درباره من

غریب طوس 

با عرض سلام و خیر مقدم خدمت بازدید كنندگان عزیز ، پایگاه  غریب طوس  با هدف گسترش فرهنگ غنی رضوی شروع به فعالیت نموده و  همیشه اطلاع رسانی قوی از  سیره رضوی  داشته و در این راه با کاربران خود  در تعامل بوده و نظرات عزیزان در پیشرفت این وبلاگ نقش گسترده ای داشته  و دارد ، امیدوارم که این  پایگاه بتواند نقشی هرچند کوچک در کسترش فرهنگ رضوی در بین دوستداران اهل بیت ایفا نماید.

***
هرکجای ایران پهناور که زندگی کنی، وقتی دلت با ذکر «یا رضا» بلرزد، به سوی ارض اقدس می‌ایستی و دست بر سینه خم می‌شوی و کلامت را به ذکر زیبای «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)» مزین می‌سازی، ...
تا قد خمیده ات از تو تندیسی بسازد با یاد سلام بر غریب طوس.

نوای رضوی

مشهدی کریمخانی - ای حرمت

صلوات خاصه امام رضا - مرحوم انصاریان

صدای دور ضریح مطهر

صلوات خاصه امام رضا -حسن زاده

آمد مرید مرده دل

حسرت ديدن گنبد طلا حرمت

امام رضا - حامد زمانی

سرود امام رضا

امکانات وبلاگ



  • -----------------------------------


    -----------------------------------

    نام و ایمیل خود را وارد نمایید





    Powered by WebGozar

    باعضويت در خبرنامه  از  آخرین اخبار پايگاه غریب طوس در ايميل خود با خبر شويد

     

  • برادر مهتر، جاي پدر

    پاهاي لرزانش را خم کرد و دو دستش را روي لبه ي تابوت گذاشت. سرش را پايين برد و بر پارچه اي که روي پيکر بي جان پدرش انداخته بودند، بوسه اي زد و خود را کنار کشيد. يکي دستش را گرفت و برگرداند و بر بالين پدر نشاند. پارچه را برداشت تا آخرين بوسه بر سيماي پدر پير را به او هديه دهد. پسر اما اشک ريزان عقب عقب رفت. خود را در آغوش برادر بزرگترش، که کمي آن سوتر ايستاده بود، انداخت و زار گريست. پدر با همه مهرباني هايش اينک از کف رفته بود و او با همه احترامي که از پدر پاس مي داشت، اينک در آغوش برادرش بوي پدر را مي جست و اين سخن امام رضا(ع) را با خود زمزمه مي کرد که: برادر مهتر، جاي پدر تو است

    توسط ، با موضوع داستانهای کوتاه رضوی | لينک ثابت

    زيارت

    تاکسي منتظرش بود. از زير آينه و قرآن رد شد. بچه ها را بوسيد و پريد توي ماشين.
    مسير را بهتر از راننده تازه کار مي شناخت؛ او اشاره مي کرد و راننده مي شتافت.
    ساک دستي اش را برداشت و خود را به سالن فرودگاه رساند. شلوغ بود و از همه شلوغ تر صف پروازهاي مشهد. تا شنيد که همه پروازهاي مشهد لغو شده، بي آن که بپرسد چرا، اشک پهناي صورتش را گرفت. يک گوشه سالن، پوستري از حرم امام رضا(ع) را ديد. دستي به رويش کشيد و اشک هايش را سترد. ايستاد روبروي گنبد آقا و گفت: صلي ا... عليک يا اباالحسن يا علي بن موسي الرضا...
    سرش را پايين انداخت و با آرامش و اطمينان به خانه برگشت. حس مي کرد زيارتش قبول شده است.

    توسط ، با موضوع داستانهای کوتاه رضوی | لينک ثابت

    رفتگر نمونه-خادم گمنام

    بهمن 1382 بود، تاريک روشن صبح بود. صداي دلنشين اذان از گلدسته هاي حرم به گوش مي رسيد. باد سردي مي وزيد و سوز آن تا عمق جان انسان نفوذ مي کرد. کلاهم را پايين تر کشيدم و به سرعت خود افزودم. يکي دو کوچه را پشت سر گذاشتم و به کوچه بزرگي که به صحن مطهر منتهي مي شد رسيدم.

