درباره من
***
هرکجای ایران پهناور که زندگی کنی، وقتی دلت با ذکر «یا رضا» بلرزد، به سوی ارض اقدس میایستی و دست بر سینه خم میشوی و کلامت را به ذکر زیبای «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)» مزین میسازی، ...
تا قد خمیده ات از تو تندیسی بسازد با یاد سلام بر غریب طوس.
پـيـونـدهـــا
موضوعات
- گفتگو و گزارشهای رضوی
- سرود و نوای رضوی
- سیره رضوی
- نکته ها از سیره ی امام رضا (ع)
- خادم الرضا
- بانوي كرامت حضرت معصومه(س)
- کتابشناسی ومعرفی کتاب رضوی
- داستانهای کوتاه رضوی
- اشعارو شاعران رضوی
- زائرين و آداب زيارت
- احادیث و روایات رضوی
- حرم شناسی رضوی
- گالری و فایل های تصویری رضوی
- کلام وگفتار رضوی
- آشنای با زندگی امام
- زائران و خاطرات زيارت
- فایلهای چند رسانه ای
- نامه اي به امام رضا (ع)
- كرامات رضوي
- امام رضا(ع) و تفسیر قرآن کریم
- سفری از مدینه تا مرو
- در مكتب امام رضا(ع)
- دلنوشته ها ی رضوی
- متن و قطعه ادبی رضوی
- مقالات و پژوهش های رضوی
- سبک زندگی در سیره امام رضا (ع)
- امام رضا (ع) و اقتصاد مقاومتی
- امام رضا (ع) و بیداری اسلامی
- نرم افزار رضوی
- امام رضا (ع) و خانواده
- فیلم انیمیشن کلیپ
- توصیه ها ی بهداشتی امام رضا (ع)
نوای رضوی
مشهدی کریمخانی - ای حرمت
صلوات خاصه امام رضا - مرحوم انصاریان
صدای دور ضریح مطهر
صلوات خاصه امام رضا -حسن زاده
آمد مرید مرده دل
حسرت ديدن گنبد طلا حرمت
امام رضا - حامد زمانی
سرود امام رضا
به سوي روشنايي
برف بيامان ميباريد. ديگر نميشد رفت؛ نه جاده پيدا بود و نه حيوانهاي زبانبسته ميتوانستند قدم از قدم بردارند. سيد كه خودش را روي زين اسب جمع كرده بود به آسمان نگاه كرد؛غير از برف و بوران چيزي پيدا نبود. راهبلد ادامه داد: «حالا كه چند ساعت از روز رفته است، اگر زود برويد دو يا سه ساعت از شب رفته، ميرسيد. بهتر است عجله كنيد.» راهبلد همان طور حرف ميزد: «بالاخره رو به زمستان داريم و ممكن است برف بيفتد اينجا يكهو هوا برميگردد» عربها همينطور ايستاده بودند و زل زده بودند به دهان او. اما پيدا بود چيزي نفهميده بودند. سيد كه هم فارسي ميفهميد و هم عربي، حرفهاي او را براي بقيه ترجمه كرد. آن وقت همه سرجنباندند و جنبوجوش شروع شد. قافله كوچك به راه افتاد. راهبلد اين را هم گفته بود كه از اينجا تا مشهد فقط يك آبادي سر راه است كه اسمش طرق است و بعد از آن ديگر چيزي نيست و فقط بيابان است تا خود مشهد. اگر شب هنگام هوا بد شد، خودتان را به طرق برسانيد و شب را آنجا بمانيد. حالا دو ساعتي ميشد كه از طرق بيرون رفته بودند، اما ديگر نميشد برگشت. همه جا سفيد بود و راه پيدا نبود. سيد سرش را روي زين اسب گذاشت. از سرما دندانهايش به هم خورد و با صداي لرزان گفت: «يا امام غريب(ع)» و اسب را گذاشت تا خودش برود.
اسب چند قدم كه رفت ايستاد و سر تكان داد و آب روي گوشهايش را پاشيد به صورت سيد. سيد سر بلند كرد و يقين كرد كه راه را گم كردهاند. پيش خودش حساب كرد، از هر طرف كه بروند ممكن است به جايي نرسند.
