درباره من

غریب طوس 

با عرض سلام و خیر مقدم خدمت بازدید كنندگان عزیز ، پایگاه  غریب طوس  با هدف گسترش فرهنگ غنی رضوی شروع به فعالیت نموده و  همیشه اطلاع رسانی قوی از  سیره رضوی  داشته و در این راه با کاربران خود  در تعامل بوده و نظرات عزیزان در پیشرفت این وبلاگ نقش گسترده ای داشته  و دارد ، امیدوارم که این  پایگاه بتواند نقشی هرچند کوچک در کسترش فرهنگ رضوی در بین دوستداران اهل بیت ایفا نماید.

***
هرکجای ایران پهناور که زندگی کنی، وقتی دلت با ذکر «یا رضا» بلرزد، به سوی ارض اقدس می‌ایستی و دست بر سینه خم می‌شوی و کلامت را به ذکر زیبای «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)» مزین می‌سازی، ...
تا قد خمیده ات از تو تندیسی بسازد با یاد سلام بر غریب طوس.

نوای رضوی

مشهدی کریمخانی - ای حرمت

صلوات خاصه امام رضا - مرحوم انصاریان

صدای دور ضریح مطهر

صلوات خاصه امام رضا -حسن زاده

آمد مرید مرده دل

حسرت ديدن گنبد طلا حرمت

امام رضا - حامد زمانی

سرود امام رضا

امکانات وبلاگ



  • -----------------------------------


    -----------------------------------

    نام و ایمیل خود را وارد نمایید





    Powered by WebGozar

    باعضويت در خبرنامه  از  آخرین اخبار پايگاه غریب طوس در ايميل خود با خبر شويد

     