    برف سنگيني باريده بود. به طوري که راه رفتن را مشکل مي کرد. رد پاي عابران و زائران سحرخيز روي برف ديده مي شد. هر چه به حرم نزديکتر مي شدم رد پاها بيشتر و درهم تر مي شد. رد پاها راه کوچکي در کنار ديوار درست کرده بودند. يخ و برف، کوچه را پر کرده بود و رفت و آمد به کندي انجام مي شد. سعي کردم با احتياط بيشتر قدم بردارم تا آب گل به لباسم نپاشد.
    کمي جلوتر درب يک مسافرخانه باز شد و چند مرد و زن زائر پا به کوچه گذاشتند و به طرف حرم به راه افتادند. آنقدر مصمم و استوار حرکت مي کردند که من به خودم خنديدم. انگار نه انگار روي برف راه مي رفتند. از لهجه آنها فهميدم که آذري و ترک زبان هستند. يکي شان با صداي بلند جمله اي را خطاب به ديگران گفت که من فقط کلمه «نماز»ش را فهميدم. معني سخنانش را نفهميدم اما آنچنان نيرويي در آنها ايجاد کرد که سرعتشان چند برابر شد به طوري که از من دور شدند و فاصله زيادي گرفتند.
    اذان کم کم به پايان مي رسيد. فاصله زيادي تا حرم نداشتم. چند قدم بيشتر برنداشته بودم که سياهي از دور در وسط کوچه ديدم. فکر کردم کسي روي برف نشسته است. جلوتر که رفتم ديدم مش يدا... است؛ رفتگر محله. جارويش را به ديوار تکيه داده بود. خم شده، دست در آب و برف کرده بود و دنبال چيزي مي گشت. متوجه حضور من نشد. دستهايش را از آب بيرون آورد. با دست چپ آستين پالتوي دست راستش را يک «تا»ي ديگر زد و آن را تا روي آرنج بالا کشيد. بعد دو دستش را که از سرما سرخ شده بودند، جلوي دهانش گرفت و چند بار محکم «ها» کرد، بخار غليظي از دهانش بيرون آمد.
    دستانش را کمي گرم کرد و دوباره خم شد و دست راستش را تا آرنج در يخ و برف فرو کرد و باز مجدداً مشغول جستجو شد. تعجب کردم. با خود گفتم: اين پيرمرد در اين موقع سحر زير اين آب و برف دنبال چه مي گردد؟! نزديکش رفتم و گفتم: «سلام مش يدا... ، دنبال چه مي گردي؟ چيزي گم کرده اي»؟ سرفه اي کرد و با صداي خسته و گرفته گفت: «عليک السلام» و ادامه داد: «بله، دنبال يک گنج مي گردم» و بعد خنده اي سر داد. دستش را تکاني داد و يک مشت آشغال و زباله را درآورد و پرت کرد کنار ديوار و باز ادامه داد: «تو مي دوني گنج چيه جوون؟ اينجا يه چاه، يک گنج هم توش هست».
    از حرفايش چيزي نمي فهميدم. مات و مبهوت حرف و عملش بودم که سرش را به طرف من چرخاند و صورتش را بالا گرفت و گفت: «پسرم چاهِ آب است، گرفته است. دارم درِ چاه را باز مي کنم. ال؛ن زائران آقا مي ريزن توي کوچه، مگه نمي شنوي اذان داره تمام ميشه. ال؛نِ ِکه صداي قد قامت الصلاَ بلند بشه. زوار آقا عزيزند، مهمون ما هستند. پر و پاشون خيس بشه، خدا رو خوش نمياد. بايد راه مردم رو باز کرد».
    گفتم: «بارک ا... مش يدا... ، خدا خيرت دهد. دستت درد نکنه».
    دو مرتبه به من نگاه کرد، لبخند شيريني زد و مثل افرادي که کار مهمي انجام داده باشند، گفت: «يافتمش، سنگ گير کرده. آشغال هايش را بيرون کشيدم». فوري کمرش را راست کرد. به طرف ديوار رفت. جارو را برداشت و آن را سر و ته کرد و با دسته جارو چند بار محکم به زمين زد. راه آب باز شد و آب فروکش کرد. لبخند رضايت آميزي زد. سرش را بالا گرفت و گفت: «خدايا شکر». آب به سرعت پايين نشست و آب اطراف کوچه هم به داخل چاه سرازير شد. با بيل و جارو يخ و برف را، سر چاه جمع کرد. کوچه را جارو و راه را باز کرد.
    ***
    ... چند ماه بعد در همان کوچه مردم را ديدم که به استقبال يک حاجي مي روند. جلو که رفتم ديدم «مش يدا...» است. شنيدم که مردم مي گفتند: «رفتگر نمونه انتخاب شده فرستادنش مکه».

