه السلام و مأمون مي دانند و يا اصولاً آن را، مرگي طبيعي قلمداد مي كنند. گروه ديگري خاستگاه مأمون را از مسأله ولايتعهدي، كاملاً مكارانه و سياسي مي پندارند و شهادت امم عليّ بن موسي الرضاعليه السلام را نيز توطئه از پيش طرّاحي شده اي مي دانند كه مأمون با ماجراي ولايتعهدي از همان ابتدا آن را ترسيم كرده بود.
منشأ اختلاف ميان مورّخان، با قطع نظر از گروهي كه با پيش فرضهاي خوشبينانه و يا بدبينانه نسبت به مأمون خواسته اند از او چهره اي عظيم و تاريخي، حتي يك شيعي مخلص و بشدّت علاقمند به حضرت رضاعليه السلام و خاندان رسالت ترسيم كنند و يا از او تصويري كاملاً سياه و منفور بسازند، از آنجا ناشي مي شود كه موقعيتهاي ( ر.ك اشپولر، تاريخ ايران، 1/صلي الله عليه واله 9. )
مختلف و تحوّلات اوضاع و انگيزه هاي گوناگون را در بستر حوادث ناديده انگاشته اند. در اين باره بيش از اين سخن خواهيم گفت، امّا آنچه بطور كلّي مي توان بيش از همه در زاويه ديد مورّخان نسبت به ماجراي ولايتعهدي مؤثر دانست، ماجراي شهادت حضرت رضاعليه السلام است كه معمولاً با قياس ساده اي مي توان آن را كشف كرد. غالب مورّخاني كه شهادت رضاعليه السلام را دسيسه اي از سوي مأمون قلمداد كرده اند، طرح ماجراي ولايتعهدي را نيز توطئه اي حساب شده و زيركانه از سوي مأمون براي نابودي شخصيت سياسي مذهبي امام عليه السلام و... قلمداد كرده اند. دسته ديگر طرح ولايتعهدي را خاستگاه واقعي مأمون مي پندارند و معتقدند كه مأمون خالصانه قصد سپردن خلافت به حضرت رضاعليه السلام را داشت و نوعاً ماجراي شهادت آن حضرت را از سوي مأمون كه با قصد واگذري خلافت در تناقض ديده اند، انكار كرده و آن را توطئه اي طراحي شده از سوي بني عباس خشم آلود و يا مرگي طبيعي قلمداد ( روح الإسلام، ص صلي الله عليه واله 28. )
كرده اند. طبري و مسعودي علت وفات عليّ بن موسي عليه السلام را مرگ ناگهاني و به خاطر افراط در خوردن انگور مي دانند.
( تاريخ طبري، 5/13عليه السلام صلي الله عليه واله 5 (چاپ بيروت)، 5صلي الله عليه واله 14؛ مروج الذهب، 442/2. )
يعقوبي نيز با كمي ترديد بي آن كه مسموم شدن إمام عليه السلام را به مأمون و يا عمّال او نسبت دهد وفات حضرت را چنين توجيه مي كند:
بيماري عليّ بن موسي الرضاعليه السلام بيش از سه روز نبود و گفته مي شود عليّ بن هشام انار مسمومي به او خوراند و مأمون بر مرگ وي سخت بي تابي نشان داد. أبو الحسن بن أبي عباد در ادامه نقل مي گويد: مأمون را ديدم كه قبايي سفيد در برداشت و در تشييع جنازه رضا سر برهنه ميان دو قايمه نعش، پياده مي رفت و مي گفت: اي أبو الحسن پس از تو، به چه كسي دلخوش باشم و سه روز نزد قبرش اقامت گزيد و هر روز قرص نان و مقداري نمك براي او مي آوردند و خورارجال الكشّي: همان بود و در روز چهارم بازگشت.
