درباره من

غریب طوس 

با عرض سلام و خیر مقدم خدمت بازدید كنندگان عزیز ، پایگاه  غریب طوس  با هدف گسترش فرهنگ غنی رضوی شروع به فعالیت نموده و  همیشه اطلاع رسانی قوی از  سیره رضوی  داشته و در این راه با کاربران خود  در تعامل بوده و نظرات عزیزان در پیشرفت این وبلاگ نقش گسترده ای داشته  و دارد ، امیدوارم که این  پایگاه بتواند نقشی هرچند کوچک در کسترش فرهنگ رضوی در بین دوستداران اهل بیت ایفا نماید.

***
هرکجای ایران پهناور که زندگی کنی، وقتی دلت با ذکر «یا رضا» بلرزد، به سوی ارض اقدس می‌ایستی و دست بر سینه خم می‌شوی و کلامت را به ذکر زیبای «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)» مزین می‌سازی، ...
تا قد خمیده ات از تو تندیسی بسازد با یاد سلام بر غریب طوس.

نوای رضوی

مشهدی کریمخانی - ای حرمت

صلوات خاصه امام رضا - مرحوم انصاریان

صدای دور ضریح مطهر

صلوات خاصه امام رضا -حسن زاده

آمد مرید مرده دل

حسرت ديدن گنبد طلا حرمت

امام رضا - حامد زمانی

سرود امام رضا

امکانات وبلاگ



  • -----------------------------------


    -----------------------------------

    نام و ایمیل خود را وارد نمایید





    Powered by WebGozar

    باعضويت در خبرنامه  از  آخرین اخبار پايگاه غریب طوس در ايميل خود با خبر شويد

     

  • منطق عالمانه عالم آل محمد(ص)

    تالار قصر شلوغ بود. يهوديان گوشه اي گرم گفتگو بودند و مسيحيان گوشه اي ديگر. «جاثَليق»، بزرگ نصارا، صليبي طلايي بر گردن انداخته بود و در لباس قهوه اي مخصوصش بزرگتر مي نمود. همه چشم به خليفه داشتند. مأمون بر صندلي آبي رنگي تکيه کرده بود و مجلس را زير نظر داشت.از وقتي خدمتکار مخصوصش را به دنبال امام فرستاده بود ساعتي مي گذشت. گاه سر و صدا اوج مي گرفت؛ اما همين که صدايي به گوش مي رسيد، همه ساکت مي شدند.
    ابهتي که شکسته نمي شود مأمون به مهمانانش ميوه تعارف کرد. لبخندي زد. شاد و خوشحال بود. او چنين مجالسي را دوست داشت. احساس مي کرد اين بار علي بن موسي الرضا(ع) را شکست خواهد داد. تمام علماي مشهور مذاهب جمع شده بودند تا با امام مناظره کنند. بايد او را تحقير و کوچک مي کرد. مردم دسته دسته شيفته رفتار و گفتار امام مي شدند. اگر امروز امام در مناظره کم مي آورد، ابهت او شکسته مي شد. همه مي فهميدند که علمِ پسر موسي بن جعفر(ع) آنقدرها هم زياد نيست. صدايي از حياط قصر بلند شد. گردن کشيد. از پنجره حضرت را ديد که عباي زيبايي به تن دارد و با چهره اي خندان از لا به هاي درختان مي گذرد و پيش مي آيد. سيبي را که تا نيمه خورده بود در بشقاب گذاشت. لبهايش را با دستمال حرير پاک کرد. جا به جا شد. وقتي امام پا داخل قصر گذاشت، برخاست. همه حتي بزرگان يهود و نصارا بلند شدند. مأمون سلام کرد. امام با چهره گشاده جوابش را داد. مأمون پيش رفت. با حضرت ديده بوسي کرد و با چاپلوسي گفت که دلش براي او تنگ شده است. بعد تعارف کرد حضرت روي تخت او بنشينند. حضرت قبول نکرد. مأمون هم روي زمين، روي تشکي نرم، کنار حضرت نشست. همه درباره تازه وارد درگوشي صحبت مي کردند. لحظه اي چشم از صورت زيبا و نوراني امام برنمي داشتند. حضرت موهايش را مرتب شانه کرده بود. بوي عطر و گلاب مي داد...

