درباره من

غریب طوس 

با عرض سلام و خیر مقدم خدمت بازدید كنندگان عزیز ، پایگاه  غریب طوس  با هدف گسترش فرهنگ غنی رضوی شروع به فعالیت نموده و  همیشه اطلاع رسانی قوی از  سیره رضوی  داشته و در این راه با کاربران خود  در تعامل بوده و نظرات عزیزان در پیشرفت این وبلاگ نقش گسترده ای داشته  و دارد ، امیدوارم که این  پایگاه بتواند نقشی هرچند کوچک در کسترش فرهنگ رضوی در بین دوستداران اهل بیت ایفا نماید.

***
هرکجای ایران پهناور که زندگی کنی، وقتی دلت با ذکر «یا رضا» بلرزد، به سوی ارض اقدس می‌ایستی و دست بر سینه خم می‌شوی و کلامت را به ذکر زیبای «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)» مزین می‌سازی، ...
تا قد خمیده ات از تو تندیسی بسازد با یاد سلام بر غریب طوس.

نوای رضوی

مشهدی کریمخانی - ای حرمت

صلوات خاصه امام رضا - مرحوم انصاریان

صدای دور ضریح مطهر

صلوات خاصه امام رضا -حسن زاده

آمد مرید مرده دل

حسرت ديدن گنبد طلا حرمت

امام رضا - حامد زمانی

سرود امام رضا

امکانات وبلاگ



  • -----------------------------------


    -----------------------------------

    نام و ایمیل خود را وارد نمایید





    Powered by WebGozar

    باعضويت در خبرنامه  از  آخرین اخبار پايگاه غریب طوس در ايميل خود با خبر شويد

     

  • چشم‌هاي معطر

    «آنجا كه همه وسايل به كار گرفته شدند و آنجا كه دست‌ها از همه جا كوتاه شد و به بن‌بست رسيد. دل از همه و همه بريده‌اي، نااميد از همه جا و همه‌كس به جايي پناه آورده‌اي كه محل رفت و آمد فرشتگان است. محل آرامش و قرار دل‌هاي متلاطم، اينجا، جايي است كه رشته‌هاي بي‌نهايت آرزو و اميد به مشبك‌هاي ضريح دل‌ها پيوند خورده و هر آن پرتوهاي كرامت بي‌دريغ مولا بر سر دردمندان و حاجت‌مندان نورافشاني مي‌كند. توسل و دعا چراغ اميد را در دل آنها روشن مي‌سازد و...»

    كبوتران حرم، گرد گنبد طلايي كه همچون نگين جلوه‌گري مي‌كرد مي‌چرخيدند. پرچم بالاي گنبد منور، با نوازش باد به اين سو و آن سو مي‌رفت. محمد نگاه ملتمسش را به گنبد طلايي دوخت، حرم با گل‌هاي ياس و محمدي فرش شده بود. عطر گل‌هاي محمدي در هوا جاري بود و نسيمي، عطر حرم را با خود مي‌برد و در اطراف پراكنده مي‌كرد. همه جا باراني بود. خيلي دلش مي‌خواست خودش را به مشبك‌هاي فولادي برساند و آنها را در پنجه خود بفشارد. دلش مي‌خواست شانه‌هاي خسته‌اش را به آن جا تكيه دهد، به سوي پنجره فولاد رفت، ناگاه زمين و زمان از حركت باز ايستاد، رعد از گوشه آسمان جهيد و همه جا لرزيد. صحن از وسط دو نيم شد؛ مرد با عجله به سوي مشبك‌ها دويد؛ اما هر چه تلاش كرد نتوانست به آن برسد، آسمان رعدي ديگر زد و همه جا تاريك شد، مرد به يكباره نشست، ملحفه را پس زد، دكمه‌هاي لباسش را باز كرد. گردنش را لمس كرد، تند تند نفس مي‌كشيد؛ دانه‌هاي عرق بدنش را پوشانده بود. احساس مي‌كرد دارد خفه مي‌شود؛ گلويش خشك شده بود. با سر انگشتاني لرزان، ليوان آب را جستجو كرد، آب كه خورد آرام‌تر شد، انگشتانش را قلاب كرد و زير چانه‌اش فشرد.

    خاطرات ده روز پيش در ذهنش جان گرفت. شاليزار زير نور غروب خورشيد زيباتر به نظر مي‌رسيد. محمدقاسم و همكارانش خسته از كار روزانه گوشه‌اي نشسته و مشغول چاي خوردن بودند.