    توسط ، با موضوع داستانهای کوتاه رضوی | لينک ثابت

    همشهری آقا

    بچه که بود يکي دو باري به مشهد آمده بود. توي صحن ها دويده بود و دست در دست پدر و مادرش همراه با برادر و خواهر بزرگترش رو به روي ضريح امام ايستاده بود و همان طور که پدر و مادرش دعا مي کردند او حرم را تماشا کرده بود.
    سالها گذشت و گذشت و او بزرگتر و بزرگتر شد و مشهد يکي از خاطرات خوب کودکي اش شد، خاطره اي که هرگز نمي خواست آن را فراموش کند. انگار از همان سفر اول تکه اي از دلش را در مشهد جا گذاشته بود، در صحن هايي که در آنها با شر و شوري کودکانه دويده بود و با بچه هاي ديگر بازي کرده بود دلش مي خواست شهروند شهر آقا باشد.
    سالها گذشت و گذشت و قبولي در دانشگاه او را دوباره به مشهد رساند و او خوشحال بود خيلي خيلي هم خوشحال بود درس خواندن در شهر امام که آرزوي آمدن به آن را داشت آرزوي بزرگي بود که برآورده شدنش نمي توانست چيز کم و کوچکي باشد.سالها گذشت و گذشت و او در مشهد درس خواند و زندگي کرد. فرصتي دست مي داد خود را به حرم مي رساند، به خاطره خوب کودکي هايش، به روشن ترين خاطره دوران کودکي اش. سعي مي کرد به پاس سعادتي که نصيبش شده بود شبهاي جمعه را در حرم باشد و با امام خود خلوت کند، هرگز مشهد براي او دلتنگي نياورده بود خاصيت شهر امام اين بود با اينکه هزاران کيلومتر از شهر خودش دور بود اما احساس مي کرد در خانه خودش و در شهر خودش زندگي مي کند. يکي دو باري هم خانواده اش به مشهد آمده بودند و او دوباره همراه آنها به حرم رفته بود. درست مثل کودکي هايش هر چند حالا او ديگر کودک نبود و بزرگ شده بود.
    سالها گذشت و گذشت و سرانجام دانشگاه تمام شد و او بايد به سربازي مي رفت. سالهاي سربازي برايش سخت بود. سالهايي بود که او دوباره از شهر امام دور افتاده بود جايي که او حالا چندين سال خاطراتش را در آنجا گذاشته بود و هر روز دلتنگ آنها مي شد. روزهاي دوري از امام روزهايي نبود که به سادگي بگذرد اما، گذشت و گذشت و آن روزها هم تمام شد.
    حالا جوان دوباره مي خواست کاري بکند. کاري که خانواده اش هم به انجام آن راضي بودند و او ازدواج کرد. در شبي بهاري بساط عروسي چيده شد و اتاقي پر از لبخند و شادي شد.
    سالها گذشت و گذشت و روزي خبر استخدامي اش را در مشهد به او دادند سر از پا نمي شناخت مي توانست دوباره به شهر امام برگردد. همسرش هم مثل او خوشحال بود. چند روز بعد ماشيني او و همسرش و همه زندگي اش را به مشهد مي برد به همان جايي که او آرزو داشت او شهروند دايمي شهر امام شده بود.

