درباره من

غریب طوس 

با عرض سلام و خیر مقدم خدمت بازدید كنندگان عزیز ، پایگاه  غریب طوس  با هدف گسترش فرهنگ غنی رضوی شروع به فعالیت نموده و  همیشه اطلاع رسانی قوی از  سیره رضوی  داشته و در این راه با کاربران خود  در تعامل بوده و نظرات عزیزان در پیشرفت این وبلاگ نقش گسترده ای داشته  و دارد ، امیدوارم که این  پایگاه بتواند نقشی هرچند کوچک در کسترش فرهنگ رضوی در بین دوستداران اهل بیت ایفا نماید.

***
هرکجای ایران پهناور که زندگی کنی، وقتی دلت با ذکر «یا رضا» بلرزد، به سوی ارض اقدس می‌ایستی و دست بر سینه خم می‌شوی و کلامت را به ذکر زیبای «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)» مزین می‌سازی، ...
تا قد خمیده ات از تو تندیسی بسازد با یاد سلام بر غریب طوس.

نوای رضوی

مشهدی کریمخانی - ای حرمت

صلوات خاصه امام رضا - مرحوم انصاریان

صدای دور ضریح مطهر

صلوات خاصه امام رضا -حسن زاده

آمد مرید مرده دل

حسرت ديدن گنبد طلا حرمت

امام رضا - حامد زمانی

سرود امام رضا

امکانات وبلاگ



  • -----------------------------------


    -----------------------------------

    نام و ایمیل خود را وارد نمایید





    Powered by WebGozar

    باعضويت در خبرنامه  از  آخرین اخبار پايگاه غریب طوس در ايميل خود با خبر شويد

     