( تاريخ يعقوبي، 1/2عليه السلام 4. )
حمد اللّه مستوفي ابن طقطقي و ابن حجر از جمله كساني هستند كه تصريح مي كنند إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام را به فرمان مأمون زهر دادند و مسموم كردند. ( تاريخ گزيده، ص 205؛ تاريخ فخري، ص 301؛ تهذيب التهذيب (چاپ حيدرآباد)، 387/7. )
ابن اثير با اين كه يك مورّخ سني مذهب است هر دو نقل را ذكر كرده است، در جايي مي نويسد حضرت به خاطر افراط در خوردن انگور وفات كرد و در جايي ديگر به مسموم كردن او تصريح مي كند.
( كامل تاريخ اسلام و ايران، 293/10. )
اربلي كه از مورّخان شيعي است در كشف الغمة في معرفة الائمّة بطور كلي منكر مسموم شدن حضرت توسط مأمون مي شود، منشأ استدلال وي نقلي است از عليّ بن طاووس به شرح ذيل:
از شخصي كه به او اعتماد دارم شنيدم كه سيّد رضي الدين عليّ بن طاووس رحمة اللّه عليه مخالف بود كه مأمون حضرت رضاعليه السلام را مسموم كرده باشد، با اين كه او بسيار مطالعه مي كرد و اين مطلب را زياد بررسي و جستجو مي نمود. از چيزهايي كه نظر سيّد را تقويت مي كند همين است كه مأمون خيلي به إمام علاقه داشت و او را بر فرزندان و خويشان خود مقدّم داشته و براي ولايتعهدي انتخاب كرده بود... از آن گذشته ما قبول نداريم كه اگر سوزن در انگور فرو كنند، انگور مسموم مي شود. علم طب نيز اين مطلب را نمي پذيرد، خدا از همه چيز با اطلاع است.
( بحار الأنوار: 12/عليه السلام - صلي الله عليه واله 28. )
از ميان تذكره نويسان معاصر كه متأسفانه بي هيچ گونه سند و مأخذي ماجراي ولايتعهدي و شهادت إمام عليّ بن موسي عليه السلام را تحليل كرده، جواد فاضل است وي از جمله كساني است كه عميقاً معتقد است قصد مأمون از ولايتعهدي إمام كاملاً خالصانه بوده و بشدّت منكر دست داشتن مأمون در قتل إمام مي شود و آن را به آل عباس نسبت مي دهد و با ارائه ده دليل كه گاه فاقد ارزش تاريخي است مي كوشد مأمون را از اين اتّهام مبرا كند. او در جايي مي گويد:
وقتي ما از عبد اللّه بن مأمون ياد مي كنيم نام يك شخصيت عظيم تاريخي را به زبان مي آوريم... او كودك و يا ديوانه نبود كه يك روز پسر عمّ عالي مقام خود، امم عليّ بن موسي الرضاعليه السلام را به ولايتعهدي خويش برگزيند و روز ديگر مسمومش سازد... پس اين اقدام از جانب مأمون جز از ارادت و محبّت شديد او نسبت به ا مام رضا مايه نمي گيرد و خيل عجيب است كه گفته شود مأمون در عين ارادت و محبّت نسبت به إمام رضا كمر به قتلش بسته و خون پاكش را بر خاك ريخته باشد... آيا معهذا سزاوار بود مردي مانند مأمون احمقانه شخصيت شريف و عزيز و در عين حال آرام و بي سرو صدايي (؟) مانند مأمون عليّ بن موسي الرضاعليه السلام را جبراً به ولايتعهدي برگزيند و بعد خائنانه زهرش بدهد... مأمون دوستان و دشمنان خود را خوب مي شناخت و مي دانست كه اگر علويهاي عربستان (؟) دسته جمعي بر ضدش نهضت كنند شخص عليّ بن موسي الرضا اهل اين نهضتها نيست (!!!) خيلي بعيد است كه مردي شيعي مذهب (مأمون) بدون هيچ علت و سبب إمام خود عليّ بن موسي الرضا را به قتل برساند و در اين جنايت فظيع و فجيع هيچ هدف مادي و معنوي هم نداشته باشد... زهري كه به كام إمام ريخته شد در دانه هاي انگور دوانيده شده بود و گفته مي شود كه فشرده انار را با زهر درآميخته بودند. قاتل امام عليه السلام يعني آن كس كه اين جنايت را توطئه و اعمال كرد (؟) مسلماً از آل عبّاس بود. ولي بسيار بعيد و حتي محال مي نمايد كه عبد اللّه مأمون مرتكب اين جنايت عظيم شده باشد. (؟!)
