درباره من
***
هرکجای ایران پهناور که زندگی کنی، وقتی دلت با ذکر «یا رضا» بلرزد، به سوی ارض اقدس میایستی و دست بر سینه خم میشوی و کلامت را به ذکر زیبای «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)» مزین میسازی، ...
تا قد خمیده ات از تو تندیسی بسازد با یاد سلام بر غریب طوس.
پـيـونـدهـــا
موضوعات
- گفتگو و گزارشهای رضوی
- سرود و نوای رضوی
- سیره رضوی
- نکته ها از سیره ی امام رضا (ع)
- خادم الرضا
- بانوي كرامت حضرت معصومه(س)
- کتابشناسی ومعرفی کتاب رضوی
- داستانهای کوتاه رضوی
- اشعارو شاعران رضوی
- زائرين و آداب زيارت
- احادیث و روایات رضوی
- حرم شناسی رضوی
- گالری و فایل های تصویری رضوی
- کلام وگفتار رضوی
- آشنای با زندگی امام
- زائران و خاطرات زيارت
- فایلهای چند رسانه ای
- نامه اي به امام رضا (ع)
- كرامات رضوي
- امام رضا(ع) و تفسیر قرآن کریم
- سفری از مدینه تا مرو
- در مكتب امام رضا(ع)
- دلنوشته ها ی رضوی
- متن و قطعه ادبی رضوی
- مقالات و پژوهش های رضوی
- سبک زندگی در سیره امام رضا (ع)
- امام رضا (ع) و اقتصاد مقاومتی
- امام رضا (ع) و بیداری اسلامی
- نرم افزار رضوی
- امام رضا (ع) و خانواده
- فیلم انیمیشن کلیپ
- توصیه ها ی بهداشتی امام رضا (ع)
نوای رضوی
مشهدی کریمخانی - ای حرمت
صلوات خاصه امام رضا - مرحوم انصاریان
صدای دور ضریح مطهر
صلوات خاصه امام رضا -حسن زاده
آمد مرید مرده دل
حسرت ديدن گنبد طلا حرمت
امام رضا - حامد زمانی
سرود امام رضا
گنبد طلا
در ورودی آن طرف خیابان است. باید از خیابان بگذری و از ورودی آقایان وارد شوی و بعد بایستی توی صف بازرسی بدنی. خادمی که روی صندلی نشسته از بالا شروع میکند و وقتی به جیبها میرسد، میپرسد: تو جیبت چی داری؟جاکلیدی را بیرون میآوری. شکل جمجمه است. آن را میگیرد و با تعجب نگاهش میکند. چیزی توی نگاهش است. دوست داری روی صندلی بنشینی و از او بشوی تا بفهمی به چه فکر میکند.
او میشوی. به جمجمه نگاه میکنی. میدانی اگر دکمه پشت جمجمه را فشار بدهی صدای خنده ترسناکی درمیآید. عین همین را توی جیب پسرت هم دیدهای. کنارش توی همان جیب، همسرت یک بسته سیگار هم پیدا کرده. هنوز پسرت نمیداند فهمیدهای. نمیدانی باید چه کار کنی؟ جاکلیدی را به پسر جوان میدهی و با اشاره سر او را به داخل صحن میفرستی. پرده که کنار میرود، نور برای لحظهای روی دیوار روبهرو پهن میشود. توی دلت فریاد میکشی: یا امام رضا… پسرم را به تو سپردم، هوایش را داشته باش.گرمای هوا کلافهات میکند. به صف طولانی که هنوز بازرسی نکردهای، نگاه میکنی. مرد جوانی را میگردی و بعد دست میکشی به پسربچهای که همراهش است. زیر پایت از عرق خیس شده. پسرک با چشمهای درشتش به دقت نگاه میکند. ترجیح میدهی از روی صندلی بلند شوی و در لباس پسرک وارد صحن شوی. پرده را کنار میزنی و حجمی از در توی صورتت میپاشد. پدرت میگوید: علی دستم را ول نکنی؛ اینجا شلوغه. ممکنه بین جمعیت گم شوی. به طرف زنی چادری میدوی. مادرت است.
پدر دستت را میکشد. میخوری به پای زنی که دارد رد میشود. دماغت درد میگیرد. همراه پدر کنار حوض میروی. پدر آستین را بالا میزند و دست میکند توی آب. مردی آن طرف حوض صورتش را میشوید. میپرسی: یعنی هر چی آرزو کنم، امام رضا(ع) بهم میده؟
- آره بابایی. نگاه اون گنبد طلایی کن و بعد آرزو کن.
خط نگاه پدر را میگیری و میرسی به گنبد. دستهایت را به آسمان میگیری.
- یا امام رضا! خواهش میکنم به منم یه آدم آهنی گنده بده. از اونایی که امیرحسین داره.
پدر دستت را میگیرد.
- بیا دیگه، زودتر باید برویم.
