درباره من
***
هرکجای ایران پهناور که زندگی کنی، وقتی دلت با ذکر «یا رضا» بلرزد، به سوی ارض اقدس میایستی و دست بر سینه خم میشوی و کلامت را به ذکر زیبای «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)» مزین میسازی، ...
تا قد خمیده ات از تو تندیسی بسازد با یاد سلام بر غریب طوس.
پـيـونـدهـــا
- نیاد بین المللی فرهنگی هنری امام رضا (ع)/قزوین
- مجله کرامت
- ادب و اخلاق
- وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
- بنیاد بین المللی فرهنگی هنری امام رضا (ع)
- دوهفته نامه الکترونیکی باب الجواد (ع)
- رضوینا
- وب سایت یا ضامن آهو
- کبوتر حرم
- فوتوبلاگ رضوی
- پایگاه اطلاع رسانی آستان قدس
- سایت فرهنگسرای مجازی
- کبوتر حرم
- خواهر خورشيد
- مؤسسه فرهنگي ثقلين
- قدس آنلاین
- دخت خورشید
- مشرقی ترین بهشت
- خورشید هشتم
- ضریح الرضا
- قطعه ای از بهشت
- انیس النفوس
- امام رئوف
- انيس النفوس
- هشتمین مراد
- آفتاب هشتم
- محبان الرضا
- آخر زمان و بیداری اسلامی
- پناه غریبان
- حجت ثامن
- پایگاه سراج الله
- خورشید هشتم
- ضامن هشتم
- هشتمین آفتاب
- ولایت عشق
- زائر بارانی
- وقف
موضوعات
- گفتگو و گزارشهای رضوی
- سرود و نوای رضوی
- سیره رضوی
- نکته ها از سیره ی امام رضا (ع)
- خادم الرضا
- بانوي كرامت حضرت معصومه(س)
- کتابشناسی ومعرفی کتاب رضوی
- داستانهای کوتاه رضوی
- اشعارو شاعران رضوی
- زائرين و آداب زيارت
- احادیث و روایات رضوی
- حرم شناسی رضوی
- گالری و فایل های تصویری رضوی
- کلام وگفتار رضوی
- آشنای با زندگی امام
- زائران و خاطرات زيارت
- فایلهای چند رسانه ای
- نامه اي به امام رضا (ع)
- كرامات رضوي
- امام رضا(ع) و تفسیر قرآن کریم
- سفری از مدینه تا مرو
- در مكتب امام رضا(ع)
- دلنوشته ها ی رضوی
- متن و قطعه ادبی رضوی
- مقالات و پژوهش های رضوی
- سبک زندگی در سیره امام رضا (ع)
- امام رضا (ع) و اقتصاد مقاومتی
- امام رضا (ع) و بیداری اسلامی
- نرم افزار رضوی
- امام رضا (ع) و خانواده
- فیلم انیمیشن کلیپ
- توصیه ها ی بهداشتی امام رضا (ع)
برچسبها
نوای رضوی
مشهدی کریمخانی - ای حرمت
صلوات خاصه امام رضا - مرحوم انصاریان
صدای دور ضریح مطهر
صلوات خاصه امام رضا -حسن زاده
آمد مرید مرده دل
حسرت ديدن گنبد طلا حرمت
امام رضا - حامد زمانی
سرود امام رضا
از خاطرات کفشدار حرم رضوي
... خانوادگي از حرم بيرون آمدند. پدر و مادر جلو بودند و فرزندان پشت سر آنها.
