درباره من

غریب طوس 

با عرض سلام و خیر مقدم خدمت بازدید كنندگان عزیز ، پایگاه  غریب طوس  با هدف گسترش فرهنگ غنی رضوی شروع به فعالیت نموده و  همیشه اطلاع رسانی قوی از  سیره رضوی  داشته و در این راه با کاربران خود  در تعامل بوده و نظرات عزیزان در پیشرفت این وبلاگ نقش گسترده ای داشته  و دارد ، امیدوارم که این  پایگاه بتواند نقشی هرچند کوچک در کسترش فرهنگ رضوی در بین دوستداران اهل بیت ایفا نماید.

***
هرکجای ایران پهناور که زندگی کنی، وقتی دلت با ذکر «یا رضا» بلرزد، به سوی ارض اقدس می‌ایستی و دست بر سینه خم می‌شوی و کلامت را به ذکر زیبای «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)» مزین می‌سازی، ...
تا قد خمیده ات از تو تندیسی بسازد با یاد سلام بر غریب طوس.

نوای رضوی

مشهدی کریمخانی - ای حرمت

صلوات خاصه امام رضا - مرحوم انصاریان

صدای دور ضریح مطهر

صلوات خاصه امام رضا -حسن زاده

آمد مرید مرده دل

حسرت ديدن گنبد طلا حرمت

امام رضا - حامد زمانی

سرود امام رضا

امکانات وبلاگ



  • -----------------------------------


    -----------------------------------

    نام و ایمیل خود را وارد نمایید





    Powered by WebGozar

    باعضويت در خبرنامه  از  آخرین اخبار پايگاه غریب طوس در ايميل خود با خبر شويد

     

  • راهزنان

    کاروان پستي و بلنديهاي صحرا را پشت سر مي گذاشت و با شتاب از خراسان دور مي شد. آواي زنگوله هاي اُشتران در دل دشت مي پيچيد و با نغمه پرندگان همنوا مي شد. کاروانيان مي گفتند و مي خنديدند و با هم شوخي مي کردند.

    ديداري به شريني عسل

    نسيم ملايمي مي وزيد و بوي گل ختمي و ياسمن وحشي با خود مي آورد. شتران سر مست پيش مي تاختند؛ ولي شتر دِعًبِل به آرامي قدم از قدم بر مي داشت. حس مي کرد سوارش دوست دارد جدا از ديگران باشد. دِعبل هنوز در فکر امام بود. اشعاري را که براي حضرت خوانده بود زمزمه مي کرد.
    لحظه ديدار برايش به شيريني عسل بود؛ اما به سختي از حضرت دل کنده بود. بايد به سوي خانواده اش باز مي گشت. نمي توانست بيش از اين آنها را چشم به راه بگذارد. دعبل نگاهي به کوههاي بلند کرد که بين او و حضرت فاصله انداخته بود. آهي کشيد. دستي به خورجين چرمين کشيد؛ خورجيني که هداياي امام در آن بود. لبخندي زد. احساس رضايت مي کرد. زير لب گفت:
    - تمام اشعاري که تا به حال سروده ام يک طرف و اين عباي خز ارزشمند سوي ديگر. انديشيد تا آخر عمر آن را نگهداري مي کنم و وصيت خواهم کرد هنگام مرگ آن را در قبرم بگذارند.
    سخت در فکر بود که ناگهان فريادي بلند شد. با چشمان سبز مهربانش به کاروانيان آشفته چشم دوخت. دسته اي پرنده، هراسان از بالاي کاروان با شتاب دور شدند، همهمه سرتاسر کاروان را فرا گرفت. دوباره فرياد لرزه بر تن مسافران انداخت.
    - آن جا را. راهزنان ! پريد و به سوي دشت
    زني جيغ کشيد. مرد چاقي با صندوقچه اي در دست از اسبش پايين پريد و به سوي دشت دويد. شور و غلغله اي به پا شد. هر کس به سويي مي دويد. شترها با سر و صداي زياد دور خود مي چرخيدند. لحظه اي بعد کاروانيان در محاصره راهزنان بودند.
    مرد چاق و ريش بزي با صندوقچه منبت کاري شده اش هراسان به دنبال مخفيگاهي بود تا آن را پنهان کند. راهزنان عربده مي کشيدند، شمشيرهايشان را در هوا تکان مي دادند و از مسافران مي خواستند که يک جا جمع شوند.
    گريه و ناله زنان به هوا بلند شده بود. دزدان مرد تاجر را با صندوقچه اش کشان کشان به طرف افرادي مي بردند که گوشه اي از ترس کز کرده بودند.

