درباره من

غریب طوس 

با عرض سلام و خیر مقدم خدمت بازدید كنندگان عزیز ، پایگاه  غریب طوس  با هدف گسترش فرهنگ غنی رضوی شروع به فعالیت نموده و  همیشه اطلاع رسانی قوی از  سیره رضوی  داشته و در این راه با کاربران خود  در تعامل بوده و نظرات عزیزان در پیشرفت این وبلاگ نقش گسترده ای داشته  و دارد ، امیدوارم که این  پایگاه بتواند نقشی هرچند کوچک در کسترش فرهنگ رضوی در بین دوستداران اهل بیت ایفا نماید.

***
هرکجای ایران پهناور که زندگی کنی، وقتی دلت با ذکر «یا رضا» بلرزد، به سوی ارض اقدس می‌ایستی و دست بر سینه خم می‌شوی و کلامت را به ذکر زیبای «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)» مزین می‌سازی، ...
تا قد خمیده ات از تو تندیسی بسازد با یاد سلام بر غریب طوس.

نوای رضوی

مشهدی کریمخانی - ای حرمت

صلوات خاصه امام رضا - مرحوم انصاریان

صدای دور ضریح مطهر

صلوات خاصه امام رضا -حسن زاده

آمد مرید مرده دل

حسرت ديدن گنبد طلا حرمت

امام رضا - حامد زمانی

سرود امام رضا

امکانات وبلاگ



  • -----------------------------------


    -----------------------------------

    نام و ایمیل خود را وارد نمایید





    Powered by WebGozar

    باعضويت در خبرنامه  از  آخرین اخبار پايگاه غریب طوس در ايميل خود با خبر شويد

     

  • اذن دخول... شبان و زائر

    دید موسی شبانی را به راه
    کو مي‌گفت ای خدا و ای اله
    ...
    ما بیرون را ننگریم و قال را
    ما درون را بنگیریم و حال را

    با هم راه افتادیم؛ من بودم و شبان. او می‌رفت چارق خدا را بدوزد، روغن و شیر برایش ببرد، موهایش را شانه کند و من می‌رفتم پابوس حضرت.
    گفت: حالا کدام حرم برویم؟ گفتم فرقی با هم ندارند، همه اولیا‌ی خدا یک نور واحدند. شبان خندید و گفت: برای تو فرقی نمي‌کند کجا برویم؟ گفتم: نه، نباید هم بکند. گفت: پس چرا به اسم او که مي‌رسی روی چشمت را مه مي‌گیرد، فرقی نمي‌کند که...
    لال شدم؛ مچ گرفته بود. گفتم: تو نور واحدي و این حرف‌ها سرت نمي‌شود. درس تو هنوز به آنجا نرسیده. این درس کلاس بالایی‌هاست؛ درس تو رسیده به نان و نمک. نان و نمک او را خورده‌ای و با او دل بسته‌ای و بین او و همه ائمه فرق مي‌گذاری؛ نمک‌گیر شده‌ای..
    شناسنامه را از شیشه باجه بردم تو و گفتم: آقا یک بلیت برای مشهد.
    مي‌خواستم قبل از اینکه مشرف شوم غسل کنم؛ مي‌دانستم جزو آداب است. دوش هتل آب گرم خوبی داشت؛لیف و صابون و کیسه هم بود برای سابیدن؛ اما شبان نمي‌گذاشت. گفت: فایده ندارد، این آب‌ها چرک را نمي‌شوید. این لجن‌هاي لرد‌بسته اگر بسابی هم نمي‌رود. گفتم: با این سر و وضع برویم؟ گفت: اهل بیرون کردن نیستند که...
    یکی در گوشم زیارت جامعه مي‌خواند: «ولایتتان زیبایمان کرد، چرک روحمان را گرفت و جانمان را شست...»
    کفش‌های من و پاهای برهنه او هر دو به صحن رسیدند. گفت: تند نرو، باید اول اذن دخول بخوانیم و اجازه ورود بگیریم.
    پاهای عرشیان از شوق رفتن لرزیدند؛ مبهوت نگاهم کرد. گفتم: من مي‌خوانم، تو تکرار کن.
    آیا به من اجازه مي‌دهید ای فرشتگان مقیم درگاه؟
    آیا به من اجازه مي‌دهی ای رسول خدا ؟
    آیا به من اجازه مي‌دهی ای آقا علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع)؟
    عصایش را به زمین کوفت. این‌جور اداها مال مدینه خودشان است؛ ما که اهل شهرستان نیستیم، ما اهل بیابانیم دور از آبادی و ولایت؛ ما اعرابی‌ هستیم‌. بیابان و فراق‌نشیني اعرابی ادب سرش نمي‌شود.
    گفت: با ما مدارا مي‌کنند؛ باور کن. گفتم: هیچی نگوییم و همین‌طور برویم تو؟ گفت: فقط سرت را بینداز پایین و برو تو؛ به زبان بیابان‌نشینی این یعنی اذن دخول...
    سرش را انداخت پایین و با پای لرزان از شوق، دوید طرف حرم. خادم کفشدار زد به شانه‌ام:
    نمره کفشتو بگیر. حواست کجاست؟
    گفتم: بیا سلام کنیم.
    سلام بر تو ای حجت خدا در زمین
    سلام بر تو ای صدیق شهید
    سلام بر تو ای جانشین خوب و نیکو
    شبان ایستاده بود و طوری غریب به کلماتی که از دهانم در‌مي‌آمد نگاه مي‌کرد. طفلکی حرف‌ها به زبان او نبود. نگاهش کردم تا شاید او هم سلام‌ها را تکرار کند؛ هنوز هم مات بود.
    دست روی سینه اش گذاشت و گفت:
    السلام علیک يا سیدی و مولاي
    ایستادیم گوشه دیوار آیینه‌ای. گفتم حالا باید زیارت‌نامه بخوانیم. رفتم مفاتیح بیاورم، با من نیامد. ماند همان‌جا؛ پوستینش را انداخت کف زمین، نشست و سرش را گذاشت به دیوار و زل زد به ضریح. مفاتیح در دست‌های من باز بود، گفتم: بگو سلام بر تو ای نور خدا در تاریکی‌های زمین.
    نگفت؛ با لحنی غمگین، انگار که کسی‌اش مرده باشد، نوحه کرد.
    ما همین جاییم آقا، توی همین حالا‌ها داریم مي‌چرخیم و حالا صدای شما یواش‌تر مي‌آید؛ موج‌های تاریک هم که بلندتر شده
    خب من نیامدم اینجا که داستان را از اول تعریف کنم، اما مي‌خواهم بگویم آقا ما فانوس نداریم، اینجا هم که تاریک است؛ آقا ما نمي‌دانيم شما کدام طرف هستید و جلوتر کجاست.
    چه وضع گریه‌داری داریم؛ همین‌طور دستمان روی تن تاریکی است و داریم مي‌چرخیم که صدای شما مي‌آید؛ یک پای ما توی هواست. آقا فانوس را بگیر بالا و بالاتر؛ همین آقا. من اصلا آمده بودم همین را بگویم که فانوس را بگیرید بالاتر.


    برچسب‌ها: اذن دخول, شبان, زائر
    توسط ، با موضوع دلنوشته ها ی رضوی | لينک ثابت

    لوگودونی

     

    غریب طوس

    پایگاه های رضوی

    .........................



















    ویژه ولادت حضرت فاطمه معصومه (س)

    آماده تبادل لینک و لوگو  با پایگاه های رضوی و ارزشی هستیم

    حمایت می کنیم