از دنیای بچهگانه پسرک و دویدن به دنبال گامهای بلند پدر خسته میشوی.
کمی آنطرفتر دختر جوانی به دیوار تکیه داده و با لبخند به پسرک نگاه میکند بدت نمیآید از افکار او هم سر در بیاوری...
گره روسریات را محکمتر میکنی. آینه را از کیفت بیرون میآوری و زیر چادر، طوری که کسی نبیند، خودت را نگاه میکنی. از مرتب بودن روسری و رنگ و رویی که به هم زدهای، مطمئن میشوی. آینه را دوباره میاندازی توی کیف. به آبخوری نگاه میکنی. شلوغ نیست. پسر جوانی لیوان یکبار مصرف را برمیدارد و زیر شیر میگیرد. خوش قیافه است. یادت میافتد توی حرم ایستادهای. چشم از او میگیری و دوباره بین جمعیتی که از کفشداری خارج میشوند، نگاه میاندازی. مادرت را نمیبینی. حتماً هنوز دارد نماز میخواند. معلوم نیست چقدر میخواهد برای خوشبختی سمیه دعا کند. بغض گلویت را میگیرد و به گنبد طلا نگاه میکنی.
- یا امام رضا! خواهر کوچکم داره شوهر میکنه اما من... هنوز خبری نیست. تو را خدا یه شوهر خوب واسه من بفرست. کافیه تا سه، چهار سال دیگه شوهر نکنم تا مردم ترشیدهترشده دنبالم بندازند و آخرش هم برای بستن دهنشون مجبور بشم با یه مرد زن مرده شوهر کنم. مادرت را بین جمعیت میبینی. لبههای چادر را بیشتر توی دستت جمع میکنی. از دغدغههای عوامانه خوشت نمیآید... دورتر نگاهت روی دختربچهای که با طناب سبز رنگی به پنجره فولاد بسته شده، میایستد. بیشتر دوست داری به قالب مادر دختر بروی که کنارش روی حصیر کهنهای نشسته.
حرف دکتر توی گوشت تکرار میشود.
- دیگه از دست من کاری ساخته نیست. مگه اینکه خدا شفاش بده.
کیف پولت را زیر چادر باز میکنی. نگاهی توی آن میاندازی. پول زیادی برایت نمانده. همین هم پسانداز چند سال کلفتی در خانه این و آن است. اگر شوهرت آدم بودو از دوازده ماه سال یازده ماهش را در زندان سرنمیکرد. شاید وضعیت این نبود. دلت برای سه بچه دیگرت که به ننه سپردیشان، تنگ میشود. به شلوار وصلهدار دختر که از لای چادرنماز رنگ و رو رفته دیده میشود، نگاه میکنی. دلت به حالت خودت و بچههایت میسوزد که بعد از شب و روز جان کندن، هر چه درمیآوری مردت که نه، آن لندهور به زور میگیرد و دود میکند؛ یا پای بساط قمار میبازد. به رنگ پریده دختر نگاه میکنی.
- قربانت برم امام رضا. دورت بگردم. چشم امیدم به تو و خدای بالای سرم است. دستم به دامنت، امیدم را ناامید نکن. صدای نقارهها میآید. گوش میدهی. حتماً توی این صبح تا ظهری که نبودی، کسی شفا گرفته. دخترت راست میگفت و تو باور نکردی. به دخترت نگاه میکنی و به چشمهایم که گود رفته و کبود شده. میخواهم داستان را تمام کنم اما تو با همه وجود، مشتاقی که جای دختر باشی؛ توی آن لباس کهنه و تن بیرمق. میخواهی به پنجره فولادی زنجیر شوی، چون میدانی که از امام رضا(ع) شفا میگیرد.
آخـرين مطالب ارسالـي
پيوند روزانه
- آيين خويشاوندى و صله رحم در سیره رضوی
- رفتارهای اقتصادی امام رضا عليه السلام
- توصیههای امام رضا (ع) در باب مشاجره
- روش تغذیه و طرز خوردن از نگاه امام رضا علیه السلام
- تبین جایگاه اقتصادی خانواده در نگاه امام رضا
- مباني و اصول جهاد اقتصادي در سیره رضوی
- تحرک صحیح اقتصادی در سیره رضوی
- راز طول عمر و سلامت انسان در کلام امام رضا علیه السلام
- امام رضا (ع) الگويي براي اخلاق
- سنتهای ازدواج در سیره رضوی
- امام رضا(علیه السلام) و تربيت فرزند
- سيره تربيتي امام رضا علیه ا لسلام
- اي تكيه گاه هشتمين
- اي غريب نواز!
- کعبه آمال دلدادگان
- حكايتي دارد دلبستگيهاي من و تو
- لحظه هايي كه تكرار نمي شوند
- پياده در راه عشق
- نور رضوی
- نگاه كنیم...
- تمام پيوندها