پسر بچه اي 12 - 10 ساله از همه عقب تر بود. با چهره گرفته و ناراحت قدم برمي داشت. مثل اينکه از چيزي ناراحت بود و با اکراه راه مي رفت. پدر جلو آمد. شماره را روي ميز گذاشت و تشکر کرد. کفشهايشان در قفسه هاي بالا قرار داشت. همه را با هم برداشتم و روي ميز قرار دادم. بين راه يکي از کفشهاي پسرانه از دستم افتاد. کفش از نوع اسپورت ورزشي بود. خم شدم کفش را بردارم. چسبک کفش به دستکشم چسبيد. هر چه تلاش مي کردم از دستم جدا شود، نمي شد. حتي گاهي يک قسمت جدا مي شد، قسمت ديگر مي چسبيد. کم کم داشتم کلافه مي شدم. آخر سر که با شدت بيشتر کفش را از دستم جدا کردم، نيمي از دستکش را نيز با خود بيرون آورد. من ناراحت بودم، اما ديدم پدر و مادر آن خانواده مي خندند. بردباري از خود نشان دادم و وانمود کردم نفهميده ام به چه چيزي مي خندند. هنوز مشغول جدا کردن چسبک کفش از دستم بودم که پدر خانواده جلو آمد و گفت: «ببخشيد حاج آقا! زحمت نکشيد، لطفاً کفشها را سر جايش قرار دهيد». بعد زن و شوهر به هم نگاه کردند و بلندتر از دفعه قبل خنديدند. عصبانيتم بيشتر شد، ولي باز خودداري کردم و چيزي نگفتم. مادر خانواده که گويا فهميده بود جريان از چه قرار است، جلوتر آمد و گفت: «آقا ببخشيد، ما قصد جسارت نداريم. به چيز ديگري مي خنديم».
پدر خانواده که ناراحتي و حيرت را در چهره من خوانده بود، حرف همسرش را ادامه داد و به پسرش که از همه عقب تر ايستاده بود، اشاره کرد و گفت: «اين آقا پسر، مي خواست بيشتر در حرم بماند و از ما خواهش مي کرد زمان بيشتري در حرم باشيم، ولي ما او را مجبور کرديم که برخيزد و همراه ما بيايد. ابتدا قبول نمي کرد ولي وقتي اصرار ما را ديد، با اکراه برخاست و با ما همراه شد. اما الان با ديدن اين جريان کفش او که به دست شما چسبيده و جدا نمي شود نظرمان عوض شد، برمي گرديم تا پسرمان سير زيارت شود! !
آرامش حرم رضوي مرا به اسلام دعوت کرد
خاطرات يک تازه مسلمان از عنايت امام رضا(ع)
يک مسيحي در مؤسسه تحقيقاتي وليعصر با حضور دکتر حسيني قزويني مسؤول اين مرکز اسلامي، پس از اداي شهادت به اسلام و مذهب حقه جعفري گرويد.اندرو ورياني در خانواده اي ديده به جهان گشود که پدر وي هندي و داراي مذهب هندو و مادر وي اهل فيليپين و مسيحي بود. پدر و مادر اندرو در ايران با يکديگر آشنا مي شوند بقيه ماجرا را از زبان اندرو مي خوانيم:
انتخاب آيين
پدرم مرا آزاد گذاشته بود تا آزادانه درباره دين و مذهبي که مي خواهم در آينده انتخاب کنم تصميم بگيرم. چون مادرم بر من نفوذ بيشتري داشت دين مسيحيت را انتخاب کردم. بعد از فوت پدرم مشکلات زيادي به ما روي آورد و من براي حل مشکلاتمان و به دست آوردن آرامش از دست رفته خود يک بار به معبد سيکها و يک بار به کليسا مي رفتم و ادعيه مربوط به آنها را مي خواندم ولي احساس مي کردم کسي به حرفهاي من گوش نمي دهد. يک دوست هم مدرسه اي داشتم که مسلمان بود پس از اينکه اوضاع و احوال مرا ديد به من پيشنهاد داد تا به مشهد و زيارت امام رضا(ع) برويم، من نيز پيشنهاد او را پذيرفتم و با هم عازم شهر مشهد شديم.
سفري براي آرامش
وقتي به مشهد رسيديم به حرم امام رضا(ع) رفتيم، من که فکر مي کردم ورود يک مسيحي به اين حرم گناه دارد از رفتن به داخل حرم امتناع کردم ولي دوستم مرا تشويق کرد و گفت که او را همراهي کنم. وقتي وارد حرم شدم ناگهان حالت عجيبي به من دست داد و حس کردم که تمام بدنم سفت شده و قادر به حرکت نيستم، حتي عينکم از چشمم افتاد و شکست. وقتي به هوش آمدم احساس آرامش و حالت وصف ناشدني به من دست داد که تا آن موقع همچنين حسي را تجريه نکرده بودم.