    يادگار امام

    دعبل با هراس به اطراف نگاه مي کرد. خورجين را در آغوش گرفته بود و به هر سو مي دويد. کاش مي شد عبا و درهم هايي را که حضرت داده بود، جايي مخفي کند! راهزنها همه جا بودند و چهار چشمي همه را زير نظر داشتند.
    فضيل، سر دسته راهزنان شعر مي خواند؛ رَجَز گونه و با مهارت دور کاروان اسب مي تاخت. تن اسبش به سياهي شب بود جز پيشاني اسب که چون برف سفيد بود. گاه افسار مي کشيد. اسب سياه روي پاهاي نازکش بلند مي شد و دور خود مي گشت تا ابهت سوارش را بهتر نمايان کند و بر دل مسافران ترس بيندازد. فضيل با غرور شعر مي خواند و از همکارانش مي خواست که همه جا را خوب بگردند.
    دعبل با شگفتي به سوار اسب همچون شب نگاه مي کرد که با چه غروري اشعار او را مي خواند. از اين که اشعارش دستاويز چنين مردمان پستي شده، ناراحت بود. راهزني قوي هيکل قهقهه مي زد و به سوي او مي آمد. نمي دانست با خورجين چه کند. کاش آن را از روي جهاز شتر برنداشته بود! راهزن نزديک و نزديکتر مي شد. هيچ راه فراري نبود. دعبل فوري عبا را در آورد تا پنهان کند. امام گفته بود: اين عبا را نگهدار تا تو را نگهدارد!
    نبايد آن را از دست مي داد. راهزن با نقابي بر چهره پيش آمد. دعبل به سوي سر دسته آنها برگشت که با شلاقي در دست اشعار او را مي خواند.
    راهزن چاق و بد قوار جلو آمد و با پوزخند گفت:
    - تو چقدر دينار و درهم داري، مردَک؟
    دعبل دست در جيب کرد. تعدادي سکه بيرون آورد و به مرد داد. مرد قهقهه اي زد و پرسيد: آن چيست که زير جامه ات پنهان کرده اي؟
    رنگ دعبل پريد. نفسش بند آمد. حاضر بود بميرد، ولي عبا را از دست ندهد. دزد جلوتر آمد و گفت:
    - بايد خيلي گرانبها باشد، نه؟
    بعد دست دراز کرد تا آن را بيرون آورد.
    دعبل با التماس گفت:
    - عبايي يادگاري است. تو را به خدا سوگند دست از اين بدار!
    دزد سگرمه هايش را درهم کشيد. به سر دسته شان که هنوز شعر مي خواند و نعره مي زد، اشاره کرد و گفت:
    - فضيل نمي خواهد چيزي در کاروان جا بماند.
    بعد با خشم پيش آمد تا عبا را بگيرد. گوشه آن را گرفت. دعبل به عبا چسبيد. مرد آن را کشيد. با ديدن عباي خوش نقش و نگار چهره اش شکفت. عبا هنوز بوي عطر و گلاب مي داد. دعبل به دنبال راهزن دويد و خواهش کرد آن را به او باز گرداند. مرد برگشت. خنجرش را نشان داد. تيغه تيز آن مي درخشيد. بعد دعبل را تهديد کرد که تکان نخورد. دعبل سخت اندوهگين شد. ناگهان فکري در ذهنش جرقه زد و گفت:
    - آيا تو شاعر اشعاري را که سر دسته تان مي خواند، مي شناسي؟
    مرد با صداي کلفت و دورگه اش تشر زد:
    - به تو چه ربطي دارد!
    دعبل همان طور که در پي او مي دويد، گفت:
    - چرا ناراحت شدي؟
    مرد وقتي به سر دسته شان رسيد، با تمسخر به دعبل اشاره کرد و گفت:
    - اين مردَک مي خواهد شاعر شعري را که مي خوانيد بداند، جناب فضيل!
    سر دسته راهزنان که شکافي سياه زير چشم چپش بود، با تحقير به دعبل نيم نگاهي کرد. لحظه اي ساکت شد. بعد با غرور گفت:
    - چه کسي او را نمي شناسد. او شاعر صحرا و بيابان است. او دعبل خزاعي است.
    دعبل نفس راحتي کشيد. فضيل با افتخار نام او را مي برد. تبسمي کرد و با دو دلي پرسيد:
    - اگر او را ببيني مي شناسي؟
    فضيل اخم کرد و شلاقي را که دست داشت بالا برد و گفت:
    - با احترام از او ياد کن مردَک! او شاعر آزاده اي است!

    شاعر عاشقانه هاي رضوي

    دعبل سري تکان داد. رو به جمعيتي کرد که با هراس به گفتگوي او و راهزنان گوش مي دادند. دعبل نگاهي به آسمان آبي کرد و بعد شروع کرد به خواندن دنباله اشعاري که فضيل خوانده بود.
    سر دسته راهزنان با تعجب به چهره دعبل خيره شد. چه آرام و زيبا مي خواند. طنين صدايش دل را به لرزه در مي آورد. همه ساکت و آرام بودند. فضيل احساس مي کرد براي اولين بار است که چنين اشعار پر رمز و رازي را مي شنود. وقتي دعبل لب فرو بست، فضيل از زين پياده شد. دعبل گفت:
    - من دعبل خزاعي، دوستدار خاندان پيامبر هستم. اکنون از خراسان از نزد پسر رسول خدا، علي بن موسي الرضا(ع) مي آيم. خواهش مي کنم آن عبايي را که حضرت به من بخشيده باز گردانيد.
    سردسته راهزنان سخت در انديشه بود. چه مي شنيد. هيچ فکر نمي کرد روزي به دوستداران علي بن موسي توهين کند. به سوي دعبل آمد. زانو زد و خواهش کرد که جسارت او را ببخشد. سپس دستور داد هر چه از کاروانيان گرفته اند بازگردانند.
    کاروان که به راه افتاد، فضيل همان طور که پا به پاي مرکب دعبل قدم برمي داشت، رو به دوستانش کرد و گفت:
    - آنها را تا نزديک شهر مي رسانيم. هيچ کس نبايد به کاروانيان آسيبي برساند.کاروان شتاب گرفت. محافظان از دو سو مراقب بودند. آواي زنگوله هاي شاد اشتران باز در دل دشت پيچيد و با نغمه پرندگان همنوا شد. دعبل عبا را بوييد و بوسيد. شروع کرد به زمزمه نمودن اشعاري که براي امام خوانده بود.

    توسط ، با موضوع داستانهای کوتاه رضوی | لينک ثابت

    لوگودونی

     

    غریب طوس

    پایگاه های رضوی

    .........................



















    ویژه ولادت حضرت فاطمه معصومه (س)

    آماده تبادل لینک و لوگو  با پایگاه های رضوی و ارزشی هستیم

    حمایت می کنیم