    توسط ، با موضوع داستانهای کوتاه رضوی | لينک ثابت

    عصر جمعه

    جمعه بود. عصر جمعه بود. توي خانه نشسته بود و داشت تلويزيون نگاه مي کرد. حوصله هيچ کاري را نداشت، انگار همه غمهاي عالم ريخته بود توي دلش و سنگيني مي کرد. چه غمي؟ نمي دانست، فقط مي دانست بي حوصله تر از همه روزهاي قبل است. حتي حوصله گپ زدن با همسرش را هم نداشت. دختر کوچکش که فهميد بابا باز هم غرق تلويزيون شده است از پشت خودش را به او رساند و چشم هايش را محکم گرفت و بعد هم شيرين گفت: «اگه گفتي من کي هستم؟»
    اما بابا حال و حوصله اين جور کارها را نداشت. براي همين هم خيلي جدي گفت: «بشين زهرا، بابا حوصله نداره.»
    و زهرا خودش را از بابا دور کرد و به طرف مادرش رفت. مادرش توي آشپزخانه داشت ظرفهاي ناهار ظهر را مي شست، تا زهرا را ديد گفت: «بيا دخترم بابات حوصله نداره.»
    زهرا گفت: «خوب بريم پارک.»
    مادر گفت: «دخترم بابات حوصله نداره با تو، يه بازي کوچولو بکنه تو مي گي بريم پارک؟! »
    زهرا رفت و گوشه آشپزخانه نشست. مادرش تا او را ديد صدا زد: «بلند شو دختر اين جا تميز نيست، برو اون ور بشين.» و منظورش از اون ور توي هال بود. جايي که بابا داشت تلويزيون نگاه مي کرد.
    زهرا با بي حوصلگي جواب داد: «چشم! .»
    مادر که کارش تمام شد رفت طرف بابا و در حالي که سعي مي کرد حرفهايش لحن مهربانانه اي داشته باشد رو به بابا کرد و گفت: «سعيد جان خيلي بي حوصله اي اين جوري اين بچم ناراحته مياي بريم حرم؟»
    اسم حرم که آمد انگار خبر خوبي به بابا داده باشند. ديگر نتوانست چيزي بگويد براي لحظاتي به فکر فرو رفت ياد آن روزهايي افتاد که خيلي بيشتر به پابوس آقا مي رفت. داشت با خودش فکر مي کرد چرا اين چند ماهه اخير به ديدن امام نرفته بود؟ و بعد هم ياد گرفتاريها و روزمرگي هايي افتاد که حال و حوصله را از او گرفته بود. ياد آن روزهايي افتاد که فقط در مشکلات به حرم نمي رفت. روزهاي خوشي هم به پابوس امام مي رفت و حالا دوباره دلش هواي حرم کرده بود. بلند شد و همان طور که کنترل تلويزيون را به طرف تلويزيون گرفته بود تا آن را خاموش کند رو به همسرش کرد و گفت: «بريم»
    و بعد هم به طرف دخترش رفت و با خوشحالي در حالي که لپ او را مي کشيد، گفت: «بلند شو که فهميدم کي هستي بلند شو که اگه دير کني من و مامان رفتيم حرم بعد هم پارک.» و بعد هم او را بوسيد.
    شهر داشت غروب مي شد و چراغ هاي حرم را روشن مي کردند گوشه يکي از صحن ها زن و مردي با دختر کوچولويشان به سمت ضريح نشسته بودند. دخترک خوشحال بود. دختر کوچولوي ديگري به او نزديک شد و گفت ميايي با هم بازي کنيم...