دو رکعت نماز عشق
وقتي مطلب را با دوستم مطرح کردم به من گفت وضو بگير و مثل من دو رکعت نماز بخوان و من که هنوز در آن حال و هواي معنوي خودم بودم به صورت تقليدي دو رکعت نماز خواندم. چهار روز در مشهد توقف کرديم، روزهاي خوبي بود و هر بار که به حرم امام رضا(ع) مي رفتم احساس آرامش و نورانيت خاصي مي کردم.
هر گاه که نماز مي خواندم، حس فرزندي را داشتم که با پدر خود صحبت مي کند. تازه فهميدم که دارم با خدا صحبت مي کنم، تمامي مشکلات و گرفتاريهايم را فراموش کرده بودم و بهترين اوقات زندگي خودم را در آنجا سپري مي کردم.
که عشق آسان نمود اول
بعد از بازگشت از مشهد بدون اينکه از خدا براي رفع مشکلاتم حاجتي خواسته باشم، آنها يک به يک و خود به خود حل مي شدند همين امر باعث شد تا درباره دين اسلام تحقيق کنم. در تهران، محله نارمک، با آقاي خيرآبادي صحبت مي کردم و ايشان سؤالات مرا پاسخ مي داد از نظر من صحبت کردن با ايشان خيلي آرامش بخش بود. بعد از مدتي دوباره دلم براي حرم امام رضا(ع) تنگ شد و تصميم گرفتم که اين دفعه تنها بروم، صبح ها مي خوابيدم و شبها به حرم مشرف مي شدم و در آنجا از روحانيوني که بودند سؤالاتم را مي پرسيدم. يک روز يکي از دوستانم که علاقه مرا به اماکن مذهبي و مراسم مسلمانان ديده بود به من گفت که بيا با هم به اعتکاف برويم، به او گفتم که اعتکاف چيست؟ گفت: يکي از مراسم معنوي مسلمانان است که در آن طي سه روز مردم فقط به عبادت خدا مي پردازند و از هر گونه ارتباط با دنياي مادي دوري مي کنند و من که براي شرکت در اعتکاف بايد نام نويسي مي کردم اسم خودم را با نام مستعار علي در آنجا ثبت کردم. در آن سه روز احساس راحتي و نشاط خاصي در خودم ديدم که باعث شد تصميم بگيرم که براي هميشه از کليسا خداحافظي کنم و فهميدم آنچه را که تاکنون دنبال آن مي گشتم را پيدا کرده ام. از آنجا به بعد براي خودم نام مقدس و مبارک علي را برگزيدم و از آنجا که علاقه شديدي نسبت به امام رضا(ع) دارم دوستانم مرا عليرضا مي نامند.
نماينده امام رضا(ع)
در جلسه تشرف اين تازه مسلمان، دکتر حسيني قزويني به نمايندگي آيةا... مکارم شيرازي در سخناني گرويدن آقاي علي ورياني به دين اسلام و مذهب حقه تشيع و عنايتي که توسط امام هشتم(ع) به ايشان شده بود را به وي تبريک گفته و از ايشان خواست تا در ميان اقوام و آشنايان خود به عنوان نماينده امام رضا(ع) اسلام را تبليغ کرده و چهره يک مسلمان واقعي را در ميان آنها به نمايش بگذارد.
باشکوه ترين نماز
غروب يکي از روزهاي زيباي تابستان است. مقابل ورودي باب الرضا(ع) صحن جامع رضوي، پشت ميز کفشداري ايستاده و نايلون توزيع مي کنم. مردم براي شرکت در نماز مغرب، گروه گروه وارد صحن مي شوند. تمام صحن فرش پهن گرديده و ال؛ن که نزديک اذان مغرب است، نيمي از صحن پر شده است و مردم شانه به شانه در صفهاي نماز نشسته اند. نگاهي به جمعيت مي اندازم. تا جائي که چشم کار مي کند زن و مرد مؤمن و مسلماني هستند که منتظر برگزاري نماز جماعتند. آري اين ها در حرم امامي نشسته اند که فرمود:
برترين اعمال نزد خداوند نماز اول وقت است.