( معصومين چهارده گانه، ص 1 - 130، 133، 138؛ ضحي الإسلام، 3/صلي الله عليه واله 29؛ نظرية الامامة، ص عليه السلام 38. )
نحوه شهادت إمام آن گونه كه مشهور است توسط مأمون طراحي شد. او ابتدا به إمام انگور داد و حضرت بر اثر آن مسموم و بيمار شد. برخي گفته اند خود مأمون نيز بيمار شد، اما بيماري او كوتاه بود، هنگامي كه إمام بر اثر خوردن انگور مسموم رنجور شد، مأمون، عبد اللّه بن بشير را فرمان داد تا ناخنهاي خود را بلند نگه دارد و پيش از آن كه به نزد إمام رود، مقداري موم كه زهرآلود بود به وي داد تا به دستانش بمالد آنگاه براي ديدار إمام نزد ايشان رفت. إمام در بستر بود و مأمون دستور داد سبدي انار آماده كردند و از عبد اللّه بن بشير خواست تا انار را دانه كرده و با دستانش (كه زهرآلود شده بود) آن را بفشارد و سپس اصرار كرد كه إمام آن را بخورد... اين ماجرا با اختلاف در منابع تاريخي، تذكره ها و كتابهاي مناقب آمده است.
( عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 2/عليه السلام 48؛ تاريخ روضة الصفا، 48/3؛ حديقة الشيعة، ص 58صلي الله عليه واله ؛ بحار الأنوار: 4/12صلي الله عليه واله 2، 5صلي الله عليه واله 2، عليه السلام صلي الله عليه واله 2، 8صلي الله عليه واله 2. )
به اعتقاد ما سهم عمده اي از اين اختلافات بي توجهي مورّخان به تغيير شرايط و موقعيتهايي است كه انگيزه واگذاري ولايتعهدي را دچار ماهيّتها و خاستگاههاي مختلف كرده است. طبيعي است كه هيچ گاه نمي توان با نظريه واحدي به ماجرايي متغير نگريست. آيا خاستگاه مأمون از واگذاري خلافت و يا ولايتعهدي، كاملاً صادقانه بوده است؟ و يا كاملاً مكارانه طراحي شده است؟ و اگر چنين و يا چنان بوده، چرا و چگونه مي توان برخوردها و مواضع مختلف مأمون را كه پاره اي از روي محبّت و علاقه هر چند در ظاهر، و پاره اي از سر تدبير سياسي، محافظه كارانه و منفعت طلبانه، و پاره اي از روي خشم و كينه تحليل و يا توجيه كرد. براي پاسخ به اين پرسش ابتدا بايد شرايط و موقعيتهاي مختلفي را كه مأمون تحت تأثير آنها به حوادث مي نگريسته، ارزيابي كنيم.
دعاي باران
عليّ بن محمّد بن سيّار روايت مي كند هنگام ولايتعهدي حضرت رضاعليه السلام مدتي باران نباريد. گروهي از اطرافيان مأمون كه مخالف حضرت رضاعليه السلام بودند، اين موضوع را با ولايتعهدي حضرت پيوند داده به مأمون گفتند ا زمان ورود عليّ بن موسي به مرو و وليعهد شدنش خداوند باران را از ما قطع كرده است. مأمون از ا ين سخن ناراحت شد و از آن حضرت خواست تا از خداوند طلب نزول باران رحمت ند. حضرت رضاعليه السلام در روز دو شنبه به سوي صحرا حركت كرد و مردم نيز از خانه هاي خود بيرون آمدند و حضرت بعد از حمد و سپاس خداوند فرمود: بار خدايا تو، ما اهل بيت را بزرگ داشتي و ما را مورد احترام عموم قرار دادي، آنان به ما توسّل مي جويند و از طريق ما فضل و رحمت تو را طلب مي كنند و در انتظار نعمت و احسان تو هستند، خداوندا اكنون باران رحمت خود را بر اين مردم نازل و آنها را از نعمت خود بهره مند گردان، باران خود را هنگامي كه مردم به خانه هاي خود بازگشتند فرو فرست.
