درباره من

غریب طوس 

با عرض سلام و خیر مقدم خدمت بازدید كنندگان عزیز ، پایگاه  غریب طوس  با هدف گسترش فرهنگ غنی رضوی شروع به فعالیت نموده و  همیشه اطلاع رسانی قوی از  سیره رضوی  داشته و در این راه با کاربران خود  در تعامل بوده و نظرات عزیزان در پیشرفت این وبلاگ نقش گسترده ای داشته  و دارد ، امیدوارم که این  پایگاه بتواند نقشی هرچند کوچک در کسترش فرهنگ رضوی در بین دوستداران اهل بیت ایفا نماید.

***
هرکجای ایران پهناور که زندگی کنی، وقتی دلت با ذکر «یا رضا» بلرزد، به سوی ارض اقدس می‌ایستی و دست بر سینه خم می‌شوی و کلامت را به ذکر زیبای «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)» مزین می‌سازی، ...
تا قد خمیده ات از تو تندیسی بسازد با یاد سلام بر غریب طوس.

نوای رضوی

مشهدی کریمخانی - ای حرمت

صلوات خاصه امام رضا - مرحوم انصاریان

صدای دور ضریح مطهر

صلوات خاصه امام رضا -حسن زاده

آمد مرید مرده دل

حسرت ديدن گنبد طلا حرمت

امام رضا - حامد زمانی

سرود امام رضا

امکانات وبلاگ



  • -----------------------------------


    -----------------------------------

    نام و ایمیل خود را وارد نمایید





    Powered by WebGozar

    باعضويت در خبرنامه  از  آخرین اخبار پايگاه غریب طوس در ايميل خود با خبر شويد

     

  • من، با خودِ امام رضا کار دارم

    پیرمرد در حالیکه از صحن خارج می شد؛ با صدای لرزانی که بوی خوشحالی اش تا عرش می رسید، جواب داد: «ممنونم! آدرسی که دادی درست بود! خودِ امام رضا منو شفا داد! خودِ خودِ امام رضا» و خادم را در بُهت و حسرت، تنها گذاشت...

    خادم امام رضا

    مثل همه ی پیرمردهای روستائی، او هم زندگی ساده ی خودش را داشت؛ امّا با یک تفاوت؛ و آن اینکه از بچگی همیشه یک عصا همراهش بود. با همین عصا و همین پا، زندگی کرده بود. ازدواج کرده بود و پا به سن گذاشته بود.
    روزی همسر سالخورده اش گفت: «حسین آقا! تو که دیگه پیر شدی. تا جائی هم که از دستمون بر می اومد؛ دکتر و دوا کردیم ولی فائده ای نکرد! همه جا رفته ایم. بیا این آخر عمری، بریم حرم امام رضا و از خودش بخوایم. شاید شفا بده!»
    حاج حسینِ پیرمرد، خودش را به مشهد رساند و پرسان پرسان به هر سختی ای بود حرم را پیدا کرد و با همراه دیرینه اش «عصا» به سمت ورودی صحن رفت.
    امّا باز، دلِ ساده اش آرام نمی شد. با خودش گفت: «بگذار از خادم حرم هم بپرسم تا اشتباهی نروم!»
    ورودی صحن، خادمی سیاهپوش با شال و کلاه مفصّلی ایستاده بود. پیرمرد گفت: «آقا ببخشید! امام رضا کجاست؟! آخه من با خودِ خودِ امام رضا کار دارم!»

    خادم که از حرف پیرمرد خنده اش گرفته بود، به شوخی گفت: «اگه با خودِ خودِ امام رضا کار داری، اینجا نیستند! باید بری اون طرف صحن، نزدیک گنبد. بعد از پلّه ها بری بالا. «خودِ» امام رضا زیرِ گنبد نشسته اند!»

    پیرمرد در حالی که از صحن خارج می شد؛ با صدای لرزانی که بوی خوشحالی اش تا عرش می رسید، جواب داد: «ممنونم! آدرسی که دادی درست بود! خودِ امام رضا منو شفا داد! خودِ خودِ امام رضا» و خادم را در بُهت و حسرت، تنها گذاشت

    شادی، تمام وجود پیرمرد ساده دل را گرفت و با پاهای ضعیفش به سمت دیگر صحن رفت. نزدیک گنبد مطهّر، پله ها را پیدا کرد و در حالی که نفس نفس می زد؛ با خودش گفت: «چیز زیادی نمونده حسین! باید از پله ها بالا بروی!»
    کمی عصایش را به زمین کوبید تا برفهای رویش به زمین بریزد. که شاید سبکتر شود!

    و خیس عرق، دو سه پله را بالا آمد. ناگهان صدای دلنواز قطب عالم، حضرت علی بن موسی الرضا -که هزاران سلام و تحیّت بر او باد- به گوشش رسید.
    _ حاج حسین! آرام باش! تو نمی خواهد زحمت بکشی و بالا بیائی. من پیش تو پائین می آیم!
    سرش را بالا آورد و حضرت را دید که بالای پله ها ایستاده اند! قبول کرد و ایستاد تا حضرت پایین آمدند و او را در آغوش گرفتند! بعد نگاهی به پایش فرمودند:
    _ خوب حاج حسین! مشکلت چه بود که این همه راه پاشدی و آمدی؟!
    با خوشحالی و خستگی گفت: «آقاجان! خدا شما رو خیر بده! از بچگی این پای علیل همراه من بوده. می خواستم یه دستی روش بکشین و شفاش بدین!»
    حضرت هم به همان سادگی فرمودند: «باشد! تو را شفا می دهم. بگذار دستی به پایت بکشم تا از این عصا برای همیشه راحت بشی!»
    پیرمرد، دستان مبارک حضرت شمس الشموس را روی پاهای نحیفش حس کرد و چشمهایش را بست. بعد، احساس کرد که می تواند بدون عصا راه بیافتد. چشمهایش را گشود و برای آخرین بار، چهره پر عظمت امام بی پناهان را دید و تشکر کرد.
    _ آقا! دستت درد نکنه! دستت درد نکنه! الهی بلا نبینی!
    و عصایش را برای همیشه انداخت و خوشحال به سمت خروجی صحن رفت. خادم که از حالت پیرمرد، متعجب شده بود؛ فوراً پرسید: «پیرمرد! عصات کو؟!»
    پیرمرد در حالی که از صحن خارج می شد؛ با صدای لرزانی که بوی خوشحالی اش تا عرش می رسید، جواب داد: «ممنونم! آدرسی که دادی درست بود! خودِ امام رضا منو شفا داد! خودِ خودِ امام رضا»
    و خادم را در بُهت و حسرت، تنها گذاشت.
    و این داستان، دهان به دهان، بین خادمان حضرت گشت، تا امروز. هنوز هم اگر از خادمان قدیمی حضرت بپرسید، شاید به یاد داشته باشند.
    به قربان قدمهایت ای مولای همه همه خوبی ها. ای خودِ خودِ امام رضا!

    توسط ، با موضوع داستانهای کوتاه رضوی | لينک ثابت

    لوگودونی

     

    غریب طوس

    پایگاه های رضوی

    .........................



















    ویژه ولادت حضرت فاطمه معصومه (س)

    آماده تبادل لینک و لوگو  با پایگاه های رضوی و ارزشی هستیم

    حمایت می کنیم