انبوه جمعيت نماز گزار را که مي بينم ، چند سال قبل به خاطرم مي آيد. هنگامي که صحن جامع رضوي در حال احداث بود.آن روزها باخود مي گفتم: چه دليلي براي احداث صحنِ به اين بزرگي است و آيا اين صحن روزي به درد خواهد خورد و مفيد واقع خواهد شد يا خير؟!
ضمن اينکه به سرعت نايلون ها را از هم جدا نموده و تقديم زائران مي کردم، ناگهان صداي چند صلوات بلند زائران، توجه مرا جلب کرد. صورتم را برگرداندم، آية ا... مکارم شيرازي بودند که براي اقامه نماز مي آمدند. مردم دور ايشان را گرفته بودند و پي درپي صلوات مي فرستادند.
ايشان لباس هاي يک دست سفيد، بر تن داشتند. گاهي سرشان را بالا مي آوردند و نگاهي به مردم مي انداختند و با لبخند و تکان دادن دست به ابراز احساسات مردم پاسخ مي دادند. روحانيت زيبايي در وجودشان ديده مي شد. آرام آرام گام برمي داشتند .
جلوي در که رسيدند، توقف کردند. نگاهشان به گنبد طلا دوخته شد چيزي زير لب زمزمه کردند و پس از کمي توقف اداي احترام کردند و به آرامي وارد صحن شدند، هنوز به محراب نرسيده بودند که صداي ملکوتي اذان از مأذنه هاي 70 متري صحن مطهر، فضا را عطرآگين نمود.
حالا ديگر صحن کاملاً پر شده است. اين صحنه با شکوه را کمتر جايي مي توان ديد. اينجا اقيانوس عظيم عبوديت و بندگي موج مي زند. فکر مي کنم در اين ساعت و اين لحظه در هيچ جاي عالم چنين نماز باشکوه و باعظمتي برگزار نشود. اين صحنه يک تصوير منحصر به فرد از بندگي است که در اين نقطه عالم، مشهد مقدس و در حرم مطهر امام رضا(ع) ديده مي شود.
به آسمان نگاه مي کنم، صدها هزار ستاره نمازشان را به تماشا نشسته اند. گويا منتظرند تا پس از سلام، آن را به پيشگاه حضرت حق تقديم کنند.
از خاطرات یک خادم حرم
دلم براي حرمت تنگ شده
مشتري ات شده بودم، وقت و بي وقت به بهانه ديدار مي آمدم ديده بوسي سنگفرش حرم، احوالپرسي کبوترها و...
هر روز که مي گذشت بيشتر از قبل حس مي کردم از نظر دور شده ام، مشغله زندگي زياد بود و ظرفيتم کم.
بعضي وقتها آن قدر سرگرم روزمرگي مي شدم که ذوق و شوق يک حادثه مي توانست نگاهم را از بين کار و زندگي بيرون بکشد تا بيايم به پابوسي ات، لا به لاي آدمهايي که يا سر به سنگفرش حرمت گذاشته بودند يا بغض کرده و رو به ضريح ات ايستاده بودند.
آقا! مشتري ات شده بودم. بيشتر وقتهايي که فکر مي کردم غريب تر شده ام، حس مي کردم تو فقط مي تواني ضامن من باشي، آن شب هم همين طور بود، توي خيابان براي اولين ماشين دست بلند کردم.
... حرم! چيز زيادي يادم نيست، هواي سرد، دل تاريک من و چراغهاي روشن خانه تو.
دلم لک زده بود براي ضريح، براي حلقه شدن دستهايي که مرا به خدا مي رساند، دلم براي کبوترهايت تنگ شده بود. مثل دلتنگي گل براي باغچه، مثل لمس دستهايي که از پشت پنجره تو را نشان مي داد. مثل دلتنگي هايي که ...
نمي دانم چطور ياد دوستم افتادم، به حرم رسيده و نرسيده دستم روي شماره گير تلفن گره خورد. صداي خواب آلود و دو رگه او مرا از تماسم پشيمان کرد. با شرمندگي عذر خواستم و مکالمه را تمام کردم.