    توسط ، با موضوع داستانهای کوتاه رضوی | لينک ثابت

    در حضور امام

    يکي از آخرين روزهاي ارديبهشت بود و هوا پر از عطر بهار. نسيمي خنک مي وزيد که آدم را به وجد مي آورد. عصر مشهد اندک اندک داشت به غروب مي رسيد و فرشها يکي بعد از ديگري در صحنهاي حرم پهن مي شد تا ميهمانان امام بتوانند ساعتي را در صحن هاي با صفاي حرم بنشينند. مرد با خانواده اش آمده بود، با دو دختر 10 ساله اش و با همسرش. مي شد خوشحالي را در چهره تک تک اعضاي خانواده ديد. اين زيارت با زيارتهاي ديگر فرق داشت. آرزوي مرد برآورده شده و حالا آمده بود تا اول درحضور امام خداوند را شکر بگويد. مرد با خانواده اش به جايي آمده بود که بارها در آنجا دستهايش را به طرف آسمان بلند کرده و حالا آمده بود تا باز هم در ميهماني امام خداوندش را سپاس بگويد. نشسته بودند و فرشها يکي پس از ديگري پهن مي شد. غير از کارگراني که مسؤول پهن کردن فرشها بودند، زائراني هم کمک مي کردند. خيلي ها دوست داشتند تا در صحن امام و براي زائران امام کاري انجام بدهند. مرد از ديدن اين اتفاق خوشحال بود، اما اين فکر هم به ذهنش رسيد، اگر اين آدمها در بيرون از حرم آقا هم همين قدر به فکر کمک به همديگر مي بودند، چه خوب مي شد و با خود فکر کرد امام آن کمکها را هم خواهد ديد و خوشحال خواهد شد.
    همسرش داشت دعا مي خواند و دو دخترش با همديگر حرف مي زدند و مرد به فکر فرو رفته بود. انگار براي لحظاتي همه سالهاي گذشته و همه سختيها از ذهنش گذشت. سالهاي سختي را گذرانده بود؛ سالهايي که مجبور بود هر سال مستاجر خانه اي باشد. هر سال وسايل اندکشان را بر دارند و به خانه اي ديگر بروند. خوب به يادش مانده بود. هميشه سراغ خانه هايي مي رفت که کرايه کمتري بدهد تا بتواند کمي پول پس انداز کند، به اين اميد که روزي بتواند صاحب خانه اي شود هر چند کوچک. هميشه فکرمي کرد خانه مستاجري قصر هم که باشد مال ديگران است و روزي بايد از آن بلند شوي و بروي. آرزو داشت از خودشان خانه اي داشته باشند، حتي يک خانه پنجاه متري.
    يکي از آخرين روزهاي بهار بود و حرم شلوغ و آسمان مشهد کم کم داشت غروب مي شد.صداي نقاره ها در صحن ها پخش شد و مرد از دنياي فکر و خيال بيرون آمد. مرد توانسته بود سرانجام با قسط و وام خانه اي کوچک بخرد؛ خانه اي که هميشه آرزوي خريدن آن را داشت و حالا آمده بود تا در حضور امامش خداوند را سپاس بگويد. لحظات آسماني در حال گذر بود و صداي اذان از مناره ها به گوش مي رسيد ودستهاي مرد به سمت آسمان بالا رفته بود و قطره هاي اشک شوق و شادي، گوشه چشمش را خيس کرده بود.

    توسط ، با موضوع داستانهای کوتاه رضوی | لينک ثابت

    درسي از امام رضا (ع)

    بهار بود يازمستان ، پاييز بود يا تابستان اما هر چه بود روزي از روزهاي خدا بود و امام مثل هر روز، مردم را راهنمايي مي کرد، عده فراواني مثل هر روز دور امام جمع شده بودند و امام براي آنها سخن مي گفت، دوست داشت مردم را کمک کند و مردم هم مي کوشيدند از محضر امام درس بگيرند، جمع مي پرسيد و امام جواب مي داد امام از حرام و حلال مي گفت، از هر آنچه به کار دنيا و آخرت مردم مي آمد. درميان همهمه و پرسش مردم مردي غريبه به جمع وارد شد، چهره اش را که مي ديدي، مي توانستي خستگي را در چهره اش ببيني. مردي بود قد بلند و گندمگون وارد مجلس امام و مردم که شد سلام گفت، نگاهها به سوي مرد غريبه بر گشت، جواب شنيد و بعد از مکثي با صدايي که مي شد در آن شرم و حيا را ديد گفت: «از دوستان امامم در راه بازگشت از حج پولم را گم کرده ام .... به شهرم که برسم، پول را از طرف امام صدقه خواهم داد و ...»
    امام که حرفهاي مرد را شنيد، با صدايي مهربان او را دعوت به نشستن کرد و آنگاه به حرف هايش ادامه داد تا جلسه تمام شد، مردم از امام خدا حافظي کردند و هر کدام به راهي رفتند، فقط دو سه نفري از ياران نزديک امام ماندند. امام بار ديگر حال مرد را پرسيد و از همه اجازه خواست تا براي لحظاتي آنها را تنها بگذارد. براي مرد دقايق به کندي مي گذشت، اما امام بعد از چند دقيقه اي برگشت، مرد را صدا کرد و خطاب به مرد گفت: «اين دويست دينار را بگير و خرج کن و از آن تبرک بجوي و از طرف من هم صدقه نده»
    مرد با تمام وجود از امامش تشکر کرد و از در خارج شد. وقتي مرد رفت، براي يکي از دو سه نفري که با امام مانده بودند، سؤالي پيش آمد، آنها مي خواستند بدانند چرا امام نخواست مرد چهره امام را ببيند، مانده بود اين سوال را بپرسد يا از خير آن بگذرد.
    اما مهرباني امام به او کمک کرد تا سوالش را از امام بپرسد «جانم به فدايتان چرا وقتي به مرد مسافر کمک کرديد، طوري پول را به او داديد که او چهره شما را نديد؟»
    حالا ديگران هم دوست داشتند، جواب امام را بشنوند، مي دانستند کارهاي امام خالي از حکمت نيست.
    امام لحظه اي به جايي نگاهي کرد و آن وقت آرام گفت: «ترس داشتم که به سبب اعلام نيازو اداي حاجت او خفت و خواري را در چهره آن مرد مسافر ببينم».
    امام ساکت شده بود و آن سه مرد در پايان جلسه آن روز درس بزرگ ديگري از امامشان گرفتند.