عليّ بن محمّد بن سيّار در ادامه روايت خود مي افزايد: سوگند به خدايي كه محمّدصلي الله عليه واله را براستي برانگيخت، پس از دعاي آن حضرت بادها وزيدن گرفت و ابرها به هم پيوست و رعد و برق پديد آمد و مردم مانند افرادي كه از باران فرار مي كنند از جاي برخاستند و به سوي خانه هاي خود روان شدند... و هنگامي كه جمعيت به خانه هاي خود رسيدند باران شروع شد.
( اخبار و آثار إمام رضاعليه السلام ، ص 5 - 143؛ مناقب اهل بيت:، 5/2 - 194. )
مخالفان ولايتعهدي
عباسيان با نگراني ماجراي ولايتعهدي را تعقيب مي كردند، مخالفان سياسي مأمون در بغداد، در همان سال كه خبر واگذاري ولايتعهدي به عليّ بن موسي الرضاعليه السلام منتشر شد، دست بيعت به سوي منصور بن مهدي، عموي مأمون دراز كردند. اما منصور، بيعت آنها را واگذاشت و فرمانداري بغداد را عهده دار شد. ( كامل تاريخ اسلام و ايران، 10/عليه السلام صلي الله عليه واله 2. )
عبّاسيان گرد إبراهيم بن مهدي را گرفتند و با وي بيعت كردند تا مبادا بعد از مأمون خلافت از خاندان آنان خارج شود. آنها إبراهيم بن مهدي را، امير المؤمنين، خليفه و وليعهد خواندند.
( ر.ك، همان، 8/10 - عليه السلام صلي الله عليه واله 2؛ تاريخ طبري، 139/5، و (ترجمه فارسي) 0/12صلي الله عليه واله صلي الله عليه واله 5؛ مروج الذهب، 441/2؛ تاريخ فخري، ص 301؛ تجارب السلف، ص 158. )
تنها عبّاسيان بغداد نبودند كه با ولايتعهدي عليّ بن موسي الرضاعليه السلام مخالفت مي روزيدند، بلكه اين نارضايتي در ميان نزديكان مأمون و عبّاسياني كه دست وي را هنگام بيعت به گرمي فشرده بودند نيز رواج داشت. سرشناسترين اين گروه اخير، عيسي بن يزيد جلودي، عليّ بن أبي عمران و أبو يونس بودند كه تا پاي جان ( الارشاد، 250/2؛ مقاتل الطالبيين، ص 523؛ روضة الواعظين، ص 9صلي الله عليه واله 3. )
دست از مخالفت برنداشتند و به گفته شيخ صدوق در جلسه اي كه مأمون آنها را براي بيعت با عليّ بن موسي الرضاعليه السلام فرا خواند، آنها يكي پس از ديگري امتناع كردند و مأمون دستور داد آنها را گردن زنند. علاوه بر عباسيان از ميان شيعيان نيز ( عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 389/2؛ كامل تاريخ اسلام و ايران، 10/صلي الله عليه واله 30. )
افرادي با ماجراي ولايتعهدي به مخالفت برخاسته از حضرت رضاعليه السلام در اين باره توضيح مي خواستند، و آن حضرت با ادلّه كافي آنها را نسبت به حقايق و ماهيّت ولايتعهدي و اكراه و اجباري كه وي در پذيرش آن داشت آگاه مي كرد. راوندي در الخرائج والجرائح گزارشي از مخالفان حضرت رضاعليه السلام كه قصد كشتن ايشان را داشتند ارائه مي دهد كه اين موضوع خود نشانگر آن است كه در عصر امام عليه السلام نيز ماجراي ولايتعهدي سؤال انگيز و مسأله دار بوده است.