مي دانستم چقدر حسرت زده اين لحظه است. حيفم آمد که نتوانست دلش را از راه دور برساند پاي گلدسته هايي که چندي پيش بهانه آشنايي مان شده بود. آشنايي با او، چند وقت پيش، همين جا، توي صحن همين حرم. خودش خواسته بود هر بار حرم هستم يادش باشم.آب شب گذشت...چند شب بعد صداي تلفن بلند شد، فکر نمي کردم او باشد، صدايش مثل هميشه گرم و دلنواز بود. هنوز هم شرمنده آن شب بودم، داشتم کلمات را براي عذرخواهي آماده مي کردم که بين حرفم آمد و از معجزه امام گفت: زنگ آن شب من از مشهد کنار ضريح آقا، او را از خطر مرگ نجات داده بود چرا که چيزي نمانده بود که تجمع گاز او و فرزند خردسالش را به خواب ابدي ببرد.او همچنان که بشدت گريه مي کرد، مي گفت: آن شب تماس تلفني تو از کنار ضريح و اينکه ياد من در ذهن تو زنده شد همه اش معجزه آقا بود. معجزه اي که من و دختر کوچکم را از مرگ حتمي نجات داد.او ادامه داد: آن شب با صداي زنگ تلفن از خواب پريدم و متوجه بي حالي خودم و بيهوشي دخترم شدم که بلافاصله... ديگر چيزي براي گفتن بين من و او نبود. سکوت بود و بغض و اشک.
چقدر دلم براي حرم تنگ شده، براي کبوترهايش...
خاطره ای از خادم بااخلاص بارگاه رضوی

«اینجا دارالشفایه. اینجا جاییه که هر که در این عالَم، دلش گرفته، میآد اینجا و با دل شاد بیرون میره». «بذار یه اتفاق قشنگ رو برات تعریف کنم. از مهربانی و رئوفی امام رضا(ع شب، یکی از همسایهها تماس گرفت و گفت که فردا برای دو نفر مهمون که از تهران اومدن، دو تا غذای متبرّک مهمانسرای حضرت لازم دارم. صبح توی اداره برای تدارک دو مهمان عزیز تلاش کردم و در آستان موفقیت بودم که دیدم دو نفر (یک آقای مسنّ و یک آقای جوانتر که حدوداً 52 یا 53 ساله به نظر میرسید) وارد شدند و گفتند: «ما برای غذای متبرّک مهمانسرای حضرت رضا(ع) آمدیم». گفتم: «باشه. من دارم تدارک میبینم و شما بعد از نماز ظهر بیایید که باهم مشرّف بشیم». آنها پس از نماز آمدند و در همین حین، آقای جوان، خیلی سرفه میکرد؛ سرفههای طولانی و عذابآور. ما حرکت کردیم به سمت مهمانسرا. به جلو ایوان ساعت که رسیدم، آقایی که سرفه میکرد، سرفههاش تند شد و بیحال، همانجا نشست. من اشاره کردم که اگه حال شما مساعد نیست، من به همراه پدرتان به مهمانسرا بروم و غذا را بگیرم. اشاره کرد که «نه؛ من میخوام مهمانسرای حضرت رو از نزدیک ببینم». برای همین، دوباره بلند شد و تا سقّاخانه اسماعیل طلایی آمد و آنجا باز سرفهاش شدید شد و بالاخره در کنار ایوان نقارهخانه، روبهروی بارگاه حضرت نشست و شروع کرد به سرفه کردن و به ما اشاره کرد که شما برین غذا رو بگیرین. من در حین رفتن، از پدرش پرسیدم که ایشان چهشونه.
ادامه مطلب
ديداري كه تازه شد
زائر هلندی در حرم مطهر حضرت رضا(ع):
به خاطر شغل پدرم به کشورهای اسلامی مانند ترکیه، لبنان، دبی وعراق مسافرت ميکردم وبا مسلمانان آشنا ميشدم. به سنی رسیده بودم که میتوانستم فکر کنم. پدرم کتابهایی دراختیارم گذاشت ومن پس از مطالعه وتحقیق بود که تصمیم گرفتم مسلمان شوم ودر آنجا مشرف شدم به اسلام و نماز را شروع کردم.