  • شب به يادماندني

    ميهمانان يکي يکي پيش مي رفتند، با امام خداحافظي مي کردند و از اتاق خارج مي شدند. احمد با حسرت نگاهي به امام کرد.
    انديشيد، کاش بيشتر مي توانست نزد حضرت بماند؛ اما بايد مي رفت. خود را عقب کشيد تا حداقل بتواند تا آخرين لحظات از چهره نوراني امام بهره ببرد. بوي خوش منزل امام برايش دلپذير بود. نگاهي به پنجره کرد. هوا تاريک بود. شب پرده سياهش را بر سر شهر افکنده بود. احمد آهسته جلو رفت. خم شد تا دست امام را ببوسد. آهي کشيد. سر بلند کرد و با دودلي به طرف در به راه افتاد. ميهمانان وسط حياط گرم گفتگو بودند. پايش را از آستانه در بيرون نگذاشته بود که صداي پر طنين و دوست داشتني امام را شنيد.
    بنشين.
    احمد برگشت. گونه هايش از شادي برق مي زد. امام از او خواسته بود بماند. چه سعادتي! گوشه اتاق نشست. امام در حياط ميهمانانش را بدرقه مي کرد. وقتي همه رفتند، سکوت بر اتاق سايه انداخت. احمد از پنجره سرک کشيد. کسي در حياط نبود. صداي گامهاي آشناي امام را شنيد.
    مرتب گوشه اي زانو زد. امام وارد شد. احمد فوري به احترام حضرت برخاست. بعد گوشه اتاق پايين تر از امام نشست. سکوتي شيرين بين آن دو بر قرار بود. صداي جيرجيرکها از پنجره به درون مي آمد فضاي اتاق را پر کرده بود. احمد سربلند کرد. نسيم ملايمي که مي وزيد، با پرده نازک و سفيد بازي مي کرد.
    گاهي هم سر به سر شعله چراغ مي گذاشت. انديشيد بايد سکوت را بشکند. به ياد سؤالهايي افتاد که بارها خواسته بود بپرسد ولي هيچ وقت ممکن نشده بود. سرفه اي کرد. جا به جا شد. روي زانوانش نشست. با صداي لرزاني اولين سؤالش را کرد. امام با محبت تبسم کنان جوابش را داد. احمد سخن گفتن امام را دوست داشت. احساس مي کرد وقت خوبي است تا همه سؤالهايش را طرح کند.
    با هر پرسشي لبهاي امام چون شکوفه از هم مي شکفت. با تبسم جواب او را مي داد. احمد فکر کرد هرگز اين شب به يادماندني را فراموش نخواهد کرد. دير وقت بود؛ بايد حضرت را تنها مي گذاشت تا استراحت کند، اما دل از امام نمي کَنًد. باز به آسمان پر ستاره پشت پنجره چشم دوخت. نسيمي که مي وزيد، بوي گل محمدي و شب بو با خود مي آورد. وقتي امام ساکت شد، احمد گفت: پدر و مادرم به فدايتان! ببخشيد که مزاحم شدم. پاسي از شب گذشته است.
    آنگاه برخاست؛ اما دوست داشت باز هم نزد امام بماند و به اندرزهاي گهربار حضرت گوش بسپارد. امام هم برخاست. به طرف پنجره رفت. ماه نيمه چون نيم سکه نقره اي از گوشه پنجره آويزان شده بود و مي درخشيد. امام به طرف احمد برگشت و گفت:
    امشب را همين جا بمان.
    احمد باور نمي کرد. آيا درست مي شنيد؟ حضرت از او مي خواست که شب را در خانه اش به صبح برساند. يک لحظه به ياد دوستانش افتاد. فردا آنها چه رشکي مي بردند. انديشيد اين توفيقي است که نصيب هر کسي نمي شود. به طرف امام رفت. اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود. نمي دانم چطور شما را سپاس گويم، فرزند رسول خدا !
    امام لبخندي زد و به گوشه اتاق اشاره کرد. رختخوابي را که در درگاهي بود نشانش داد و گفت: هر وقت دوست داري بخواب. بعد خود به اتاق ديگر رفت.
    احمد به طرف پنجره رفت. دستانش را به دو سوي پنجره چوبي ستون کرد. نفس عميقي کشيد. احساس کرد ستاره هاي همچون بلور، پرنورتر از هميشه هستند. چشمانش را بست. سر تا پايش از شوق مي لرزيد. اين چه لطف بزرگي بود که حضرت در حق او کرده بود.
    احساس کرد او بايد با ديگران فرق داشته باشد. قطره اشکي بر گونه اش لغزيد. زانو زد و سر به سجده گذاشت. از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد. با اشتياق زمزمه کرد: پروردگارا! تو را شکر مي گويم که به من توفيق دادي تا شبي را ميهمان بهترين بنده ات باشم !
    دوست داشت تا به صبح خدا را سپاس گويد. سپيده دم نزد دوستانش برود.
    آنها چه مي گفتند؟ در همين فکر بود که احساس کرد کسي وارد شد. صداي گامهاي آرام امام را شناخت. سر از سجده برداشت و با چشماني پر از اشک شوق، به حضرت نگاه کرد. نمي توانست خوشحالي اش را پنهان کند. حضرت کنارش نشست. تبسمي کرد. دست احمد را گرفت. چه دست لطيف و صميمي اي بود دست امام! حضرت با محبت دست او را فشرد و گفت:
    اي احمد! اميرالمؤمنين علي (ع) به عيادت شخصي رفته بود. موقع برگشتن به او گفت:
    عيادت من باعث نشود خود را از ديگران بهتر بداني !
    امام مکثي کرد. احمد پلکهايش را بر هم گذاشت. قطره اشکي شفاف و زلال، از ميان مژه هايش فرو غلتيد. انديشيد چه درس بزرگي! غرور بي جا! خم شد و دست حضرت را بوسيد. امام رضا(ع) دست او را با مهرباني بيشتري فشار داد و گفت:
    پرهيزگار باش تا خداوند به تو بزرگي و سر بلندي ببخشايد!

    توسط ، با موضوع داستانهای کوتاه رضوی | لينک ثابت

    لوگودونی

     

    غریب طوس

    پایگاه های رضوی

    .........................



















    ویژه ولادت حضرت فاطمه معصومه (س)

    آماده تبادل لینک و لوگو  با پایگاه های رضوی و ارزشی هستیم

    حمایت می کنیم