آن وقت، شب تا صبح در اين سوز سرما چه به روزشان ميآمد؟ پايش را از ركاب خالي كرد و از اسب پايين آمد و بقيه را صدا كرد: «ها بياييد. از هم دور نشويد، بياييد دور هم باشيد.» اين بار همه صدايش را شنيدند. پياده و سواره دورش ايستادند. سيد گفت: «هر طور شده بايد امشب را صبح كنيم وگرنه همه از سرما تلف ميشويم». جمله آخر هول و هراسش را بيشتر كرد. صداي گريه خفه يكي دو نفر آمد و گم شد...
خادم حرم شيفت آخر شب را تحويل گرفته بود، ديگر كسي در حرم نمانده بود. خادم سراغ شمعدانهاي پايين رفت. بعضي از شمعها رو به پايان بودند و پتپت ميكردند. خادم شمعها را يكييكي خاموش كرد. درهاي رواق را هم بست و آمد نشست. با خود فكر كرد: «با هوايي كه من امشب ديدم حتما برف ميآيد» خادم چشم دوخت به روشني سرخ و لرزان روي ديوار و فكر كرد «دو سه ساعتي تا سحر وقت هست. بايد درها را نزديك سحر روي زائران باز كنم. شمعهاي پايين را هم بايد نو كرد» اما هنوز چرتش عميق نشده بود كه احساس كرد در رواق سمت حرم ناگهان باز شد و شخصي از حرم پا به رواق گذاشت و يكراست به سمت او آمد. خادم نيمخيز شد و نگاه كرد. نوري در چشمان و چهره مرد بود. خادم دهان باز كرد تا چيزي بگويد، اما زبانش نميچرخيد. يك آن به قلبش افتاد كه اين آقا خود امام رضا(ع) است.
با اين فكر از جا برخاست و دست بر سينه و مودب ايستاد. مرد نوراني گفت: «برخيز و زود برو و مشعلدار را بيدار كن و بگو مشعلي بالاي گلدسته روشن كنند. گروهي از عربهاي بحرين به زيارت من ميآيند. در راه طرق گرفتار برف و بوران شدهاند؛ مبادا تلف شوند! بعد هم برو و به ميرزا تقيشاه متولي بگو چند مشعل بردارند و بروند در راه طرق، زائران مرا بياورند».
سيد از خواب پريد. دور و برش را نگاه كرد. حالا برف بيشتر شده بود و با شدت بيشتري ميباريد. هنوز صداي گريه آرام زائران و استغاثههايشان به عربي، نصفه و نيمه به گوش ميرسيد. زوزه باد و سنگيني پلكهايش نميگذاشت تا درست بشنود. خودش هم حال بهتري نداشت. بند بندش از سرما ميلرزيد. ترس از تلفشدن در بيابان لرزش را بيشتر كرده بود. با اين حال نفهميد چطور چشمهايش براي چند لحظه گرم شد و ناگهان احساس كرد مردي نوراني جلويش ايستاده است: «برخيزيد و رو به راه بگذاريد، من فرمان دادهام كه در گلدسته، مشعل روشن كنند. رو به روشنايي برويد. متولي حرم من به استقبال شما ميآيد». سيد از خواب پريد. برخاست؛ چرخي زد و اطراف را نظاره كرد. سوسوي روشن و خوشرنگي در دوردست پيدا بود.
برچسبها: به سوي روشنايي
آخـرين مطالب ارسالـي
پيوند روزانه
- آيين خويشاوندى و صله رحم در سیره رضوی
- رفتارهای اقتصادی امام رضا عليه السلام
- توصیههای امام رضا (ع) در باب مشاجره
- روش تغذیه و طرز خوردن از نگاه امام رضا علیه السلام
- تبین جایگاه اقتصادی خانواده در نگاه امام رضا
- مباني و اصول جهاد اقتصادي در سیره رضوی
- تحرک صحیح اقتصادی در سیره رضوی
- راز طول عمر و سلامت انسان در کلام امام رضا علیه السلام
- امام رضا (ع) الگويي براي اخلاق
- سنتهای ازدواج در سیره رضوی
- امام رضا(علیه السلام) و تربيت فرزند
- سيره تربيتي امام رضا علیه ا لسلام
- اي تكيه گاه هشتمين
- اي غريب نواز!
- کعبه آمال دلدادگان
- حكايتي دارد دلبستگيهاي من و تو
- لحظه هايي كه تكرار نمي شوند
- پياده در راه عشق
- نور رضوی
- نگاه كنیم...
- تمام پيوندها