صاحب خرائج به نقل از محمّد بن زيد مي نويسد: در خدمت حضرت رضاعليه السلام بودم زماني كه وليعهد مأمون بود. مردي از خوارج كه كاردي مسموم در دست داشت وارد شد او به دوستان خود گفته بود نزد كسي مي روم كه مدعي است پسر پيغمبر است و وليعهد مأمون شده، ببينم چه دليل براي كار خود دارد. اگر دليل قانع كننده اي داشت قبول مي كنم و گرنه مردم را از دستش آسوده مي نمايم. هنگامي كه او وارد شد، حضرت رضاعليه السلام به او فرمود: جواب سؤالت را مي دهم مشروط بر اين كه يك شرط را بپذيري، گفت چه شرطي را ؟ فرمود: به شرط اين كه اگر جوابت را دادم و قانع شدي كاردي را كه در آستين پنهان كرده اي بشكني و دور بيندازي. آن مرد متحيّر ماند و كارد را خارج كرد و دسته اش را شكست. آن گاه پرسيد چرا ولايتعهدي اين ستمگر را پذيرفتي با اين كه آنها را كافر مي داني؟ و تو پسر پيامبري، چه چيزي تو را بر اين كار واداشته است؟
إمام فرمود: بگو ببينم آيا اينها در نظر تو كافرند، يا عزيز مصر و ا طرافيانش، مگر اينها به وحدانيت خدا قايل نيستند، با اينكه آنها نه خدا را مي شناختند و نه موحّد بودند، يوسف هم خود و هم پدرش پيامبر بودند، ولي به عزيز مصر كه كافر بود گفت: مرا وزير دارايي خود قرار ده كه مردي وارد و امين هستم و با فرعونها نشست و برخاست مي كرد. من از اولاد پيامبرم، مرا به اين كار مجبور كردند و به زور وادار كردند، چرا كه مرا نمي پسندي و از من خوشت نمي آيد. گفت: ايرادي بر شما نيست و من گواهي مي دهم كه تو پسر پيامبري و راست مي گويي.
( بحار الأنوار: 12/عليه السلام - صلي الله عليه واله 4؛ عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 9/2عليه السلام 3. )
دست خط إمام بر عهدنامه ولايتعهدي
إمام رضاعليه السلام در دست نوشته خويش بر سند ولايتعهدي، مواضع خود را نسبت به پذيرش اين منصب اعلام مي كند. از آن جا كه متن اين سند از سوي مأمون تنظيم شده بود، قبل از هر گونه اظهار نظري درباره دست نوشته حضرت بايد به شرايط زماني و موقعيتي كه امام عليه السلام در آن قرار گرفته بود توجه كنيم، در چنان شرايطي است كه مي توان با ارزش واقعي و مفاد دست نوشته حضرت رضاعليه السلام پي برد، بخصوص زماني كه قرار بود اين سند در سراسر قلمرو حكومت عباسي منتشر شود.
امام عليه السلام در پشت عهدنامه اولين سطر را با اين عنوان آغاز مي كند: «ستايش مخصوص خداوندي است كه آنچه بخواهد انجام مي دهد.» و مي افزايد: «او از ( مناقب آل أبي طالب (چاپ نجف)، 3/3عليه السلام 4. )
خيانتهاي چشم و آنچه در دلهاست آگاه است و درود بر محمّدصلي الله عليه واله و خاندان پاكش». اشاره به آگاهي خداوند از خيانتهاي آشكار و پنهان در مقدمه كلام، و نيز درود بر پيامبرصلي الله عليه واله و خاندانش كه در واقع شهادت به حقّانيّت آل علي عليه السلام است در آن زمان پراهميت بود و اين اقدام هيچ گاه در مجالس و اسناد رسمي آن زمان معمول نبود. حضرت با عبارت «امير المؤمنين (مأمون) حق ما را كه ديگران نشناختند شناخت.» اثبات حقانيت خاندنش را كامل مي كند. اين عبارت اخير گرچه در ( همان، 4/3عليه السلام 4. )
ظاهر، ستايش مأمون است زيرا كه به «حقانيت خاندانش» آگاهي يافته، اما در حقيقت نكوهش آناني است كه حق خاندانش را ضايع كردند، و منظور از «ديگران» در كلام حضرت و يا به تعبير بهتر «حق ناشناسان»، پدران و خاندان مأمون است كه به حقانيّت اهل بيت آگاهي نيافتند و رهبري و امامت مسلمانان را كه حق آنها بود غضب كردند.