    ناگهان همه جا لرزيد و رمق از دست و پايش رفت و ديگر چيزي نفهميد. به هوش كه آمد، همه جا تاريك بود و فقط صداي گريه مادر و همسرش به گوش مي‌رسيد؛ اما همين كه صدايشان زد همه جا پر شد از سكوت، دست مهربان مادر، نوازشگر محمدقاسم شد.

    ـ اين‌جا كجاست مادر؟ چرا نمي‌توانم چشمانم را باز كنم و جايي را ببينم؟ مادر با صدايي لرزان گفت: توكل به خدا كن پسرم، همه چيز درست مي‌شه! صداي پسر كوچولوي مرد رشته افكارش را پاره كرد.

    ـ بابا! بابا! ببين لباسم چقدر قشنگه! كودك به سوي پدر دويد و خودش را در آغوش او رها كرد.

    محمدقاسم با دست لباس را لمس كرد و گفت: به به چقدر قشنگه! مثل خودت مي‌مونه، قشنگه، قشنگه، قشنگه.

    مرد صورت پسرك را غرق بوسه كرد و فرياد شادي او سكوت سنگين اتاق را شكست.

    مادر وارد اتاق كه شد گفت: بشين بچه، اين‌قدر بابا رو اذيت نكن. بعد به طرف قاسم رفت و گفت: اين شربت را بخور. ليوان را به دست همسرش داد. بوي گلاب شربت مرد را به ياد خوابش انداخت. زن گفت: محمدقاسم مادرم مي‌خواهد برود مشهد از ما هم خواسته كه با او همراه شويم. تصوير گنبد و بارگاه در چشم محمد جان گرفت خيلي دلش هواي زيارت داشت.

    ... درهاي چوبي حرم را كه لمس كرد چيزي در درونش شكست؛ دانه‌هاي اشك، مسلسل‌وار صورتش را شست؛ قلبش تند و تند مي‌زند، ديوار حرم را لمس كرد و از يك گوشه با لمس ديوارها خود را به مشبك‌هاي فولاد رساند، از خانواده‌اش خواسته بود اين روز آخر را تنها باشد. صداي قرآن و زيارت‌نامه در هم آميخته بود و آوائي ملكوتي به وجود آورده بود. بوي كندر و اسپند فضا را پر كرده بود. مرد مثل آهويي سرگردان بود. عطر حرم او را با خود مي‌برد، صلوات از گوشه گوشه حرم اوج مي‌گرفت. نمي‌دانست چرا، ولي يك حس خوب در رگ‌هايش دويده بود، يك حس خدايي. مشبك‌هاي پنجره فولاد را در پنجه فشرد ناله و التماسش بيشتر شد؛ آقاجان به جان مادرت از خدا بخواه چشمانم را به من برگرداند، به سقاي كربلا قسمت مي‌دهم! «صداي ناله محمد در صداهاي ديگر گم شده بود. فكر اين كه تاريكي براي هميشه ميهمان وجودش شده است لحظه‌اي راحتش نمي‌گذاشت. گويي همه جا شب بود و دنيا را رنگ سياه زده بودند و به يقين كسي جز خدا نمي‌توانست اين سياهي‌ها را بشويد و روشنايي را به چشمان او بازگرداند. هر چه گريه مي‌كرد نه تنها آرام نمي‌شد، بلكه بي‌تاب‌تر مي‌شد، ثانيه‌ها به دقايق و دقايق به ساعت‌ها تبديل شد. محمدقاسم همانطور كه ايستاده بود و راز و نياز مي‌كرد، ناگهان گر گرفت، عرق كرد، لرزشي مانند پيچك خودش را از پاهاي او بالا كشيد؛ پاهايش سست شد بر سنگ فرش حرم نشست. احساس كرد برق جهيدن گرفت و يكباره پرده سياهي‌ها را شكافت همه جا نور شد. مرد دست بر چشمانش گذاشت، همه جا تاريك شد؛ دوباره نور بود و روشنايي در حرم غوغا بود، محمدقاسم تمام حواسش را جمع كرد و ايستاد، نگاهش را به گنبد و گلدسته‌ها پاشيد و فرياد زد: قربونت برم امام رضا...


    برچسب‌ها: چشم‌هاي معطر
    توسط ، با موضوع داستانهای کوتاه رضوی | لينک ثابت

    لوگودونی

     

    غریب طوس

    پایگاه های رضوی

    .........................



















    ویژه ولادت حضرت فاطمه معصومه (س)

    آماده تبادل لینک و لوگو  با پایگاه های رضوی و ارزشی هستیم

    حمایت می کنیم