    توسط ، با موضوع داستانهای کوتاه رضوی | لينک ثابت

    آن شب که دخترک پيدا شد

    آمده بودند مشهد، آن هم بعد از پنج سال . آرزوي زن برآورده شده بود و حالا آنها از راه دوري به مشهد آمده بودند. خودشان دو نفر و دخترشان که کوچک بود و البته مثل خيلي از بچه هاي همسن و سالش بازيگوش و سر به هوا. حال و روز خوبي داشتند. حالا در کنار امام بودند و مشهد را مي ديدند. ساعتي را ميهمان حرم مي شدند و ساعتي را هم به گشت و گذار درمشهد، قدم مي زدند. زن خوشحال تر از هميشه بود و فرصتي هم براي مرد پيش آمده بود که لااقل براي چند روزي از کار سخت در معدن آزاد شده بود و حالا مي توانست ساعتهاي خوبي را در کنار زن و بچه اش باشد. در مهمان پذير سر به سر دخترش بگذارد و از شيرين زباني هايش لذت ببرد.
    روزهاي خوبي بود و زن و مرد احساس خوشبختي مي کردند، اما خوشبختي شکننده تر از آن است که آدم فکر مي کند. ظرف چيني قشنگي است که هر لحظه مي تواني آن را شکسته ببيني. اتفاقي که براي زن و مرد هم افتاد. درست شب چهارمي بود که ميهمان آقا بودند. چراغهاي رنگا رنگ شهر روشن شده بود و آنها هم از مهمانپذير بيرون آمده بودند تا به حرم بروند و قدمي هم بزنند. زن مي خواست چيزهايي بخرد. اطراف حرم پر از رفت و آمد و نورهاي رنگ به رنگ بود. عده اي دستفروش داشتند در پياده رو چيزهايي مي فروختند، جوراب و لباس و خيلي چيزهاي ديگر و زائران مي ايستادند و تماشا مي کردند و گاهي هم مي خريدند. زن دست دخترک را گرفته و به او تأکيد کرده بود: «دست مادر را ول نکني.»
    اما دخترک بازيگوش بود و درست لحظه اي که زن با کمک شوهرش سرگرم چانه زدن بر سر قيمت جورابها بودند، دخترک از آنها دور شده و لحظاتي بعد او گم شده بود. شهر پر از رفت و آمد بود و پر از نور، دخترک اما هنوز نمي دانست گم شده است. مرد و زن هول کرده بودند و هزار فکر کردند. شايد دخترک را دزديده بودند و شايد هاي ديگر. دخترک اما محو آن همه نور و روشني شده بود و به سمت حرم قدم بر مي داشت. در آن شلوغي، هيچ کس نمي دانست دخترک گم شده است. اما پدر و مادرش هراسان دنبال دخترک بودند. زن خودش را سرزنش مي کرد و مرد عصباني بود. دخترک وقتي به نزديک حرم رسيد، تازه متوجه شد چه اتفاقي افتاده است و گريه اش گرفت. نمي دانست بايد چه کار بکند، اما انگار يکي به او مي گفت بايد به سمت حرم برود. دانه هاي درشت اشک صورت دخترک را خيس کرده بود و همچنان به سمت يکي از ورودي ها پيش مي رفت. پيرمرد خادمي که داشت به حرم مي رفت، متوجه دخترک شد. چند دقيقه بعد دخترک با حرفهاي پيرمرد آرام شد. او حالا به حرم رفته بود. پدر و مادر دخترک هم دل نگران اما اميدوار به سمت حرم امام مي آمدند، انگار يکي به آنها گفته بود دخترک در حرم منتظر آنهاست...

    توسط ، با موضوع داستانهای کوتاه رضوی | لينک ثابت

    لوگودونی

     

    غریب طوس

    پایگاه های رضوی

    .........................



















    ویژه ولادت حضرت فاطمه معصومه (س)

    آماده تبادل لینک و لوگو  با پایگاه های رضوی و ارزشی هستیم

    حمایت می کنیم