جان استریک فان لینسخوته، از تازهمسلمانهاي کشور هلند است كه برای دومین بار به زیارت بارگاه ملکوتی حضرت رضا(ع) مشرف شده. وقتي حرف از تاثيرگذاري اين بارگاه روحاني ميشود، ميگويد: وقتی به حرم مطهر وارد شدم با روحانيت چشمگيري كه در فضا وجود داشت، سبك شدم؛ درست مثل وقتي كه اسلام را قبول كردم. او هم مثل ديگران كه براي ساعتي آرزوي توفيق حضور در حرم را داشتهاند، همنظر است: «شخصیت حضرت رضا(ع) در جهان اسلام بسیار تاثیرگذار است. دفعه پيش وقتی به هموطنانم درباره معنویت و زیباییهای حرم مطهر حضرت رضا(ع) ميگفتم، با حیرت به حرفهای من گوش میکردند و آرزو دارند که روزی به زیارت این امام همام بیایند. درست مثل من و خوشحالم كه اين ديدار تازه شده است.
برچسبها: زائر
شبها به زیارت ميروم
داوود رشیدی آنقدر نامآشنا هست که چندان به معرفی نياز نداشته باشد. ميگوید هر وقت دستم از مشهد کوتاه ميشود از دور سلاميميدهم و دعایی ميکنم و با همين دیالوگ کوتاه میهمان اين هفته ما ميشود. اين برشي كوتاه از گفتههاي اين هنرمند است.
همه شهرهای ایران زیبا و دیدنی هستند اما من مشهد را بیشتر از بقیه شهرها دوست دارم، چون خاطرات خوبی از این شهر دارم. از کودکی تا به حالا که پا به سن گذاشتهام، هر وقت به این شهر آمدهام با کولهباری از خاطرات شیرین برگشتهام.
اولین بار را که به مشهد آمدم خوب به خاطرم هست؛ پسر بچهاي پنج ساله بودم و با پدرم و با ماشین به مشهد آمدیم. حتی یادم هست مادرم به رسم ایرانیها ما را از زیر آیینه و قرآن رد کرد، آب پشت سرمان ریخت و به ما التماس دعا گفت. آن زمان حرم خیلی کوچک و خلوت بود. از آن زمان تا به حال سالها ميگذرد اما خاطره آن سفر همیشه با من است.
شبها به زیارت ميروم
تقريبا هر سال دو یا سه مرتبه براي داوری جشنوارهها به مشهد ميآیم و بیشتر وقتها هم شبها به زیارت ميروم، چون هم حرم خلوت است و هم آرامش بیشتری به انسان ميدهد؛ به خصوص برخی از شبها که آسمان مهتابی است و هوا خنک است و انسان آرامش بیشتری دارد.
مشهد قدیم را دوست دارم
من مشهد قدیم را بیشتر دوست داشتم، اصلا حال و هوای دیگری داشت. جمعیت کم بود؛ ساختمانهای مدرن و سر به فلک کشیده وجود نداشت و خیابانها بزرگ و پر ترافیک و شلوغ نبودند و حرم امام رضا(ع) هم از همه طرف دیده ميشد؛ انگار مشهد، خودش بود و هویت خودش را داشت.
حالا هم مشهد را به خاطر عطر و بوی امام دوست دارم و هر وقت که دستم از اين شعر کوتاه ميشود، از راه دور سلاميميدهم و دعایی ميکنم.
برچسبها: زیارت
غذايي كه به گرسنه رسيد
حكايتي از مهر امام رضا(ع) به نقل از دكتر محمد اصفهاني
محمد اصفهاني، چهره محبوب و نام آشنا در بيان خاطرات زيارتي خود رواياتي را از يكي از خادمان به صورت مستقيم نقل ميكند كه مرور آن خالي از لطف نيست:
کشیک کفشداری بودم؛ معمولا بین ما خادمان رسم است که اگر حاجت یا مشکلی داشته باشیم، غذای نوبت كشيكمان را نذر زائر حضرت(ع) ميکنیم.
