درباره من
***
هرکجای ایران پهناور که زندگی کنی، وقتی دلت با ذکر «یا رضا» بلرزد، به سوی ارض اقدس میایستی و دست بر سینه خم میشوی و کلامت را به ذکر زیبای «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)» مزین میسازی، ...
تا قد خمیده ات از تو تندیسی بسازد با یاد سلام بر غریب طوس.
پـيـونـدهـــا
موضوعات
- گفتگو و گزارشهای رضوی
- سرود و نوای رضوی
- سیره رضوی
- نکته ها از سیره ی امام رضا (ع)
- خادم الرضا
- بانوي كرامت حضرت معصومه(س)
- کتابشناسی ومعرفی کتاب رضوی
- داستانهای کوتاه رضوی
- اشعارو شاعران رضوی
- زائرين و آداب زيارت
- احادیث و روایات رضوی
- حرم شناسی رضوی
- گالری و فایل های تصویری رضوی
- کلام وگفتار رضوی
- آشنای با زندگی امام
- زائران و خاطرات زيارت
- فایلهای چند رسانه ای
- نامه اي به امام رضا (ع)
- كرامات رضوي
- امام رضا(ع) و تفسیر قرآن کریم
- سفری از مدینه تا مرو
- در مكتب امام رضا(ع)
- دلنوشته ها ی رضوی
- متن و قطعه ادبی رضوی
- مقالات و پژوهش های رضوی
- سبک زندگی در سیره امام رضا (ع)
- امام رضا (ع) و اقتصاد مقاومتی
- امام رضا (ع) و بیداری اسلامی
- نرم افزار رضوی
- امام رضا (ع) و خانواده
- فیلم انیمیشن کلیپ
- توصیه ها ی بهداشتی امام رضا (ع)
نوای رضوی
مشهدی کریمخانی - ای حرمت
صلوات خاصه امام رضا - مرحوم انصاریان
صدای دور ضریح مطهر
صلوات خاصه امام رضا -حسن زاده
آمد مرید مرده دل
حسرت ديدن گنبد طلا حرمت
امام رضا - حامد زمانی
سرود امام رضا
خاطره ای از خادم بااخلاص بارگاه رضوی

«اینجا دارالشفایه. اینجا جاییه که هر که در این عالَم، دلش گرفته، میآد اینجا و با دل شاد بیرون میره». «بذار یه اتفاق قشنگ رو برات تعریف کنم. از مهربانی و رئوفی امام رضا(ع شب، یکی از همسایهها تماس گرفت و گفت که فردا برای دو نفر مهمون که از تهران اومدن، دو تا غذای متبرّک مهمانسرای حضرت لازم دارم. صبح توی اداره برای تدارک دو مهمان عزیز تلاش کردم و در آستان موفقیت بودم که دیدم دو نفر (یک آقای مسنّ و یک آقای جوانتر که حدوداً 52 یا 53 ساله به نظر میرسید) وارد شدند و گفتند: «ما برای غذای متبرّک مهمانسرای حضرت رضا(ع) آمدیم». گفتم: «باشه. من دارم تدارک میبینم و شما بعد از نماز ظهر بیایید که باهم مشرّف بشیم». آنها پس از نماز آمدند و در همین حین، آقای جوان، خیلی سرفه میکرد؛ سرفههای طولانی و عذابآور. ما حرکت کردیم به سمت مهمانسرا. به جلو ایوان ساعت که رسیدم، آقایی که سرفه میکرد، سرفههاش تند شد و بیحال، همانجا نشست. من اشاره کردم که اگه حال شما مساعد نیست، من به همراه پدرتان به مهمانسرا بروم و غذا را بگیرم. اشاره کرد که «نه؛ من میخوام مهمانسرای حضرت رو از نزدیک ببینم». برای همین، دوباره بلند شد و تا سقّاخانه اسماعیل طلایی آمد و آنجا باز سرفهاش شدید شد و بالاخره در کنار ایوان نقارهخانه، روبهروی بارگاه حضرت نشست و شروع کرد به سرفه کردن و به ما اشاره کرد که شما برین غذا رو بگیرین. من در حین رفتن، از پدرش پرسیدم که ایشان چهشونه. گفت: «اون از فرماندهان جنگ تحمیلیه و شیمیایی شده». قصّه، دستم آمد. ما رفتیم غذا را گرفتیم. وقتی برگشتیم، حالش بهتر شده بود. بلند شد غذا را گرفت و با ما