درباره من

غریب طوس 

با عرض سلام و خیر مقدم خدمت بازدید كنندگان عزیز ، پایگاه  غریب طوس  با هدف گسترش فرهنگ غنی رضوی شروع به فعالیت نموده و  همیشه اطلاع رسانی قوی از  سیره رضوی  داشته و در این راه با کاربران خود  در تعامل بوده و نظرات عزیزان در پیشرفت این وبلاگ نقش گسترده ای داشته  و دارد ، امیدوارم که این  پایگاه بتواند نقشی هرچند کوچک در کسترش فرهنگ رضوی در بین دوستداران اهل بیت ایفا نماید.

***
هرکجای ایران پهناور که زندگی کنی، وقتی دلت با ذکر «یا رضا» بلرزد، به سوی ارض اقدس می‌ایستی و دست بر سینه خم می‌شوی و کلامت را به ذکر زیبای «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)» مزین می‌سازی، ...
تا قد خمیده ات از تو تندیسی بسازد با یاد سلام بر غریب طوس.

نوای رضوی

مشهدی کریمخانی - ای حرمت

صلوات خاصه امام رضا - مرحوم انصاریان

صدای دور ضریح مطهر

صلوات خاصه امام رضا -حسن زاده

آمد مرید مرده دل

حسرت ديدن گنبد طلا حرمت

امام رضا - حامد زمانی

سرود امام رضا

امکانات وبلاگ



  • -----------------------------------


    -----------------------------------

    نام و ایمیل خود را وارد نمایید





    Powered by WebGozar

    باعضويت در خبرنامه  از  آخرین اخبار پايگاه غریب طوس در ايميل خود با خبر شويد

     

  • رفتگر نمونه-خادم گمنام

    بهمن 1382 بود، تاريک روشن صبح بود. صداي دلنشين اذان از گلدسته هاي حرم به گوش مي رسيد. باد سردي مي وزيد و سوز آن تا عمق جان انسان نفوذ مي کرد. کلاهم را پايين تر کشيدم و به سرعت خود افزودم. يکي دو کوچه را پشت سر گذاشتم و به کوچه بزرگي که به صحن مطهر منتهي مي شد رسيدم.

    برف سنگيني باريده بود. به طوري که راه رفتن را مشکل مي کرد. رد پاي عابران و زائران سحرخيز روي برف ديده مي شد. هر چه به حرم نزديکتر مي شدم رد پاها بيشتر و درهم تر مي شد. رد پاها راه کوچکي در کنار ديوار درست کرده بودند. يخ و برف، کوچه را پر کرده بود و رفت و آمد به کندي انجام مي شد. سعي کردم با احتياط بيشتر قدم بردارم تا آب گل به لباسم نپاشد.
    کمي جلوتر درب يک مسافرخانه باز شد و چند مرد و زن زائر پا به کوچه گذاشتند و به طرف حرم به راه افتادند. آنقدر مصمم و استوار حرکت مي کردند که من به خودم خنديدم. انگار نه انگار روي برف راه مي رفتند. از لهجه آنها فهميدم که آذري و ترک زبان هستند. يکي شان با صداي بلند جمله اي را خطاب به ديگران گفت که من فقط کلمه «نماز»ش را فهميدم. معني سخنانش را نفهميدم اما آنچنان نيرويي در آنها ايجاد کرد که سرعتشان چند برابر شد به طوري که از من دور شدند و فاصله زيادي گرفتند.
    اذان کم کم به پايان مي رسيد. فاصله زيادي تا حرم نداشتم. چند قدم بيشتر برنداشته بودم که سياهي از دور در وسط کوچه ديدم. فکر کردم کسي روي برف نشسته است. جلوتر که رفتم ديدم مش يدا... است؛ رفتگر محله. جارويش را به ديوار تکيه داده بود. خم شده، دست در آب و برف کرده بود و دنبال چيزي مي گشت. متوجه حضور من نشد. دستهايش را از آب بيرون آورد. با دست چپ آستين پالتوي دست راستش را يک «تا»ي ديگر زد و آن را تا روي آرنج بالا کشيد. بعد دو دستش را که از سرما سرخ شده بودند، جلوي دهانش گرفت و چند بار محکم «ها» کرد، بخار غليظي از دهانش بيرون آمد.
    دستانش را کمي گرم کرد و دوباره خم شد و دست راستش را تا آرنج در يخ و برف فرو کرد و باز مجدداً مشغول جستجو شد. تعجب کردم. با خود گفتم: اين پيرمرد در اين موقع سحر زير اين آب و برف دنبال چه مي گردد؟! نزديکش رفتم و گفتم: «سلام مش يدا... ، دنبال چه مي گردي؟ چيزي گم کرده اي»؟ سرفه اي کرد و با صداي خسته و گرفته گفت: «عليک السلام» و ادامه داد: «بله، دنبال يک گنج مي گردم» و بعد خنده اي سر داد. دستش را تکاني داد و يک مشت آشغال و زباله را درآورد و پرت کرد کنار ديوار و باز ادامه داد: «تو مي دوني گنج چيه جوون؟ اينجا يه چاه، يک گنج هم توش هست».
    از حرفايش چيزي نمي فهميدم. مات و مبهوت حرف و عملش بودم که سرش را به طرف من چرخاند و صورتش را بالا گرفت و گفت: «پسرم چاهِ آب است، گرفته است. دارم درِ چاه را باز مي کنم. ال؛ن زائران آقا مي ريزن توي کوچه، مگه نمي شنوي اذان داره تمام ميشه. ال؛نِ ِکه صداي قد قامت الصلاَ بلند بشه. زوار آقا عزيزند، مهمون ما هستند. پر و پاشون خيس بشه، خدا رو خوش نمياد. بايد راه مردم رو باز کرد».
    گفتم: «بارک ا... مش يدا... ، خدا خيرت دهد. دستت درد نکنه».
    دو مرتبه به من نگاه کرد، لبخند شيريني زد و مثل افرادي که کار مهمي انجام داده باشند، گفت: «يافتمش، سنگ گير کرده. آشغال هايش را بيرون کشيدم». فوري کمرش را راست کرد. به طرف ديوار رفت. جارو را برداشت و آن را سر و ته کرد و با دسته جارو چند بار محکم به زمين زد. راه آب باز شد و آب فروکش کرد. لبخند رضايت آميزي زد. سرش را بالا گرفت و گفت: «خدايا شکر». آب به سرعت پايين نشست و آب اطراف کوچه هم به داخل چاه سرازير شد. با بيل و جارو يخ و برف را، سر چاه جمع کرد. کوچه را جارو و راه را باز کرد.
    ***
    ... چند ماه بعد در همان کوچه مردم را ديدم که به استقبال يک حاجي مي روند. جلو که رفتم ديدم «مش يدا...» است. شنيدم که مردم مي گفتند: «رفتگر نمونه انتخاب شده فرستادنش مکه».

    توسط ، با موضوع داستانهای کوتاه رضوی | لينک ثابت

    لوگودونی

     

    غریب طوس

    پایگاه های رضوی

    .........................



















    ویژه ولادت حضرت فاطمه معصومه (س)

    آماده تبادل لینک و لوگو  با پایگاه های رضوی و ارزشی هستیم

    حمایت می کنیم