گرسنه بودم. از ميهمانسرای حضرت سهم شامِ کفشداری ما را آوردند. دوستانم غذا خوردند ولی من چون نذر داشتم غذا را دستم گرفتم و رفتم توی صحن تا به یکی از زائران بدهم.
معمولا هروقت غذا به دست و با لباس خدمت به صحن ميرفتم همه به طرفم ميآمدند، اما اين دفعه هیچکس نيامد! نه ازدحامي و نه درخواستی. دلم گرفت، فكر كردم نکند آقا از دست من ناراحت باشد.
در همین احوال يكباره چشمم به مردی شیک پوش با کت و شلوار اتو کشیده و مرتب افتاد که دست بچه 9-10 سالهاش رو گرفته بود و داشت از حرم خارج ميشد. با دیدنش حالم دگرگون شد. بدون اینکه بفهمم چرا به طرف این پدر و پسر رفتم و ظرف غذا رو با احترام به آنها تعارف کردم.
مرد شیک پوش با تعجب و بُهت مدتی به ظرف شام خیره شد و يكباره خون به صورتش دوید. پسرش با خوشحالی گفت: بابا، شام! و پدر بیاختیار زد زیر گریه!! . . .
من مات و مبهوت با نگرانی پرسیدم: چی شده؟ شما رو ناراحت کردم؟ مرد در حالیکه اشکهايش رو از روی صورتش پاک ميکرد، گفت: خیر آقا، ما خیلی هم از شما متشکریم! گریه من به خاطر کرامتی است که هماکنون از این امام بزرگوار دیدم . . .
چند لحظه گذشت. وقتی آرامتر شد، گفت: همین الان در حرم بودیم و داشتیم زيارت میکردیم که پسرم وسط آن شلوغی و ازدحام خم شد و چیزی از روی زمین برداشت و خورد. گفتم: چی بود که خوردی؟ گفت: یه دونه نخودچی. با عصبانیت دستشو کشیدم و گفتم: چرا این کار رو کردی؟ حتما اون نخودچی به پاي خيليها خورده و کثیف شده؛ اونوقت تو اون رو ميذاری توی دهنت.
پسرم در حالیکه ترسیده بود، بغض کرد و گفت: آخه من گرسنهام. به هتل هم كه نميريم تا شام بخوریم. با عصبانیت گفتم: گرسنهای؟ به ایشان بگو گرسنهای! و اشاره کردم به ضریح حضرت. راستش خودم هم نفهمیدم که چرا در اون لحظه چنین حرفی زدم؟ و پسرم بلافاصله گفت: امام رضا(ع) من گرسنهام ! از کار خودم خجالت کشیدم و در دلم از امام(ع) عذرخواهی کردم و از ادامه زيارت منصرف شدم تا با پسرم به هتل برگردم. از حرم كه خارج شدیم شما ... حالا نمیدانم حالم رو چطوری براتون توصیف کنم. ای کاش به پسرم ميگفتم چیز دیگری از حضرت بخواد و دوباره زد زیر گریه ...
قدس آنلاین
برچسبها: مهر, امام رضا
آخـرين مطالب ارسالـي
پيوند روزانه
- آيين خويشاوندى و صله رحم در سیره رضوی
- رفتارهای اقتصادی امام رضا عليه السلام
- توصیههای امام رضا (ع) در باب مشاجره
- روش تغذیه و طرز خوردن از نگاه امام رضا علیه السلام
- تبین جایگاه اقتصادی خانواده در نگاه امام رضا
- مباني و اصول جهاد اقتصادي در سیره رضوی
- تحرک صحیح اقتصادی در سیره رضوی
- راز طول عمر و سلامت انسان در کلام امام رضا علیه السلام
- امام رضا (ع) الگويي براي اخلاق
- سنتهای ازدواج در سیره رضوی
- امام رضا(علیه السلام) و تربيت فرزند
- سيره تربيتي امام رضا علیه ا لسلام
- اي تكيه گاه هشتمين
- اي غريب نواز!
- کعبه آمال دلدادگان
- حكايتي دارد دلبستگيهاي من و تو
- لحظه هايي كه تكرار نمي شوند
- پياده در راه عشق
- نور رضوی
- نگاه كنیم...
- تمام پيوندها