    منطق عالمانه
    مأمون سرفه اي کرد و رو به جاثليق که گره در ابرو انداخته بود و ناراحت به نظر مي رسيد، گفت: اي جاثليق! اين مرد پسرعمويم علي بن موسي الرضا از فرزندان دختر پيامبر خداست. از فرزندان علي بن ابيطالب.
    سپس لبخندي زد و خطاب به جاثليق گفت: تو بزرگ نصارا هستي و عالِمي مشهور. دوست دارم با ايشان به انصاف مناظره کني تا همه بهره ببريم.
    جاثليق که از اين همه احترام خليفه به امام ناراحت شده بود، روي دو زانو نشست. لايه هاي لباسش را که حاشيه هاي آن طلادوزي شده بود باز و بسته کرد. از زير ابروان پر پشت خاکستري اش به امام چشم دوخت. حضرت با بزرگان علوي خوش و بش مي کرد. جاثليق بادي در غبغب انداخت و گفت: اي خليفه! چگونه با کسي مناظره و گفتگو کنم و چيزي بپرسم که از کتاب و پيغمبري دليل مي آورد که من آنها را قبول ندارم؟امام که با دقت به سخنان جاثليق گوش مي داد، تبسمي کرد و گفت: اي نصراني! اگر از انجيل برايت دليل بياورم آيا قبول مي کني؟
    جاثليق با تعجب به علماي مسيحي نگاه کرد. باور نمي کرد عالِم مسلماني از انجيل چيزي بداند. گفت: به خدا سوگند آري، اگرچه بر ضررم تمام شود! سکوت مجلس را فرا گرفت. جاثليق به مأمون نيم نگاهي کرد. خليفه خنده موذيانه اي بر لب داشت. احساس کرد خليفه دوست دارد هم کيش خودش در اين مناظره شکست بخورد. قوت قلبي گرفت. مي خواست چيزي بگويد که سخنان امام به مجلس طراوت بخشيد: هر چه مي خواهي بپرس.
    جاثليق سري تکان داد. لبخندي زد. مأمون چشم به دهان جاثليق داشت. اين بار علي بن موسي حتماً مغلوب مي شد. عالِمي به دانايي جاثليق روي زمين نبود. جاثليق گلويش را صاف کرد. با چشمان نافذش به امام خيره شد و گفت: درباره پيامبري عيسي مسيح و کتابش چه مي گويي؟ آيا اين دو را انکار مي کني؟
    طنين خوش آهنگ امام در تالار قصر پيچيد: من به پيامبري عيسي و کتاب او اعتراف مي کنم و به هر چه که امت خود را بدان مژده داده و حواريون اقرار کرده اند.
    جاثليق لبخند پيروزمندانه اي زد. امام ادامه داد: اما پيغمبري عيسايي را که به پيامبري محمد و کتاب او اقرار نکرده و امت خود را بدان مژده نداده است، قبول ندارم.همهمه اي سراسر مجلس را فرا گرفت. اين چه ادعايي بود؟ جاثليق با کنايه گفت: چنين ادعايي نيازمند دو شاهد عادل است که عيسي به پيامبري محمد و کتاب او مژده داده باشد؛ البته افرادي غير از امت خود محمد. شاهدهايي که ما آنها را قبول داشته باشيم.مأمون منتظر جواب امام بود. حضرت گفت: درباره يوحناي ديلمي چه مي گويي؟جاثليق که آب يک ليوان را خورده بود لبهايش را خشک کرد. دستي تکان داد و با سر سخنان امام را تأييد کرد و گفت: او مرد خوبي است. پيرو مسيح بوده و از همه مردم بيشتر او را دوست داشته است.امام گفت: آيا در انجيل آمده که يوحنا مي گويد مسيح مرا به دين محمد عربي خبر داده است؟
    صداي نه، نه بزرگان نصارا مجلس را فرا گرفت. جاثليق نيم خيز شد. رو به مأمون که سخت شيفته مناظره آن دو شده بود، گفت: نه، يوحنا از مسيح به نبوت مردي مژده داده است، اما نگفته در چه زماني و کجا. حتي نام او را نگفته تا او را بشناسيم.
    حضرت ادامه داد: اگر کسي را بياوريم که انجيل بداند و نام محمد و خاندان و امت او را براي تو بخواند، ايمان مي آوري؟
    اين صداي مطمئن امام لرزه بر تن مسيحيان مي انداخت. جاثليق که فکر نمي کرد امام از انجيل چيزي بداند، گفت: آري. اين گفتاري درست و استوار است.امام نگاهي به علماي يهودي و مسيحي کرد. سپس به مرد پيري که کنار پنجره نشسته بود، اشاره کرد و گفت: آيا تو سفر سوم انجيل را مي داني؟رنگ مرد پريد. همه به طرف «بنسطاس» رومي برگشتند. او با صداي لرزاني گفت: نه، من آن را حفظ نيستم.
    جاثليق لبخندي پيروزمندانه زد. امام باز تک تک افراد را نگاه کرد. سپس رو به عالِم بزرگ يهوديان کرد و گفت: آيا تو انجيل خوانده اي؟
    «رأس الجالوت» با غرور گفت: به جان خودم سوگند که آن را مي خوانم! امام تبسمي کرد و گفت: من سفر سوم انجيل را مي خوانم. تو گوش کن. اگر نام محمد و خاندان و امت او در آن بود گواهي ده و اگر نبود گواهي نده.