  • به سوي روشنايي

    برف بي‌امان مي‌باريد. ديگر نمي‌شد رفت؛ نه جاده پيدا بود و نه حيوان‌هاي زبان‌بسته مي‌توانستند قدم از قدم بردارند. سيد كه خودش را روي زين اسب جمع كرده بود به آسمان نگاه كرد؛غير از برف و بوران چيزي پيدا نبود. راه‌بلد ادامه داد: «حالا كه چند ساعت از روز رفته است، اگر زود برويد دو يا سه ساعت از شب رفته، مي‌رسيد. بهتر است عجله كنيد.» راه‌بلد همان طور حرف مي‌زد: «بالاخره رو به زمستان داريم و ممكن است برف بيفتد اينجا يكهو هوا برمي‌گردد» عرب‌ها همين‌طور ايستاده بودند و زل زده بودند به دهان او. اما پيدا بود چيزي نفهميده بودند. سيد كه هم فارسي مي‌فهميد و هم عربي، حرف‌هاي او را براي بقيه ترجمه كرد. آن وقت همه سرجنباندند و جنب‌وجوش شروع شد. قافله كوچك به راه افتاد. راه‌بلد اين را هم گفته بود كه از اينجا تا مشهد فقط يك آبادي سر راه است كه اسمش طرق است و بعد از آن ديگر چيزي نيست و فقط بيابان است تا خود مشهد. اگر شب هنگام هوا بد شد، خودتان را به طرق برسانيد و شب را آنجا بمانيد. حالا دو ساعتي مي‌شد كه از طرق بيرون رفته بودند، اما ديگر نمي‌شد برگشت. همه جا سفيد بود و راه پيدا نبود. سيد سرش را روي زين اسب گذاشت. از سرما دندان‌هايش به هم خورد و با صداي لرزان گفت: «يا امام غريب(ع)» و اسب را گذاشت تا خودش برود.
    اسب چند قدم كه رفت ايستاد و سر تكان داد و آب روي گوش‌هايش را پاشيد به صورت سيد. سيد سر بلند كرد و يقين كرد كه راه را گم كرده‌اند. پيش خودش حساب كرد، از هر طرف كه بروند ممكن است به جايي نرسند‌.
    آن وقت، شب تا صبح در اين سوز سرما چه به روزشان مي‌آمد؟ پايش را از ركاب خالي كرد و از اسب پايين آمد و بقيه را صدا كرد: «ها بياييد. از هم دور نشويد، بياييد دور هم باشيد.» اين بار همه صدايش را شنيدند. پياده و سواره دورش ايستادند. سيد گفت: «هر طور شده بايد امشب را صبح كنيم وگرنه همه از سرما تلف مي‌شويم». جمله آخر هول و هراسش را بيشتر كرد. صداي گريه خفه يكي دو نفر آمد و گم شد...
    خادم حرم شيفت آخر شب را تحويل گرفته بود، ديگر كسي در حرم نمانده بود. خادم سراغ شمعدان‌هاي پايين رفت. بعضي از شمع‌ها رو به پايان بودند و پت‌پت مي‌كردند. خادم شمع‌ها را يكي‌يكي خاموش كرد. درهاي رواق را هم بست و آمد نشست. با خود فكر كرد: «با هوايي كه من امشب ديدم حتما برف مي‌آيد» خادم چشم دوخت به روشني سرخ و لرزان روي ديوار و فكر كرد «دو سه ساعتي تا سحر وقت هست. بايد درها را نزديك سحر روي زائران باز كنم. شمع‌هاي پايين را هم بايد نو كرد» اما هنوز چرتش عميق نشده بود كه احساس كرد در رواق سمت حرم ناگهان باز شد و شخصي از حرم پا به رواق گذاشت و يك‌راست به سمت او آمد. خادم نيم‌خيز شد و نگاه كرد. نوري در چشمان و چهره مرد بود. خادم دهان باز كرد تا چيزي بگويد، اما زبانش نمي‌چرخيد. يك آن به قلبش افتاد كه اين آقا خود امام رضا(ع) است.
    با اين فكر از جا برخاست و دست بر سينه و مودب ايستاد. مرد نوراني گفت: «برخيز و زود برو و مشعل‌دار را بيدار كن و بگو مشعلي بالاي گلدسته روشن كنند. گروهي از عرب‌هاي بحرين به زيارت من مي‌آيند. در راه طرق گرفتار برف و بوران شده‌اند؛ مبادا تلف شوند! بعد هم برو و به ميرزا تقي‌شاه متولي بگو چند مشعل بردارند و بروند در راه طرق، زائران مرا بياورند».
    سيد از خواب پريد. دور و برش را نگاه كرد. حالا برف بيشتر شده بود و با شدت بيشتري مي‌باريد. هنوز صداي گريه آرام زائران و استغاثه‌هايشان به عربي، نصفه و نيمه به گوش مي‌رسيد. زوزه باد و سنگيني پلك‌هايش نمي‌گذاشت تا درست بشنود. خودش هم حال بهتري نداشت. بند بندش از سرما مي‌لرزيد. ترس از تلف‌شدن در بيابان لرزش را بيشتر كرده بود. با اين حال نفهميد چطور چشم‌هايش براي چند لحظه گرم شد و ناگهان احساس كرد مردي نوراني جلويش ايستاده است: «برخيزيد و رو به راه بگذاريد، من فرمان داده‌ام كه در گلدسته، مشعل روشن كنند. رو به روشنايي برويد. متولي حرم من به استقبال شما مي‌آيد». سيد از خواب پريد. برخاست‌؛ چرخي زد و اطراف را نظاره كرد. سوسوي روشن و خوش‌رنگي در دوردست پيدا بود.


    برچسب‌ها: به سوي روشنايي
    توسط ، با موضوع داستانهای کوتاه رضوی | لينک ثابت

    لوگودونی

     

    غریب طوس

    پایگاه های رضوی

    .........................



















    ویژه ولادت حضرت فاطمه معصومه (س)

    آماده تبادل لینک و لوگو  با پایگاه های رضوی و ارزشی هستیم

    حمایت می کنیم