إمام در عهدنامه ولايتعهدي مي نويسد: «مأمون ولايتعهدي و خلافت را در اختيار من قرار داد، تا اگر بعد از او زنده ماندم اين منصب از آن من باشد.» و ( همان. )
سپس به دنبال آن مي افزايد: «هر كس پيماني را بشكند و عهدي را نقص كند احترام خود را از بين برده و موقعيت خود را از دست داده است، زيرا چنين شخصي بر إمام خود ستم روا داشته و حرمت اسلام را مورد تجاوز قرار داده و به همين روش در گذشته عمل شده...» نقض پيمان و پيمان شكني بعد از عبارت «مأمون خلافت را ( مناقب، 4/3عليه السلام 4. )
در اختيار من قرار داده» عبارت «اگر بعد از او زنده بمانم» را پررنگ و معني دارتر مي كند.
شيخ صدوق مي نويسد: إمام در مجلس ولايتعهدي در ادامه فرمود: «... پيشينيان عهد امير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام را نقض كردند و آن جناب صبر كرد و بعد از آن اعتراض فرمود بر كساني كه اين گونه اعمال شنيع مرتكب شدند...» و سپس حضرت رضاعليه السلام فرمود: «نمي دانم نسبت به من چگونه رفتار كنند و نسبت به شما (شيعيان) چه نوع عمل شود.»
( عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 2/صلي الله عليه واله 38. )
عطاردي نيز مي گويد: إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام در پايان دستخط خود مي افزايد: «در صورتي كه جفر و جامعه برخلاف اين كار (ولايتعهدي) حكم مي كنند و نمي دانم بر سر من چه خواهد آمد و بر شما چه خواهد گذشت...».
( اخبار و آثار إمام رضاعليه السلام ، ص 4صلي الله عليه واله 1. )
اين عبارت اخير علاوه بر گويا بودن كراهت إمام از پذيرش ولايتعهدي بيانگر نگراني آن حضرت از سرنوشت خود و امت و نيز خطراتي كه آنها را ممكن است در آينده تهديد كند مي باشد كه خود گواه روشني است بر ماهيت ولايتعهدي.
علاوه بر ماجراي پذيرش ولايتعهدي إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام وقايع ديگري نيز در مرو روي داد كه از يك سو متأثر از ماجراي ولايتعهدي و از سوي ديگر روشنگر ماهيت آن است. اين حوادث عبارتند از ماجراي دعاي باران، برپايي نماز عيد و سلسله بحث و جدلهايي كه در مجلس مأمون و مسجد جامع مرو روي داده است.
آخـرين مطالب ارسالـي
پيوند روزانه
- آيين خويشاوندى و صله رحم در سیره رضوی
- رفتارهای اقتصادی امام رضا عليه السلام
- توصیههای امام رضا (ع) در باب مشاجره
- روش تغذیه و طرز خوردن از نگاه امام رضا علیه السلام
- تبین جایگاه اقتصادی خانواده در نگاه امام رضا
- مباني و اصول جهاد اقتصادي در سیره رضوی
- تحرک صحیح اقتصادی در سیره رضوی
- راز طول عمر و سلامت انسان در کلام امام رضا علیه السلام
- امام رضا (ع) الگويي براي اخلاق
- سنتهای ازدواج در سیره رضوی
- امام رضا(علیه السلام) و تربيت فرزند
- سيره تربيتي امام رضا علیه ا لسلام
- اي تكيه گاه هشتمين
- اي غريب نواز!
- کعبه آمال دلدادگان
- حكايتي دارد دلبستگيهاي من و تو
- لحظه هايي كه تكرار نمي شوند
- پياده در راه عشق
- نور رضوی
- نگاه كنیم...
- تمام پيوندها