    حقيقت روشن
    رنگ جاثليق پريد. مأمون شکست را در چهره او مي ديد. جاثليق فکر نمي کرد که بزرگ مسلمانان به انجيل دانا باشد. امام با صدايي رسا شروع به خواندن انجيل کرد.
    وقتي به نام پيامبر رسيد ساکت شد. رو به جاثليق کرد و گفت: اي نصراني! بحق مسيح و مادر او، آيا من به انجيل دانا هستم؟
    بزرگ نصارا به چهچه بلبلي گوش سپرد که در باغ قصر نغمه سر داده بود. علي بن موسي الرضا حتي آگاه تر از او به انجيل بود. سر بلند کرد و با عجز گفت: به خدا سوگند تو داناتر از من به انجيل هستي!
    سپس امام شروع کرد به خواندن قسمتهايي از انجيل که درباره خاندان پيامبر و امت او بود. بعد به آساني آنها را تفسير کرد. علماي يهودي دست به دندان گرفته بودند. همه متحير بودند. امام لحظه اي ساکت شد. مجلس را سکوتي پر معنا فراگرفت. حضرت با مهرباني گفت: آيا اين گفته مسيح است؟سپس رو به جاثليق ادامه داد: اگر تو آنچه را انجيل مي گويد دروغ بپنداري، موسي و عيسي را تکذيب کرده اي. هر کس اين دو را انکار کند، کشتن او واجب مي شود؛ چون به پيامبر خدا و کتاب او کافر شده.جاثليق که هيچ تصور نمي کرد حتي امام بتواند آيه اي از آيات انجيل را بخواند چه برسد آنها را تفسير کند، با صداي لرزاني گفت: من به آنچه در انجيل است، اعتراف مي کنم.امام تبسمي کرد. رو به مأمون نمود. چهره خليفه گرفته و ناراحت بود؛ اما دوستان امام لبخندي بر لب داشتند. حضرت رو به شرکت کنندگان در جلسه گفت: بر اقرار او گواه باشيد!
    سپس از جاثليق خواست هر چه مي خواهد بپرسد. جاثليق که هنوز گيج بود به چهره امام خيره شد. احساس مي کرد تنها راه حقيقي به سوي او است. بايد چيزهاي زيادي قبل از مرگ از او فرا مي گرفت. شروع کرد به پرسيدن مسايل خود.

    توسط ، با موضوع داستانهای کوتاه رضوی | لينک ثابت

    لوگودونی

     

    غریب طوس

    پایگاه های رضوی

    .........................



















    ویژه ولادت حضرت فاطمه معصومه (س)

    آماده تبادل لینک و لوگو  با پایگاه های رضوی و ارزشی هستیم

    حمایت می کنیم