خداحافظی کرد. من راه افتادم و هنوز چند قدمی نرفته بودم که صدام کرد. برگشتم. گفت: «ما اون دو مهمانی که شما این غذا رو برای اونها تدارک دیدین، نیستیم». با تعجب گفتم: «مگه شما مهمونهای آقای موسوی نیستین؟» گفت: «نه». گفتم: «پس آدرس من و این جریان ...!» گفت: «از هواپیما که پیاده شدم، رو به حضرت که سلام دادم، گفتم: “آقا! من میخوام برای شفای مریضیام مهمان شما باشم”. به زائرسرا که رسیدم، دیدم یه نفر دست روی شانهام گذاشت و گفت: “میخوای امروز مهمان امام رضا بشی؟” اشک توی چشمام جمع شد و گفتم: “من از خودشون خواستم”. گفت: “به این آدرس برو و بگو برای غذای متبرّک مهمانسرا اومدم”. ... باقی قضایا را هم که خودتون بهتر میدونین». اشک توی چشمم حلقه زد. رو به حضرت، عرض ادبی کردم و متفکرانه راه افتادم. چند ماهی گذشت و من یک روز، کشیک داشتم. وقتی وارد محل کارم شدم، دیدم دو نفر منتظرم هستند. یه آقای شاداب و سرحال، جلو آمد و گفت: «منو شناختین؟». دیدم خودشه؛ سرحال و قبراق. باهاشون احوالپرسی کردم. او گفت: «ما از اینجا که رفتیم، به لطف حضرت رضا(ع) شفا گرفتم و الحمدُلله الآن خوب هستم و امروز هم اومدیم به زیارت و عرض تشکر از امام رضا(ع). الآن هم گفتیم بیاییم هم از شما احوالی بپرسیم، هم اگه امکان داره، ما رو به غذای متبرّکی مهمون کنین». پدرش گفت: «بابا! تو این وقت و ساعت که خیلی بعیده ایشون بتونه کاری بکنه». من هم حرف پدر ایشان را تأیید کردم و باهم به سمت حرم حرکت کردیم. در راه به یکی از دوستان خادم برخورد کردیم. ایستادیم به احوالپرسی و شرح ماوقع. وقت خداحافظی، دیدم خادم، بستهای را به سمتش گرفت و گفت: «مخصوص شماست». با اشاره، پرسیدم: «چیه؟» گفت: «غذای حضرت. امروز نیّت کردم غذام رو ببرم منزل؛ اما قسمت ایشون شده». پسر، رو به پدر کرد و گفت: «دیدی پدر؟!» گفتم: «اگه آقا بخواد، همهچی درست میشه».
خادم بااخلاصی که داشت این جریان رو تعریف میکرد، به اینجای واقعه که رسید، گفت: «البته در اینجا از این اتفاقها فراوان دیده میشه. توی این سالها که توفیق خدمتگزاری دارم، بسیار دیدهام. بارگاه امام رضا(ع)، بهشتی از بهشتهای خداست و دارالرحمهای است که همه به شوق حضور در این سرا، سر از پا نمیشناسند و زائر این سرای نورانی میشوند و در این بارگاه ملکوتی، گل اجابت میچینند و نام عزیز “رضا(ع)” را زمزمه میکنند»
آخـرين مطالب ارسالـي
پيوند روزانه
- آيين خويشاوندى و صله رحم در سیره رضوی
- رفتارهای اقتصادی امام رضا عليه السلام
- توصیههای امام رضا (ع) در باب مشاجره
- روش تغذیه و طرز خوردن از نگاه امام رضا علیه السلام
- تبین جایگاه اقتصادی خانواده در نگاه امام رضا
- مباني و اصول جهاد اقتصادي در سیره رضوی
- تحرک صحیح اقتصادی در سیره رضوی
- راز طول عمر و سلامت انسان در کلام امام رضا علیه السلام
- امام رضا (ع) الگويي براي اخلاق
- سنتهای ازدواج در سیره رضوی
- امام رضا(علیه السلام) و تربيت فرزند
- سيره تربيتي امام رضا علیه ا لسلام
- اي تكيه گاه هشتمين
- اي غريب نواز!
- کعبه آمال دلدادگان
- حكايتي دارد دلبستگيهاي من و تو
- لحظه هايي كه تكرار نمي شوند
- پياده در راه عشق
- نور رضوی
- نگاه كنیم...
- تمام پيوندها



