درباره من

غریب طوس 

با عرض سلام و خیر مقدم خدمت بازدید كنندگان عزیز ، پایگاه  غریب طوس  با هدف گسترش فرهنگ غنی رضوی شروع به فعالیت نموده و  همیشه اطلاع رسانی قوی از  سیره رضوی  داشته و در این راه با کاربران خود  در تعامل بوده و نظرات عزیزان در پیشرفت این وبلاگ نقش گسترده ای داشته  و دارد ، امیدوارم که این  پایگاه بتواند نقشی هرچند کوچک در کسترش فرهنگ رضوی در بین دوستداران اهل بیت ایفا نماید.

***
هرکجای ایران پهناور که زندگی کنی، وقتی دلت با ذکر «یا رضا» بلرزد، به سوی ارض اقدس می‌ایستی و دست بر سینه خم می‌شوی و کلامت را به ذکر زیبای «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)» مزین می‌سازی، ...
تا قد خمیده ات از تو تندیسی بسازد با یاد سلام بر غریب طوس.

نوای رضوی

مشهدی کریمخانی - ای حرمت

صلوات خاصه امام رضا - مرحوم انصاریان

صدای دور ضریح مطهر

صلوات خاصه امام رضا -حسن زاده

آمد مرید مرده دل

حسرت ديدن گنبد طلا حرمت

امام رضا - حامد زمانی

سرود امام رضا

امکانات وبلاگ



  • -----------------------------------


    -----------------------------------

    نام و ایمیل خود را وارد نمایید





    Powered by WebGozar

    باعضويت در خبرنامه  از  آخرین اخبار پايگاه غریب طوس در ايميل خود با خبر شويد

     

  • هجده خرمايي كه واقعي شد

    چند هفته پيش آن خواب عجيب را ديد. مردي در خواب به او گفت: «رسول‌ا...(ص) به بصره آمده و در خانه‌اي اقامت كرده است». هنوز هم وقتي چشمانش را مي‌بست و به خوابش فكر مي‌كرد به نظرش مي‌رسيد گرماي مبهمي را در وجودش احساس مي‌كند. همان گرمايي كه در خواب موقع دويدن داشت، وقتي براي ديدن رسول‌ا... مي‌رفت. بعد توي كوچه‌اي پهن ايستاد. وارد دومين خانه در سمت چپ كوچه شد. همان خانه‌اي كه پنجره‌هايش درست رو به شرق باز مي‌شد. رسول‌ا... را ديد كه با يارانش نشسته بود و طبقي از خرما جلوي آن‌ها روي زمين بود. رسول‌ا... مقداري خرما برداشت و به ابن‌علوان داد. ابن علوان آن‌ها را شمرد. هجده خرما بود.

     

    وقتي از خواب بيدار شد، به خود لرزيد. براي لحظاتي در رختخواب نشست. بعد برخاست. وضو گرفت و نماز خواند. فردايش نتوانسته بود آرام بگيرد. توي كوچه‌هاي بصره راه افتاده بود. تنها راه چاره، گشتن بود. چيزي در وجودش ندا مي‌داد كه آن خانه را پيدا خواهد كرد. آگاهي مبهمي بود كه دليل منطقي هم نداشت.
    اين كوچه بود؟ يا نه كوچه مقابلش؟ شايد هم كوچه پشتي، يادش آمد انگار آن سوي بصره بوده. در حالي كه از كوچه‌اي به كوچه ديگر مي‌رفت، تصوير آن خانه را جلوي چشمش ديد. بدين ترتيب بعد از گذشتن از آن همه كوچه و ديوار و بازار، حالا نفس در سينه‌اش حبس شده بود؛ نشانه‌اي از آرامش از دست رفته.
    در مقابل خانه، با چشماني گشاد ايستاده بود. سكوت پشت ديوارها بيش از حد بود؛ سكوتي كه انگار در درونش انتظاري نهفته بود.
    اما انتظار براي چه؟
    و امروز براي ديدن دوباره آن خانه مي‌رفت. غروب گذشته شنيد كه پيشواي هشتم به بصره وارد شده است. نشاني‌اش را پرسيده بود؛ خانه‌اي آن سوي بصره در كوچه‌اي پهن و ساكت. دومين خانه در سمت چپ كه پنجره‌هايش درست رو به شرق باز مي‌شود.
    تمام ديشب را بيدار مانده بود و حالا در آرامش ديوارهاي آشناي اين سوي بصره، به آنجا مي‌رفت.
    وارد خانه كه شد، پيشوا را ديد. همان جايي نشسته بود كه رسول‌ا... در خواب نشسته بود. طبقي از خرما هم روي زمين بود. پيشواي هشتم تعدادي از آن‌ها را برداشت و به ابن علوان داد. ابن علوان شروع به شمردن كرد. با دلهره‌اي كه داشت، قادر به شمردن خرماها نبود. دوباره شروع كرد. يك... دو... سه... چهار...
    هجده عدد بود. بعد در حالي كه سعي مي‌كرد كسي متوجه نشود، آهسته با صدايي لرزان گفت: «اي فرزند پيامبر! ممكن است تعدادي بيشتر عطا فرماييد.»
    فقط مي‌خواست حرفي زده باشد تا جوابي بشنود. شايد مي‌خواست آنچه را كه روي سينه‌اش سنگيني مي‌كرد، با او تقسيم كند. تحمل آن راز بيش از طاقت او بود.
    پيشوا گفت: «اگر جدم رسول خدا(ص) بيشتر داده بود، من هم بيشتر مي‌دادم.»
    و روبه‌رويش را نگاه كرد. به سمت آن شعاع نوري كه از شرق مي‌تابيد.
    ابن علوان گذاشت لحظاتي بگذرد تا بر خود مسلط شود. بعد برخاست و بيرون آمد. سنگين از شوري كه حالا وجودش را فرا گرفته بود.

    توسط ، با موضوع داستانهای کوتاه رضوی | لينک ثابت

    لوگودونی

     

    غریب طوس

    پایگاه های رضوی

    .........................



















    ویژه ولادت حضرت فاطمه معصومه (س)

    آماده تبادل لینک و لوگو  با پایگاه های رضوی و ارزشی هستیم

    حمایت می کنیم